اول از همه حرفها و درد دلها، یک نکته را یادآوری کردن لازم است و آن این که شعر جوان (اگر هویتی مستقل برای آن قائل باشیم) بخشی از بدنه شعر معاصر ایران است و بخواهیم یا نخواهیم بخشی از مشکلات آن همان مشکلات تاریخی و ریشهداری است که شعر معاصر ما درگیر آن است. برای مثال آشفتگی فرآیند تولید، نشر و توزیع کتاب؛ بیاعتنایی یا کماعتنایی رسانههای رسمی به شعر؛ گمنام یا کمنام ماندن چهرههای دخیل در این گونه هنری و سرانجام غیراقتصادی بودن و درآمدزا نبودن شعر به عنوان یک گرایش هنری؛ پیر و جوان نمیشناسد.
اینها معضلاتی است که سالهاست شعر معاصر را به گوشه انزوا و تنهایی کشانیده و جز گروهی از نخبگان جامعه، کمتر کسی به سوی این هنر و مطالعه تازههای تولید و آفرینشگری در آن رغبت کرده است. ریشهیابی این «علت»ها - به هر دو معنا؛ معنای بیماری آن را هم در نظر دارم - سالهاست مورد بحث کارشناسان قرار گرفته است ولی گویا جز شاعران در این روزگار کسی دغدغه شعر ندارد.
بر همین قیاس و بر مبنای همین استدلال بسیاری از چماقهای تحقیری که بر سر شعر جوان فرود میآید، اختصاصی به این گرایش خاص ندارد و همه شاعران ما - چه سنتی، چه مدرن، چه پستمدرن، چه... - کمابیش از این تحقیر تاریخی دلخوناند.
بارها شنیدهایم که بزرگان شعر، شاعران کم سن و سالتر را به خاطر شمارگان اندک و بیمخاطبی شعرشان شماتت کردهاند ولی سوال این است که مگر شعر بزرگان هم در این وانفسای «بیشعری» محلی از اعراب دارد؟
هنوز هم که هنوز است شمارگان بالای شعر در انحصار دو گروه است: یکی نیمچه شاعرانی که به مدد تحریک احساسات و عواطف رقیق مخاطبان و دست یازیدن به برخی «لوسبازیهای زبانی» که مخاطبان عوام را باری به هر جهت راضی میکند؛ کتابسازی میکنند و خوب میفروشند و دیگری چهرههای شناخته شده شعر دهه سی و چهل که خود در عسرت میزیستند ولی امروز سود زحمت و شهرت آنان نصیب ناشرانی میشود که در وانفسای بیاعتنایی به حق مولف و مصنف، هر چه میخواهند دیوان و کلیات و گزیده منتشر میکنند.
اگر قرار است شمارگان اندک و بیاعتنایی مخاطبان، اسبابی برای شماتت شاعران جوان باشد، باید پرسید بزرگانی که شماتتگران حرفهای شعر جوان هستند، مفتخر به کدام شمارگان و مخاطباند؟
نکته اصلی حرف من هم اتفاقا در همینجاست، مشکل میان بزرگان (به معنای آنان که سن و سالی از آنها گذشته است) و نوآمدگان (به معنای آنان که هنوز سنی و سالی نگذشته است)! در عدم برقراری ارتباط میان نسلی و ایجاد یک گسست و سوءتفاهم بزرگ در میان این دو گروه است.
گروه اول که به سبب سنی که در عرصه شعر خرج کردهاند و تجربههای کامیاب و ناکامشان یقینا محترماند؛ دل آزرده از بیتوجهی مخاطبان بسیار به این تلاشهای سالان بسیار خود به فرافکنی مشکلات میپردازند و معتقدند که: این جوانهای بیسواد آمدهاند و عرصه شعر را از فرهیختگی خالی کردهاند و معلوم است که مخاطب از این شعر فراری است.
آنان جوانان امروز شعر معاصر را با جوانیهای خود میسنجند و حرمتگذاری و ارجمندی بزرگان شعر را با رفتارهای جوانان امروزی میسنجند و دل آزرده از این بیاحترامیها - که در موردش و دلایلش خواهم گفت - تیغ طعن بر چهره شعر جوان میکشند.
در سوی دیگر میدان، جوانانی هستند که فاصله دریافتها، باورها و تجربههای آنان با بزرگان از فاصله معمول یک یا دو نسل بیشتر است.
رفتارهای این گروه به دو عامل بیرونی و درونی بازمیگردد؛ عامل بیرونی تابعی از رفتارشناسی پیچیده جوان امروز ایرانی است که ضمن درگیر بودن با بحران هویتی که حاصل تغییرات در برخی معادلات فرهنگی و اجـتـماعی است؛ سعی در قبولاندن حضور شایسته توجه خود به تصمیمگیران و تصمیمسازان جامعه دارد و عامل درونی که به شر و شور و حس در هم ریختن بنیانهای ایستایی تاریخی رسوخ کرده در ذهن و زبان جامعه و برآوردن بنایی تازه و شایسته احترام؛ بازمیگردد.
من نیز به بسیاری از بزرگان اهل شعر موافقم که جوانان امروز درگیر این هنر ادب شاگردی نیاموختهاند و معناهای مستتر در «دو زانو نزد استاد نشستن» و «تا استاد ننشسته، بر دو پای ادب ایستادن» را نمیدانند.
نگارنده این سطور بسیاری از نخوتها و بیادبیهای ساری بر زبان همسالان خود را نمیپسندد ولی مساله این است که این جوانان نیز بخشی از جوانان امروز ایرانیاند؛ البته فرهیختهتر و فرهنگمدارتر.
آیا در خانواده خود معلمی دارید؟ از او بپرسید که رفتارهای نوجوانان و جوانان امروز به معلمان خود که به صورت مستقیم و بیواسطه از آنان درس میگیرند، چیست؟ بیشک بسیاری از آنان از برخی رفتارهای ناهنجار این نسل دل آزردهاند؛ در پی یافتن مقصر برنیاییم؛ همه ما مقصر این کمتوجهی و عدم تفاهم میاننسلی هستیم.
من و شمایی که پدر و مادر خانوادهایم؛ آموزش و پرورشی که فرزندان ما را تحویل گرفته و در سیستم مندرس و خاک خورده خود میخواهد انسان عصر مدرن تربیت کند، رسانههایی که برای نسل جدید جاذبهای نداشتهاند و...
جوانان شعر امروز هم حاصل همین سیستم آموزشی غلط و بنیادهای دیگرگون شده خانوادگیاند و اگر نسبت رفتارهای شورشمآبانه آنان را با همسالانشان بسنجیم معترف خواهیم بود که آنان هنوز خردک شرری از شهود شعر و شعور فرهنگ در جانشان دارند و صد البته جوانان امروز ایران زمین، همچنان نسل امیدساز و حرکتآفرین فردای کشورند و باید در بازشناسی رفتار اجتماعی آنان عینک سوءتفاهم و قضاوت پیشاپیش را از چشم برداشت.
انتقاد دیگری که به شعر جوان میشود، شاخه شاخه شدن آن و تبدیل شدن به مجمعالجزایر گرایشها و نحلههای خود ساخته و خلقالساعه است.
امروز ما آنقدر گرایش، جناح و جبههبندی در شعر جوان داریم که شناخت و بازخوانی این همه دستهبندی در نوع خود یک تخصص محسوب میشود.
همانگونه که خبر پست مدرنیسم خیلی دیر به سرزمین ما رسید، خیلی زود همه کمسالان شعر مدهوش آن شدند و به طرفه`العینی «پست مدرن» از آب درآمدند.
حجم ناگهانی این گرایش در کنار شعبهها و شاخههایی که از قبل آن به وجود آمد مایه نگرانی بسیاری از بزرگان شعر شد که به حق معتقد بودند این همه «شعرسازی»های ناگهانی موجب واهمه مخاطب از فضای عمومی شعر میشود و تنها نتیجه این روند پرشتاب و بیتوقف، پراکنده شدن جمع اندک مخاطبان علاقهمند از حوزه شعر معاصر کشور خواهد بود.
این استدلال البته قابل درک و توجه است چرا که مدعیان ایجاد شعبات و گرایشهای نوین در شعر، بیمحابا از بینیازی خود به درک و توجه مخاطب سخن میگویند و با این استدلال نخنما و روشنفکرمآبانه که ما نمیتوانیم در حد مخاطب پایین آییم، مخاطب باید در حد ما بالا بیاید؛ بیاعتباری شعر خود را در نگاه مخاطبان توجیه میکند. این استدلال فضلفروشانه و سرشار از تکبر در حالی عنوان میشود که روزبهروز بر خلوت اجباری شعر معاصر و پراکندگی مخاطبان از گرداگرد آن بیشتر افزوده میشود و همان شاعر نیز در خلوت خود، اندوه بیخوانندگی و عدم درک خویش از سوی جامعه (!) را میخورند.
نگارنده این سطور معتقد است باید میان نیاز به نو شدن و توان درک از سوی مخاطب همواره تعادلی قابل قبول برقرار باشد؛ از سوی دیگر نمیتوان به هیچ بهانه و استدلالی از جمله عدم درک مخاطب سد راه نوجویی و نوگرایی در هنر شد.
هنرمند در کشف فضاها و امکانات تازه برای عرضه اثر هنری و دست یافتن به قابلیتهای نامکشوف هنری آزاد است و این آزادی، جزو ذات و خمیر مایه کار هنری است و بهترین قضاوت درخصوص حال و هوای مه گرفته امروز شعر، با تاریخ است. تاریخ نشان دادن است که قضاوت درست، بدون احساس و آگاهانهای درخصوص هنر داشته است و کارکرد بازیهای رسانهای و هیاهو و جنجال و طعن و تخریب در فضای «مضارع» محدود است و به قضاوت «مستقبل» آسیب نخواهد رساند.
این که کدام یک از نحلههای فراوان شعر معاصر، به سرانجام خواهد رسید و کدام یک در لابهلای ورقهای تذکرههای معاصر و تاریخ ادبیات گم و فراموش خواهد شد؛ به هیچ وقت قابل پیشبینی نیست.
معلوم نیست امکانات تازهای که به مدد کشف فضاهای نو در شعر معاصر به وجود آمده است، یکسره قابل طعن و لعن و طرد باشد؛ چه کسی میداند کدام شاعر جوان امروز، به اندازه استعداد، توان، خلاقیت و پشتکارش در آینده ادبی شعر فارسی حضور خواهد داشت و کدامیک، حتی با وجود کارنامهای سرشار از شعر و مصاحبه و گفتگو و وبلاگ پر از نظر و بازدید و عکس و امضا و شهرت در فراموشخانه تاریخ ادبیات گم خواهد شد.
از نظر من، «پست مدرنیسم» مانند هر ایده وارداتی دیگری یک امکان تازه است برای خلاقیت. نباید پست مدرنیسم را به دلیل نام شدیدا غربی آن رد کرد و یکسره به آن دشنام داد. تبادل فرهنگی یک امر پذیرفته شده در تاریخ ادبیات بوده است.
مگر نه این که امکانات امروزی شعر فارسی و بسیاری از مواریث ادب سنتی ایران خود حاصل تبادل فرهنگی میان اهل ادب ایران و سرزمینهای دیگر بهخصوص فاتحان تازی این سرزمین بوده است؟
مشکل در آنجایی است که ما یک پدیده فرهنگی وارداتی را نشناسیم و یکسره به آن دچار شویم، دلباختگی و تهی شدن از ظرفیتهای خود و غرق شدن در جلوههای معشوقگی هر پدیده تازهوارد و جلوهگری است که خطرناک است.
آرش شفاعی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم