تازه‌ترین گفتگوی یاشار کمال نویسنده مطرح ترک

من اسطوره‌های خود را می‌نویسم

یاشار کمال متولد 1923 که نام حقیقی‌اش کمال صادق گوکچلی است، یکی از نامدارترین نویسند‌گان ترکیه محسوب می‌شود و در واقع اگر اورهان پاموک و جایزه نوبلش نبود، او همچنان نامدارترین نویسنده ترکیه محسوب می‌شد. نیکولاس برچ روزنامه‌نگار ادبی ‌ سیاسی گاردین که در ترکیه ساکن است و به طور مداوم مطالبی درباره اوضاع سیاسیفرهنگی این کشور می‌نویسد، به سراغ کمال و همسرش عایشه سمیحه بابان رفته و ساعاتی مهمان آنان بوده است. حاصل کار گزارشی است که می‌خوانید. گفتنی است عایشه، دانش‌آموخته دانشگاه‌های بیروت و هاروارد و استاد کنونی دانشگاهی در ترکیه از سال 2002 همسر کمال است. همسر پیشین کمال که مترجم اغلب آثار وی به انگلیسی بود در سال 2001 درگذشت. عایشه بابان همچنان که برای شوهرش چای می‌آورد، می‌گوید: «تا به حال ندیده‌ام روزنامه‌نگاری اینقدر کم سوال بپرسد، یاشار، بگذار ایشان هم حرف بزند.»
کد خبر: ۲۲۳۷۳۲

یاشار کمال مردی  است که اغلب ترک‌ها او را نخستین نویسنده نوبل‌بگیر کشورشان می‌دانستند، اگرچه این‌گونه نشد. او که امسال 85 ساله شد، در اتاق نشیمن بهم‌ریخته خود نشسته و بحث می‌کند. اکنون دیگر ضعف جسمانی بر وی غالب شده و با ‌احتیاط راه می‌رود، اما  صدایش هنوز پرقدرت است و یکریز سیلاب قصه، قصه پشت قصه است که با لطیفه و قطعه شعرهای محلی و خاطرات دقیقی از گذشته در هم می‌آمیزد.

فصاحت کلام وی ارثی است. پدرش ملاکی کرد بود که در سال 1915 میلادی به آناتولیای شرقی گریخت و نخستین آموزگارانش شعرای محلی بودند که حکایت حماسه‌سرایی‌هایشان سر دراز دارد. وقتی یاشار 14 ساله بود یکی از همان‌ها او را به شاگردی پذیرفت. کمال می‌گوید: «او به من گفت تو روزی کاراکا اوغلان جدیدی خواهی شد.» منظور وی عاشیق یا آوازه‌خوان کولی نامدار سده هفدهم بود.

کمی بعد یاشار کمال روستای خود را ترک کرد تا به مدرسه برود. همان جا بود که چخوف  و سروانتس، مؤلف محبوب نخستین روزهای رمان‌نویسی، را شناخت: «من با آن که از روستا آمده بودم خیلی چیزها می‌دانستم و ناگهان جهان جدیدی را کشف کردم.»

کمال غوطه‌ور شدن [آن ایام] خود در ادبیات مغرب‌زمین را چنین توصیف می‌کند: «شگفت‌انگیزترین نوع خوش‌اقبالی.» با این همه خیال او همچنان به قصه‌های زادگاه خود و به چوکوروآ وفادار مانده بود. قهرمان کتاب پرفروش کمال، اینجه ممد، که رابین‌هود آناتولی محسوب می‌شود کم و بیش تحت تأثیر حکایت‌هایی نوشته شده که نویسنده از زبان راهزنانی شنیده بود که به روستای آنها پناه می‌آوردند. «سلمان تنها» نیز با الهام از مرگ پدرش نوشته شد که در دست‌های کودک یتیمی که سال 1915 به فرزندی پذیرفته بود جان داد؛ قتلی که رمان‌نویس 5 ساله خود شاهد آن بود. قصه تخته قاپو کردن عشایر چوکوروآ    سال 1860 که در کتاب «اربابان آکچاساز» آمده است مضامینی را از اشعار دادال اوغلو عاشیق قرن نوزدهمی به وام گرفته؛ شاعری که نزدیک زادگاه کمال مدفون است.

یاشار کمال ابیاتی از دادال اوغلو را دکلمه می‌کند: «ارباب فرمانی امضا کرد که تقدیر ما را رقم زد؛ چنین باد / امر امر سلطان است. ما هم که [از دار دنیا فقط] کوه‌ها را داریم» و اندازه هر بیت را با اشاره دست راست نشان می‌دهد. سپس می‌گوید: «کدام شاعر را می‌شناسید که با ایجازی چنین شکوهمند ذهنیت طغیان‌گر خود را نشان دهد؟»

طرفدار پر و پا قرص هویت بومی

کمال در ماه اکتبر وقتی به روزنامه‌ای آلمانی گفت که اعتقاد خود به پیوستن ترکیه به اتحادیه اروپایی را از دست داده در محافل کشور جنجالی برانگیخت.  او از جمله در آن مصاحبه گفته بود: اتحادیه اروپایی هم از نظر جنگ‌‌طلبی تفاوتی با دیگر ابرقدرت‌ها ندارد. او در مقام رمان‌نویس مدت‌هاست که مدافع پر و پا قرص هویت بومی است و به گرایش‌های مقلدانه غربی‌شدن در ترکیه ظنین است: «روشنفکران ما شیفته تقلید از غرب‌ هستند، و در مقابل هیچ آناتولی را نمی‌شناسند، آنها نگاهی تحقیرآمیز به آناتولی دارند.» او می‌گوید: «ناظم حکمت [مشهورترین شاعر ترکیه] نیز چنین نظرگاهی دارد، اگرچه شاهکارهای خود را با الهام از خلق آناتولی نوشت.»

این گفته‌های وی تا حدودی یادآور مردم‌گرایی تولستوی است که در میان چپگرایان دهه 50 یعنی سال‌های آغاز نویسندگی کمال اقبال فراوانی یافت. کمال از روزی که در هفده سالگی کتابی با عنوان کمونیسم چیست به دست گرفت و حتی یک کلمه آن را نفهمید سوسیالیستی نامتعارف بود و همواره مواضع سیاسی‌اش برای وی مایه عذاب بوده است. نوجوان بود که زندانی شد، نخستین دوستان‌  او را پلیس توقیف کرد، و وقتی کوشید رانندگان محلی تراکتور را در اواخر دهه 40 متحد کند بازداشت شد. کمال می‌خندد: «به رئیس پلیس التماس کردم که دستنوشته‌هایم را پیدا کند، اما او به من گفت که کاغذها را برای روشن کردن بخاری استفاده کرده‌اند.»

جریان چپ افراطی که وی یکی از سرشناسان آن محسوب می‌شد، پس از دهه 70 رو به زوال رفت. اما دردسرهای آن ادامه یافت. به سال 1996، کمال به دلیل انتقاد از تلاش‌های خشونت‌بار دولت ترکیه برای سرکوب جنگ در جنوب شرقی ناحیه کردنشین متهم به تبلیغ جدایی‌طلبی و به 20 ماه حبس تعلیقی محکوم شد. ژانویه گذشته که شمار کشتگان درگیری‌های ادامه‌دار از 40 هزار نفر فراتر رفت، مطبوعات ترکیه به کمال به ‌شدت حمله کردند، چون وی گفته بود اظهار نظرهای رسمی درباره درگیری با کردها خاتمه جنگ را دشوارتر خواهد کرد. او در کنفرانسی در آنکارا گفت: «ترکیه به کشوری تبدیل شده که با مردم خود می‌جنگد.»

با این همه، یاشار کمال تأکید می‌کند که فشارهای سیاسی هرگز بر اظهارنظرهای وی اثری ندارد. او می‌گوید: «اگر نویسنده از ترس بخواهد مدام به پشت سر خود نگاه کند تا ببیند کسی مراقب اوست یا خیر، مرده است.» او بشدت با کسانی که وی را رمان‌نویسی چپگرا می‌خوانند مخالفت می‌کند و در توضیح گفته خود می‌گوید: «من همواره امیل زولا را به عنوان یک روشنفکر متعهد ستایش می‌کنم، اما هرگز رمان‌هایش را دوست نداشته‌ام. رئالیست سوسیالیست‌ها شاید دلایلی برای خود داشته باشند اما سیاست هنر را به خطر می‌اندازد. من درباره رخدادها چیزی نمی‌نویسم، من برای مخاطب خاصی نمی‌نویسم. من حتی برای خودم نیز نمی‌نویسم. من فقط می‌نویسم.»

لجاجت با رسم زمانه

وقتی از او می‌پرسم که دغدغه‌هایش کدام است، می‌خندد: «ما را ببینید، همگی نسل اندر نسل ابلهیم، داستان‌هایی از خودمان می‌سازیم طوری که انگار فردایی وجود ندارد. به نظر ما فردایی وجود ندارد.» سپس در صندلی خود به جلو می‌آید: «بله، طغیان در قصه‌های من وجود دارد، اما طغیانی ضد جنایت است. تا وقتی که انسان از ظلمتی به ظلمت دیگر می‌رود اسطوره‌هایی از پیش خود خلق خواهد کرد. تنها فرق من و دیگران آن است که من اسطوره‌های خود را می‌نویسم.»

اما قهرمانان قصه‌های وی با چالش وجودی دیگری رو‌به‌رو هستند و آن تغییرات شدیدی است که در چوکوروآ اتفاق افتاده است. هشتاد سال پیش روستا در دل مرداب و جنگل بود، اما امروز همه جا خشک است. زندگی عشایری به گذشته تعلق دارد، مهاجرت‌های فصلی کم و بیش از میان رفته و حماسه‌های شفاهی قدیم از اذهان معدودی پیرمرد به کتابخانه‌های عمومی آدانا  پنجمین شهر بزرگ ترکیه  راه یافته است.

کمال به جای نظریه‌پردازی ترجیح می‌دهد قصه‌ای از رمانش «افسانه هزاران نره‌گاو» را تعریف کند. خانواده حیدر نسل اندر نسل آهنگرانی مشهور بوده‌اند که شمشیرهای تیزی می‌ساختند. حیدر که نه درآمد دیگری داشت و نه جایگاه پرافتخاری، تصمیم می‌گیرد آخرین ساخته خود را به رمضان اوغلو نوه اربابان آدانا نشان دهد. مرد طاسی در خانه اشرافی خود را باز می‌کند و به وی می‌گوید: «عجب چیزی است»! سپس حیدر نزد عصمت اینونو [دومین] رئیس جمهور ترکیه از سال 1938 [پس از آتاتورک] می‌رود. او نیز شمشیر را تحسین می‌کند، اما چیزی به حیدر نمی‌دهد. حیدر به کارگاه خود باز می‌گردد و سراسر شب را کار می‌کند. هنگام صبح همسایه‌ها در می‌یابند که وی مرده است. او آنقدر شمشیر را چکش زده که به توده‌ای بی‌شکل تبدیل شده بود.

یاشار کمال می‌گوید: «سرنوشت حیدر در همان فلز قراضه بود. امکان نداشت او به چیزی غیر از آنچه بود بدل شود.»

داستان‌های کمال از چنین شخصیت‌های خیال‌پرستی سرشار است. اما شاید هیچ‌یک از آنها به خیال‌پرستی آفریننده خود نباشند. کمال، مشهورترین رمان‌نویس داخلی ترکیه، روز به روز از نوبلی که بسیاری مدت‌ها چشم به راه آن بودند دورتر می‌شود. عده‌ای معتقدند که رمان‌های وی  که شمار آنها اکنون از 30 فراتر رفته  به ورطه تکرار افتاده است. دیگران بر این باورند که تأثیرپذیری از طرح و شخصیت‌پردازی کهنه و قرن نوزدهمی به نوعی امروزه قدیمی شده است، آن هم در جهانی که تخیلات پسامدرن اورهان پاموک به آن رنگی دیگر بخشیده است.

حیلمی یاووز [متولد 1936] شاعر و منتقد نامدار که کمال را داستان‌پردازی حقیقتا بزرگ توصیف می‌کند معتقد است که مشکل کار را باید در فاصله فزاینده جهان تخیلی کمال و واقعیات ترکیه مدرن بجوییم: «ترکیه دیگر کشوری روستایی محسوب نمی‌شود و حکم آتاتورک درباره ارباب شدن رعایا دیگر کارایی ندارد.»

با این حال، کمال میل ندارد تسلیم شود. کاغذهای پراکنده روی میز، خبر از رمان تازه‌ای می‌دهد که او درباره تبادلات جمعیتی میان ترکیه و یونان پس از سال 1992 می‌نویسد. او می‌گوید: «بشر از مرگ می‌ترسد، اما همه ما در چشم به هم زدنی رفتنی هستیم، این است قصه‌ای که من باید بنویسم.»

چهار ساعت است که کمال مشغول صحبت است. غروب می‌رسد. در اتاق رو به نشیمن باز می‌شود. عایشه بابان می‌پرسد: «چیزی را که می‌خواستید به دست آوردید؟ دیگر باید آماده شام خوردن شویم.»

من با سری پر از قصه‌ها ی گوناگون و با گام‌هایی بلند راه خیابان پایینی را پیش می‌گیرم. اتوبوسی با سرعت زیاد می‌گذرد، نزدیک بود زیر چرخ‌هایش بروم. یکه‌ای می‌خورم و حواسم را جمع می‌کنم. اینجا مرکز استانبول است، نه چمنزارهای شلوغ آلاداغ شرقی.

مترجم: احمد پرهیزی /  منبع: گاردین

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها