فلسطین صدای تو را می‌خواهد

فلسطین امروز به صدای تو احتیاج داشت، همین امروز که «اف - 16» ها با چشم‌های تیزبینشان کودکان و زنان و پیران را نشانه می‌گیرند تا ریشه‌های حیات یک ملت را بخشکانند.
کد خبر: ۲۲۶۳۶۷
زود بود که این دنیای پلشت را واگذاری به تروریست‌ها و آدم‌کش‌ها که به کرانه‌های نیل بروند و با نوادگان فرعون عکس‌ یادگاری بگیرند و فرزندان محمد(ص)‌ را قتل‌عام کنند.

امروز وقتی خاطرات تو را از اشغال سرزمینت می‌خواندم، فهمیدم که چرا این همه سال اشغالگران حتی از نامت می‌ترسیدند و نام «محمود درویش» لرزه بر اندامشان می‌افکند.

دیروز خبرگزاری فارس بخشی از خاطرات تو از اشغال و بازگشت به سرزمین غزه را درج کرده بود. با آن قلم شیرینت چه تلخ نوشته بودی: «6 ساله بودم که پا گذاشتم به ناشناخته‌ها... در آن هنگام‌، ارتشی مدرن بر کودکی ما پیروز شد و تنها چیزی که از غرب بر ما وزید، بوی شور دریا بود و غروب آفتابی طلایی بر فراز کشتزار‌های گندم و ذرت‌.
تنها در سخن پیامبران، داس‌ها جای شمشیرها را می‌گیرند. داس‌های ما، اما در دفاع از پیوند ابدی روستاییان خوش قلب و یگانه زمینی که می‌شناسند و در دامان آن زاده شده‌اند، شکسته شد‌. داس‌های ما، در جنگ با بیگانگان تا بن دندان مسلح شکستند.»

کلمات تو بود که معنای تلخ پناهندگی، رانده شدن از سرزمین و غربت را به ما نشان داد:  «در آنجا ... در جنوب لبنان برای ما خیمه‌هایی برافراشتند که به دمی آتش می‌گرفتند و خاکستر می‌شدند. از این ‌پس، نام‌های ما تغییر خواهد یافت. از این‌ پس، ما همه بی‌هیچ تفاوتی یک چیز خواهیم بود. از این پس، مهر گمرکی یکسانی بر پیشانی همه ما خواهند زد: پناهندگان.

 پدر! پناهنده چیست؟

 هیچ‌ چیز، هیچ ... تو را یارای فهم آن نیست.

 پدربزرگ! پناهنده چیست؟ می‌خواهم بدانم.

یعنی از اکنون تو دیگر کودک نباشی.

چندی است دیگر کودک نیستم. از آن دم که تفاوت واقعیت و رویا را دریافتم. تفاوت وضعیت اکنون خویش را با وضعیتی که چند ساعت پیش در آن به سر می‌بردم....»

چه کشیدی وقتی به سرزمینت آمدی و همه چیز را با نشانی عبری دیدی: «زمانی که دزدانه از مرزها گذشتیم، هیچ ردی از خود و جهان گذشته خود در فلسطین نیافتیم. بولدوزرهای اسرائیلی چهره آن‌ را یکسره دگرگون کرده بودند. گویی آثار به جامانده از ما، بخشی از بناهای تاریخی رم باستان بود که ما اجازه ورود بدان‌ها را نداشتیم و این‌گونه بود که در آنجا کودک بازگشته به «بهشت گمشده» جز راهی گشوده به سوی دروازه‌های دوزخ نیافت.»

محمود! غزه را چگونه بازدیدی وقتی که بازگشتی به فلسطین اسطوره‌ای‌ات؟ غزه را که امروز پاره پاره و مجروح در چشم جهان نشسته است: «پس از ربع قرن به من اجازه داده شد تا بخشی از سرزمینم را ببینم... غزه را‌.
بخشی را که تاکنون تنها در چکامه‌های شاعر فقید آن دیار، معین بسیسو لمس کرده‌ام‌. جایی که شاعر آن را به مثابه بهشت ویژه خویش برگزیده بود‌. برای رسیدن به غزه باید از صحرای سینا می‌گذشتیم‌. راه بیراه بود و سنگلاخ. چشم‌انداز سینا گیاهان صحرایی بودند... نخل‌هایی چند و یک دستگاه تانک به رسم یاد‌بود و دریایی در شمال.

در آن‌ هنگام گاهی با عقلانیتی سرد‌، آرام می‌گرفتم و دیگرگاه دستخوش سرگشتگی می‌شدم... سرگشتگی انسانی که تفاوت میان راه و هدف را نمی‌داند‌. یکباره نخل‌های العریش بیشتر شدند‌. روبه سوی ناشناخته‌ها داشتم‌، با آرزویی در دل که ‌ای کاش راه طولانی‌تر شود‌. کم‌کم اما قلبم زمام عمل از عقلم ربود‌: بهتر است پیش از تاریک شدن هوا بدان جا برسیم.»

فلسطین هنوز تشنه صدای تو بود، صدای تو محمود  درویش! صدای نزار قبانی، معین بسیسو، محمد الماغوط و....

آرش شفاعی 

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها