فاجعه‌ قابل پیش‌بینی

در حالی که تا چند روز دیگر جورج بوش و همکارانش زمام امور رهبری ایالات متحده بزرگترین قدرت سیاسی و اقتصادی باقیمانده در قرن بیست و یکم را به دولتمردان جدید تحویل می‌دهند، بهتر است مروری بر عملکرد دوران ریاست جمهوری وی از ژانویه سال 2001 تا به امروز داشته باشیم تا بدانیم که بوش چه چیزی را در چند روز آینده به ریاست جمهوری بعدی واگذار خواهد نمود.
کد خبر: ۲۲۶۱۷۳

در این دوران بسیاری از منتقدین و نویسندگان سعی کرده‌اند تا افول قدرت آمریکا را امری طبیعی جلوه دهند، بدون ذکر این نکته که در زمان تحویل ریاست جمهوری به بوش هنوز آمریکا قوی‌ترین کشور روی کره زمین محسوب می‌شد.

معمولا قدرت‌های در حال افول، نزول خود را با کم شدن نفوذ و اعتبار خود نزد سایر ملل و کشورهای هم‌پیمان آغاز می‌کنند. در این مورد به نظر می‌رسد که آمریکا این دوره نزول را به سرعت طی کرده است. در دوران پس از جنگ سرد در حالی که سایر کشورها با الگوبرداری از آمریکا سعی در رساندن استانداردهای زندگی اجتماعی خود به سطح آن کشور داشتند، خود آمریکاییان به بچه‌های چاق، تنبل و به اصطلاح لوس پدر و مادر تبدیل شدند که امری بسیار طبیعی و فطری محسوب می‌شد. اما در کنار این نظریه که این تحولات غیرقابل اجتناب بودند گویا نکات اصلی دیگری به فراموشی سپرده شد و هیچ کس صحبتی از این که این وضعیت امروزی پیامد مدیریت غلط، درک نکات ناصحیح و تصمیمات نادرست گردانندگان امور در واشنگتن است به میان نیاورد. آنچه در آمریکا به وقوع پیوست به هیچ وجه برخاسته از طبیعت و غیرقابل اجتناب نبود، بلکه یادآور داستان (آن یکی بر سر شاخ نشسته بود و بن می‌برید) است.

موضوع به زمانی برمی‌گردد که بوش در اواسط جنگ افغانستان تصمیم حمله به عراق را گرفت و این تصمیم به اضمحلال دولت بوش و ضعف جمهوری‌خواهان در طی این مدت منجر شد. تمامی تلاش‌هایی که برای میانجی‌گری خاتمه جنگ به عمل آمد توسط حکومت در پرده‌ای که توسط دیک چنی و رامسفلد (تحت عناوین شورای امنیت ملی و دفاتر برنامه‌ریزی استراتژیک پنتاگون) طراحی شد، کلا متوقف و بی‌خاصیت شد. بزرگ‌نمایی مسائل پوچ و بی‌اعتبار (مانند مساله گرم شدن کره زمین و طوفان کاترینا)، تصمیمات مهم و کلیدی دولتمردان آمریکا را در ارتباط با هم‌پیمانان اروپایی و آسیایی خود را تحت‌الشعاع قرار داد. کارشکنی‌های کاخ سفید در امور کنگره نهایتا به دلخوری هم‌زمان سناتورهای دموکرات و جمهوریخواه انجامید. دلایل پوچ کاخ سفید و وکلای قوه قضاییه در درست جلوه دادن شکنجه و کشتارهای دسته‌جمعی مردم عادی توسط ارتش آمریکا در عراق و زندان گوانتانامو، چهره شخصیتی آمریکا را به عنوان مهد دموکراسی و دفاع از حقوق بشر در هم شکست. سیاست‌های اقتصادی بی‌پایه – که معمولا به التهاب بازار می‌انجامد – آنچنان خزانه‌داری آمریکا را مریض نمود که در زمان فروش کلاه‌بردارانه وام‌های بانکی خرید املاک و مستغلات به اروپا و سایر کشورها توسط وال استریت، در حال چرت زدن بود. به همین نسبت کنگره نیز در زمان افزایش بدهی‌های روزافزون به خواب رفت. سقوط ارزش دلار و عدم تعادل در بودجه به همان اندازه برای آمریکا گران تمام شد که نتیجه جنگ عراق در روابط خارجی آن. وزارت امنیت داخلی هنوز بدنیا نیامده به آنچنان غولی بدل شد که در جریان طوفان کاترینا به خود حق داد تا مستقیما وارد عمل شود.

همه این پیامدهای غیرعادی قابل تحمل می‌نمود اگر از جعبه‌های سیاه بوش در واشنگتن تصمیمات استراتژیک درستی بیرون می‌آمد، اما در کمال تعجب در غیبت چک‌هایی که می‌بایست بابت بدهی‌ها پرداخت می‌شد و ترازنامه‌های مالی مثبت، دقیقا تصمیمات غلط ظاهر شدند.

البته تجاوز به عراق شاه بیت این تصمیمات بود، تصمیمی که به از بین رفتن جان هزاران بیگناه (بیشتر از مجموع کشته‌شدگان زلزله چین و گردباد برمه و گردباد کاترینا و سونامی اندونزی) انجامید. حمله به عراق همانگونه که سراسر جهانیان مشاهده نمودند به بهانه ریشه‌کن کردن القاعده در سرزمینی انجام شد که هزاران کیلومتر از دشمن اصلی فاصله داشت و این در حالی بود که تروریست‌های این گروه در پاکستان و افغانستان در حال شکوفایی بودند. این حرکت را می‌توان به برگزاری کنفرانس در مورد امنیت آتش‌سوزی در داخل ساختمانی تشبیه نمود که خود در حال سوختن است. به هر حال در کنار تمامی گزارشات خلاف واقع در مورد سلاح‌های کشتار جمعی عراق، حواریون بوش هرگز به این مساله نپرداختند که شکل‌گیری القاعده پی‌آمد کمبود دموکراسی در کشورهای عربی و یا جهاد بر علیه تسلط روسیه شوروی بر افغانستان بوده است. شاهد این ادعا، موجود نبودن هیچ سند رسمی در مورد این نظریه است حتی اگر فرض نماییم که حمله به عراق برای خلع سلاح نمودن صدام از سلاح‌های کشتار جمعی صورت پذیرفت، با رای قاطع (پنج بر صفر) شورای امنیت به آمریکا برای بازرسی عراق، این موضوع عملی بدون ملاحظه و بی‌پروا محسوب می‌شد.

اما کنگره و دانشمندان سیاسی آن هیچگاه به درستی سیاست‌های همکاران بوش را مورد بحث و تجزیه قرار نداده‌اند و هنوز هم اگر نظریه سقوط آمریکا را به میان آورید گروهی از آنان را حامل جنگ علیه عراق خواهید یافت زیرا آنان بر این باورند که هر رئیس جمهور دیگری نیز همین تصمیمات را اتخاذ می‌نمود که بوش انجام داد.

بهتر است این امر را به وجدان خود دولتمردان آمریکایی واگذار نماییم که آیا این تصمیمات بیش از آن که غیرقابل اجتناب باشند، شخصی‌ساز نبوده‌اند؟ امید است که سکان‌دار جدید رهبری آمریکا بتواند وعده (تغییر) را به مبنای عام و ریشه‌دار آن جامه عمل بپوشاند.

حشمتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها