در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چند سال با همسرت زندگی کردی و چطور با او آشنا شدی؟
15 سال پیش با سعید ازدواج کردم. ما همدیگر را دورادور میشناختیم. سعید همسایه ما بود و پدر و مادرم از قدیم خانوادهاش را میشناختند. آنها خانواده بسیار آرامی بودند و پدرم میگفت در این چند سال که با خانواده سعید همسایه بودند، هرگز صدای بلند آنها را نشنیده و کوچکترین بیاحترامی یا رفتار نامتعارفی از آنها ندیده است.
یعنی تو با رضایت خانوادهات به عقد سعید درآمدی؟
بله، کاملا با رضایت . خانوادهام کاملا راضی بودند، البته من در آن زمان 17 ساله بودم و درک درستی هم از ازدواج نداشتم. پدرم گفت اگر با سعید ازدواج کنی پشیمان نمیشوی و این بهترین فرصتی است که در زندگیات به وجود آمده است. من هم قبول کردم و بعد از انجام مراسم ازدواج، من و سعید زندگیمان را شروع کردیم.
در طول این سالها چطور با هم زندگی میکردید، آیا اختلاف یا مشکلی با هم داشتید؟
من زن کاملا مطیعی برای شوهرم بودم و او را دوست داشتم، هر چه میگفت انجام میدادم و در این مدت حتی یکبار هم با هم دعوا نکردیم.
کلا چند سال با شوهرت زندگی کردی و آیا در این مدت متوجه رفتار غیرعادی شوهرت شده بودی؟
من 15 سال با شوهرم زندگی کردم. چند سال اول زندگی مشترکمان سعید دوست نداشت بچهدار شویم و بعد که من باردار شدم مخالفتی نکرد. بچه که به دنیا آمد دیگر سرگرم بچهام شدم، البته از شوهرم غافل نبودم و زمانی که به خانه میآمد هرچه میخواست برایش آماده میکردم. سعید هم کار غیرعادی انجام نمیداد.
چطور اینقدر با اطمینان میگویی که شوهرت با تو هیچ مشکلی نداشته است؟
ما هیچوقت با هم دعوا نمیکردیم. شوهرم همیشه میگفت که خسته است و میخواهد استراحت کند، من هم خیلی سریع چیزهایی را که خواسته بود برایش آماده میکردم و بعد هم شوهرم میخوابید. هر بار سعید به من میگفت به میهمانی نروم، قبول میکردم و هر بار که میگفت وظایفم را خوب انجام ندادم، ایراداتم را برطرف و هر طور که او میخواست رفتار میکردم. پسرم را هم خیلی خوب تربیت کرده بودم، همیشه با سعید با احترام رفتار میکرد و زمانی که پدرش به خانه میآمد سر و صدا نمیکرد و در اتاق خودش مشغول بازی میشد.
با خانواده شوهرت رابطه خوبی داشتی؟
من همیشه با خانواده شوهرم با احترام برخورد میکردم، هرگز با صدای بلند با مادرشوهرم صحبت نکردم، من 5 سال اول زندگی مشترکم را در طبقه دوم خانه مادرشوهرم بودم. هر طور که او دوست داشت رفتار میکردم، هر وقت سعید را به تنهایی صدا میکرد و میخواست با او صحبت کند من هیچ اعتراضی نمیکردم. هر وقت از من میخواست در کاری کمکش کنم با تمام توانم به او کمک میکردم.
چطور شد که از خانه مادرشوهرت جدا شدید و زندگی مستقلی را تشکیل دادید؟
این خواسته شوهرم بود، میگفت نمیتواند رفتارهای خانوادهاش را تحمل کند و بالاخره باید زندگیاش را از خانوادهاش جدا کند، من هم چیزی نگفتم. البته خانواه سعید فکر میکردند این خواسته من است، زمانی که فهمیدند اینطور نیست و خواسته خود سعید بوده از من دلجویی کردند. آنها تا مدتها با سعید صحبت نمیکردند، تا اینکه ما بچهدار شدیم و باز رفتوآمدهایمان آغاز شد.
رابطه شوهرت با خانواده تو چطور بود؟
رابطه خیلی معمولی با هم داشتند. ما هفتهای یکبار به خانه پدرم میرفتیم و شام در آنجا میماندیم. بعضی وقتها اگر من دوست داشتم خانه پدرم بمانم سعید مخالفتی نمیکرد. بعضی وقتها هم چند روزی در خانه پدر میماندم. البته زمانی که پسرم بزرگ شد و او را در مدرسه ثبتنام کردم کمتر میتوانستم به خانه پدرم بروم و بیشتر اوقات در خانه بودم. پسرم را به مدرسه میبردم و میآوردم و به کارهای خانه رسیدگی میکردم.
از چه زمانی متوجه شدی شوهرت با زن دیگری رابطه دارد؟
زمانی که دیگر رفتارش مثل گذشته نبود. بعضی وقتها سعید به خانه میآمد و ساعتها با تلفن صحبت میکرد. همیشه اضطراب خاصی در چهرهاش بود. میخندید و اشتهایش بیشتر از قبل شده بود. با پسرمان خیلی بازی میکرد، در صورتیکه تا پیش از این چنین کاری نمیکرد.
سعید آنقدر تغییر کرده بود که همه متوجه شده بودند، اما نکتهای که مرا آزار میداد بیتوجهی بیش از حد سعید نسبت به من بود.
سعید چه رفتاری میکرد که احساس میکردی نسبت به تو بیتوجه شده است؟
سعید خیلی کم با من صحبت میکرد، البته تا پیش از آن هم ما زیاد با هم صحبت نمیکردیم. سعید چند ساعتی که خانه بود تلویزیون تماشا میکرد، اما وقتی رفتارش عوض شده بود آنقدر دیر به خانه میآمد که دیگر فرصتی برای اینکار نداشت و با داد و فریاد و بیاحترامی از من غذا میخواست، بعد هم به اتاق میرفت و میخوابید. من هم شبها پیش پسرم میخوابیدم.
این تغییر رفتارها باعث شد تا بفهمی همسرت به صورت صیغهای ازدواج کرده است؟
برخوردهای سعید مرا به شدت پریشان کرده بود. پریشانی آنقدر در چهرهام نمایان بود که همه فهمیده بودند. یک روز مشاور مدرسه پسرم مرا صدا زد و پرسید چه اتفاقی در خانه ما افتاده است، چون پسرم هم به لحاظ درسی خیلی افت کرده بود.
من که منتظر فرصتی برای صحبت کردن بودم، اتفاقاتی که در زندگیام رخ داده بود را گفتم، با اصرار زیاد از من خواست که پیش یک مشاور خانواده بروم و این مساله را مطرح کنم. مدتی پیش مشاور رفتم و اتفاقاتی که افتاده بود را تعریف کردم. به من گفت نباید منتظر خبر خوب باشم. احتمالا همسرم عاشق شده، بعد خواست که با شوهرم صحبت کند.
نتیجه رفتوآمدهای تو و شوهرت نزد یک مشاور خانواده چه بود؟
زمانی که پیش مشاور رفتیم سعید مسائلی را مطرح کرد که هیچوقت در زندگی ما اتفاق نیفتاده بود. من تا آن زمان اینقدر سعید را دروغگو ندیده بودم. چشمانم آنقدر تعجبزده بود که آقای مشاور متوجه شد. او از من خواست چند دقیقهای را بیرون از اتاق منتظر باشم، بعد با سعید تنها صحبت کرد.
وقتی وارد اتاق شدم آرام آرام به من گفت که سعید وارد یک رابطه جدید شده است.
زمانی که متوجه شدی همسرت با کسی دیگری هم ازدواج کرده، چه عکسالعملی نشان دادی؟
هیچ حرفی نزدم، چند روزی اصلا در حال خودم نبودم، حتی مجبور شدم پسرم را به خانه پدرم ببرم و به بهانه این که بیمار هستم از مادرم خواستم که از او مراقبت کند. شرایط بسیار سختی داشتم. سعید دیگر به خانه نمیآمد و من تنها بودم. از چهره پریشان من هر کسی میتوانست متوجه شود اتفاق تلخی در زندگیام افتاده است. یک روز مادر سعید به خانه ما آمد که سری بزند. موضوع را با او مطرح کردم و همه چیز را گفتم. او خیلی ناراحت شد و به من گفت که دیگر حاضر نیست با سعید صحبت کند و سعید را فرزند خود بداند مگر این که او همسر صیغهایاش را طلاق دهد.
خانواده سعید توانستند کاری در این مورد بکنند؟
آنها فقط توانستند رفت و آمد سعید را به خانه زن صیغه ایاش محدود کنند، آن هم برای مدت کوتاهی، اما بالاخره آنها هم خسته شدند. شرایط سختی را تحمل میکردم. خانواده خودم هم فهمیده بودند که سعید چه کرده است و اوضاع بشدت به هم ریخته بود. بالاخره تصمیم گرفتم برای خروج از این بحران از سعید جدا شوم. 500 سکه مهریهام را به اجرا گذاشتم و تقاضای دریافت همه آن را به صورت یکجا کردم اما سعید گفت زندان میرود و مهریه را نمیپردازد. بعد از چند ماه به توافق رسیدیم که من مهریهام را ببخشم و سعید هم مرا طلاق دهد. مدتی از این ماجرا گذشت و در اولین جلسه محاکمه که حاضر شدیم سعید در دادگاه ایستاد و گفت بین من و همسر صیغهایاش قطعا او را انتخاب خواهد کرد. او آب پاکی را روی دستم ریخت و فهمیدم دیگر این زندگی فایدهای ندارد. از سعید حضانت پسرم را خواستم و حالا هم هیچ چیز از او نمیخواهم مگر پسرم.
تو میدانی همسر دوم شوهرت کیست و چطور توانسته او را این طور مجذوب خودش کند؟
چیز زیادی در مورد آن زن نمیدانم. فقط از خود سعید شنیدهام که 10 سال از سعید بزرگتر است و پسری 12 ساله هم دارد. او زن ثروتمندی است و به سعید گفته بود در صورتی که من مهریهام را بخواهم حاضر است همه آن را یکجا بپردازد، اما من میخواستم از طریق مهریه شوهرم را در فشار بگذارم و او را دوباره به زندگی مشترکمان بازگردانم اما نتوانستم. نمیدانم سعید که حتی حاضر نبود صدای شیطنتهای پسرش را تحمل کند، چطور با پسر زن دیگری رابطه برقرار کرده و مدعی است زندگی آرامی با آن زن دارد و زندگی خودش را به خاطر آن زن بههم ریخته است.البته سعید مجبور شده هزینه زیادی را به خاطر این کار بپردازد. سعید دیگر با خانواده خودش هم رفت و آمد ندارد و پدرش هر آنچه را که به سعید داده پس گرفته و به او گفته تا زمانی که زندگی با این زن را ادامه دهد، حق ورود به خانه پدریاش را ندارد.
مریم عفتی
نظر کارشناس
مینو رحیمی
یک زندگی آرام و بدون درگیری نشاندهنده یک زندگی سالم نیست و به عقیده روانشناسان این یک زندگی مرده یا در حال مرگ است. زن و شوهری که زندگی مشترکی را با هم آغاز کردهاند در واقع تصمیم گرفتهاند همه چیز را با هم تقسیم کنند؛ هم پول و ثروتشان و هم احساس و آیندهشان را. در راه رسیدن به یک زندگی دلچسب قطعا اختلافنظرهایی پیش میآید و اختلافنظر ممکن است قهر و دعوا هم داشته باشد. واکنش نشان دادن در برابر یک تصمیم یا مخالفت کردن با آن در واقع پیام غیرمستقیم برای همسر دارد. به این معنا که فرد میخواهد به همسرش بگوید برای آیندهاش اهمیت قائل است.
داشتن یک رابطه خوب و دوستداشتنی و عاشقانه اطاعت محض از یک فرد نیست. این که خواستههای همسر را تماما انجام دهی و به گفتههایش عمل کنی و مطیع مطلق باشی، به معنای دوست داشتن او نیست. در واقع زن با این کارش ضعف و ناتوانی خود در فکر کردن، کمک کردن و تصمیم گرفتن را به همسرش نشان داده و اتفاقا مقصر بههم خوردن این زندگی زن است نه شوهر. البته منظور این نیست که مرد کار درستی کرده در شرایطی نامتعارف با زنی که 10 سال از خودش بزرگتر بوده ازدواج کرده. این مرد با رفتارش بارها به همسرش گفته است که از رفتارهایش بشدت ناراحت است و میخواهد رابطهای دوستانه و چالشی با همسرش داشته باشد، اما زن متوجه این مساله نشده است.
زنی که خود را تنها به کارهای خانه مشغول میکند و در تصمیمگیریهای خانوادگی شرکت نمیکند، قطعا نمیتواند با شوهرش که مرتب در جامعه رفت و آمد دارد و زنان دیگر را میبیند رابطه سالمی برقرار کند. بنابراین زن خوب زن مطیع نیست؛ زنی است که به شوهرش بفهماند آیندهاش را دوست دارد و برای داشتن آیندهای مشترک و موفق حتی حاضر است هزینه هم بدهد. همفکری و همکلام شدن افراد را به هم نزدیک میکند و به لحاظ عاطفی آنها را به هم پیوند میدهد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: