‌عشق‌ در ‌اندیشه ‌ویکتور ‌هوگو

دوسـت‌ داشـتن‌ و عشق‌ از موضوعات‌ پررنگ‌ رمان‌های‌ ویکتور هوگو بویژه‌ رمان‌ جاودانه‌ بینوایان‌ است. وی‌ در ضمن‌ درامی‌ عاشقانه‌ نظام‌ اجتماعی‌ فاسد فرانسه‌ و حوادث‌ انقلاب‌ را روایت‌ کرده‌ است. وی‌ جا به‌ جا در رمان‌ بینوایان‌ اندیشه‌های‌ خویش‌ درباره‌ عشق، ارزش، اقسام‌ و آثار آن‌ را مطرح‌ نموده‌ است. عشق‌ انسانی‌ که‌ به‌ اعتقاد وی، ماهیت‌ انسان‌ را شکل‌ می‌دهد در رابطه‌ای‌ که‌ میان‌ «ماریوس» و «کوزت» شکل‌ می‌گیرد، در نهایت‌ زیبایی‌ بیان‌ شده‌ است. مقاله‌ حاضر بر آن‌ است‌ که‌ دیدگاه‌ هوگو درباره‌ تعریف‌ شریف‌ موضوع‌ انسانی‌ یعنی‌ عشق‌ را بازگو نماید. ‌
کد خبر: ۲۲۳۲۲۳

 تعریف‌ عشق‌

 قدما می‌گفتند عشق‌ تجربه‌ می‌شود اما بیان‌ قادر به‌ وصفش‌ نیست. از این‌رو به‌ ماهیت‌ عشق‌ از طریق‌  تمثیل‌ و علائم‌ و نشانه‌ها می‌توان‌ راه‌ برد. به‌ نظر «هوگو« »دوست‌ داشتن‌ یک‌ موجود، شفاف‌ ساختن‌  اوست.» به‌ نظر او عشق‌ یگانه‌ واقعیتی‌ است‌ که‌ در عالم‌ وجود دارد، «جز این‌ در همه‌ عالم‌ چیزی‌ وجود  ندارد، یکدیگر را دوست‌ داشتن.» عشق‌ «خلاصه‌ کردن‌ عالم‌ خلقت‌ در یک‌ موجود و بزرگ‌ کردن‌ یک‌  موجود تا مقام‌ خدایی» است. ‌

 عشق‌ امری‌ است‌ مربوط‌ به‌ آسمان‌ و «درود فرشتگان‌ است‌ به‌ کواکب.» عشق‌ مانند هواست‌ که‌ بدون‌ آن‌  حیاتی‌ وجود ندارد. ‌

 اما هوایی‌ معنوی‌ که‌ حیات‌ جان‌ به‌ آن‌ است. «عشق، یک‌ تنفس‌ آسمانی‌ از هوای‌ بهشت‌ است.» عشق،  حد اعلای‌ دوست‌ داشتن‌ است‌ که‌ از آن‌ به‌ پرستش‌ تعبیر می‌کنند، اما این‌که‌ چه‌ تعریفی‌ دارد، در وصف‌  نمی‌گنجد. «ای‌ عشق، ای‌ پرستش! ای‌ لذت‌ دوجان‌ که‌ زبان‌ یکدیگر را می‌فهمند، دو دل‌ که‌ سر و سری‌  باهم‌ دارند، دونگاه‌ که‌ در هم‌ نفوذ می‌کنند! ای‌ سعادت، آیا تو روی‌ نیکویت‌ را به‌ من‌ نشان‌ خواهی‌ داد؟  ای‌ گردش‌ دو به‌ دو در خلوتگاه‌ها، ای‌ آرزوهای‌ مقدس‌ و درخشان! من‌ بارها در رویا دیده‌ام‌ که‌ گاه‌ به‌ گاه‌  ساعاتی‌ از زندگی‌ فرشتگان‌ جدا می‌شد، به‌ این‌ جهان‌ می‌آمد و با سرنوشت‌ آدمیان‌ می‌آمیخت.» ‌

 عشق‌ با فراق‌ و محنت‌ و رنج‌ نیز توام‌ است، اما لذتی‌ وصف‌ناپذیر دارد. عشق‌ اگرچه‌ «تغییر شکلی‌ تیره‌  اما ستاره‌ نشان‌ به‌ این‌ شکنجه‌ آمیخته‌ است» اما «در جان‌ کندن‌ هم‌ کیفی‌ هست.» ‌

 ارزش‌ عشق‌

در اهـمـیـت‌ عـشـق، هـمـیـن‌ بـس‌ که‌ کامیابی‌ و خوشبختی‌ بدون‌ عشق‌ میسر نیست. «خدا نمی‌تواند چیزی‌ بر  سعادت‌ کسانی‌ که‌ یکدیگر را دوست‌ می‌دارند، بیفزاید جز آن‌ که‌ دوام‌ بی‌پایان‌ به‌ آنان‌ بخشد. پس‌ از یک‌  زندگی‌ عشق، یک‌ جاودانی‌ عشق. این‌ براستی‌ افزایش‌ است. اما افزودن، هم‌ اگرچه‌ از لحاظ‌ شدت‌  باشد، بر سعادت‌ بی‌پایانی‌ که‌ عشق‌ در این‌ جهان‌ به‌ آدمی‌ می‌دهد، برای‌ خود خدا هم‌ محال‌ است. خدا  منتهای‌ عظمت‌ آسمان‌ است؛ عشق، منتهای‌ عظمت‌ آدمی.»‌

 عوام‌الناس‌ برتری‌ مادی‌ را، کامیابی‌ می‌نامند. کامیابی، درسی‌ است‌ که‌ قطره‌ قطره‌ از لبریزی‌ فساد اخلاق‌  فرو می‌ریزد. ‌

 خوشبختی‌ زندگی‌ اشرافی‌ نیست‌ بلکه‌ زندگی‌ عاشقانه‌ است. ‌

 «خوشبخت‌ در بحبوحه‌ غمها نیز، آن‌ کس‌ که‌ خـداونـد جان‌ شایسته‌ای‌ پذیرای‌ عشق‌ و پذیرای‌ بدبختی‌ به‌  وی‌ عطا کرده‌ باشد. کسی‌ که‌ اشیاء این‌ جهان‌ را، و دل‌ آدمیان‌ را در این‌ روشنایی‌ مضاعف‌ ندیده‌ باشد  هیچ‌ از حقیقت‌ ندیده‌ است، و هیچ‌ نمی‌داند. جانی‌ که‌ دوست‌ می‌دارد و رنج‌ می‌برد، در اوج‌ رفعت‌  است. ‌

 چیزی‌ بس‌ پیچیده‌ و بس‌ شیرین‌ است‌ آن‌ جنبش‌ بزرگ‌ و شگفت‌ قلبی‌ که‌ به‌ دوست‌ داشتن‌ می‌پردازد. ‌

 مسکین‌ قلب‌ پیری‌ که‌ کاملا تازه‌ مانده‌ است»!‌

 ویژگی‌های‌ عشق‌

 عشق، احساسی‌ است‌ مختص‌ انسان، حیوان‌ و فرشته‌ عشق‌ ندارند. اما انسانیت‌ انسان‌ به‌ جان‌ و قلب‌ و  دل‌ و روح‌ است‌ و تعلقی‌ به‌ تن‌ ندارد. «هیچکس‌ نمی‌تواند یک‌ قلب‌ چوبی‌ را به‌ رقت‌ آورد.» عشق‌ از عالم‌  جان‌ است‌ و جان‌ از عالم‌ علوی‌ است‌ و برخلاف‌ تن‌ و غرائز مربوط‌ به‌ آن‌ که‌ در حیوانات‌ نیز یافت‌  می‌شود، «عشق‌ از جان‌ مشتق‌ می‌شود. آن‌ نیز از همان‌ طبیعت‌ است‌ که‌ این‌ یکی‌ هست. آن‌ نیز مانند این،‌
 یـک‌ شـراره‌ آسـمانی‌ است، آن‌ نیز مانند این، فسادناپذیر و تقسیم‌ناپذیر و فناناپذیر است. این، نقطه‌  آتشینی‌ است‌ که‌ در دل‌ ما جای‌ دارد که‌ نمردنی‌ و بیکران‌ است، که‌ هیچ‌ چیز نمی‌تواند محدودش‌ کند و  هیچ‌ چیز نمی‌تواند خاموشش‌ سازد. هرکس‌ که‌ این‌ آتش‌ را در دل‌ دارد، سوزشش‌ را تا مغز استخوان‌ خود  احساس‌ می‌کند و تشعشعش‌ را تا اعماق‌ آسمان‌ می‌بیند.» ‌

در عشق‌ قرب‌ و بعد معنا ندارد. امری‌ است‌ و رای‌ زمان‌ و مکان. خاطره‌ و خیال‌ معشوق‌ تمام‌ وجود  عاشق‌ را پر می‌کند و جایی‌ برای‌ گذشته‌ و حال‌ و آینده‌ باقی‌ نمی‌گذارد.‌

 اقسام‌ عشق‌

 جوهر عشق‌ اگرچه‌ آسمانی‌ است‌ اما متعلق‌ آن‌ متفاوت‌ است.‌

 عشق‌ به‌ خدا، عشق‌ به‌ جان‌ جهان‌ است‌ که‌ جهان‌ را بر اساس‌ عشق‌ آفریده‌ است.‌

 «چه‌ فقدان‌ عظیمی‌ است‌ فراق‌ موجودی‌ که‌ خود به‌ تنهایی‌ جان‌ جهان‌ است! اوه! چقدر این‌ نکته‌  حقیقت‌ دارد که‌ موجودی‌ که‌ دوستش‌ می‌داریم‌ خدا می‌گردد. می‌توان‌ فهمید که‌ خدا هم‌ به‌ این‌ خدای‌  زمینی‌ حسد می‌ورزید اگر خود بی‌چون‌ و چرا جهان‌ را برای‌ جان، و جان‌ را برای‌ عشق‌ نیافریده‌ بود.»‌

 بدبخت‌ کسی‌ است‌ که‌ «جز تن‌ها، شکلها را دوست‌ نمی‌دارد.»‌

 عشق‌ ریشه‌ در جان‌ دارد و اگر در تن‌ و عالم‌ ماده‌ پرتویی‌ از عشق‌ دیده‌ می‌شود، عاریتی‌ است‌ و به‌ گاه‌  مـردن‌ تـن، بـه‌ اصـل‌ خـویش‌ یعنی‌ عالم‌ روح‌ باز می‌گردد.‌

 آثار عشق‌

 عشق‌ را نمی‌توان‌ تعریف‌ کرد، اما از روی‌ آثار و علایم‌ آن‌ می‌توان‌ شناخت. چه‌ بسیارند کسانی‌ که‌ گمان‌  می‌کنند عاشقند اما آثار عشق‌ در آنان‌ هویدا نیست.‌

 مهمترین‌ اثر عشق، اصلاح‌ اخلاق‌ است. عشق، روشی‌ موثر در اصلاح‌ رفتار و صفات‌ و روحیات‌ است.  بر خلاف‌ روش‌ ارسطویی‌ که‌ نه‌ تنها مطمئن‌ نیست‌ بلکه‌ سالها به‌ طول‌ می‌انجامد، عشق‌ همچون‌ شراره‌ای‌  تمام‌ صفات‌ بد و خودخواهی‌های‌ آدمی‌ را در یک‌ آن، می‌سوزاند و از بین‌ می‌برد.‌

 عشق‌ خیال‌ را تمرکز می‌بخشد و شخصیت‌ انسان‌ را یگانه‌ می‌کند. عاشق، در معشوق‌ مستغرق‌ می‌شود و  نسبت‌ به‌ اطراف‌ و بیرون‌ خویش‌ کور و کر می‌شود. «عشق روح‌ خداست.» زن‌ و مردی‌  که‌ عاشق‌ یکدیگرند، نیازی‌ به‌ مردم‌ ندارند. قلبی‌ که‌ مملو از عشق‌ شده‌ است‌ جایی‌ برای‌ دیگری‌ ندارد.  «مردم‌ نسبت‌ به‌ عشاق‌ خوشبخت‌ رحم‌ ندارند، آنجا می‌مانند هنگامی‌ که‌ ممکن‌ است‌ دو دلباخته‌ بیش‌  از هر وقت‌ دیگر مشتاق‌ تنها بودن‌ باشند. آخر اینها اینجا دیگر نیازی‌ به‌ مردم‌ ندارند.»‌

 عشق‌ پراکندگی‌ها را به‌  وحدت‌ تبدیل‌ می‌کند،  دلباختگان‌ وحدت‌ غایت‌ پیدا می‌کنند و سرنوشت‌  مشترکی‌ می‌یابند.‌

 «هنگامی‌ که‌ عشق، دو موجود را بگدازد و در یک‌ اتحاد ملکوتی‌ و مقدس‌ درهمشان‌ آمیزد، راز حیات‌ بر  آن‌ دوفاش‌ می‌شود؛ دیگر جز دو سر یک‌ سرنوشت‌ نیستند، دیگر جز دو بال‌ یک‌ روح‌ نیستند. دوست‌  بدارید. پرواز کنید»!‌

 عشق‌ حساسیت‌ و نازکدلی‌ و رقت‌ پدید می‌آورد. عالی‌ترین‌ نشانه‌ عشق، یک‌ نازکدلی‌ است‌ که‌ گاه‌ تقریبا  تحمل‌ناپذیر است.‌

 جوانی‌ بسیار فقیر را در کوچه‌ دیدم‌ که‌ دوست‌ می‌داشت. کلاهش‌ کهنه‌ بود، لباسش‌ فرسوده‌ بود؛  آرنجهایش‌ سوراخ‌ بود؛ آب‌ در کفشهایش‌ نفوذ می‌کرد و ستارگان‌ در جانش.‌

 عاشق‌ با داشتن‌ معشوق، به‌ استغنا می‌رسد. عاشق‌ بـسـان‌ آسـمـان‌ اسـت‌ کـه‌ نـیـازی‌ بـه‌ زمـیـن‌ نـدارد.  «موجودی‌ هست‌ که‌ چون‌ می‌رفت‌ آسمان‌ را هم‌ با خود می‌برد.»‌

 کسی‌ که‌ در این‌ دنیا دلباخته‌ای‌ دارد، برای‌ ابدیت‌ نیز اندوخته‌ کرده‌ است.‌

 «اوه! پهلو به‌ پهلو، در یک‌ گور، دست‌ در دست‌ هم، خفتن‌ و گاه‌به‌ گاه‌ در تاریکی‌ها، سرانگشت‌ یکدیگر را  به‌ نرمی‌ نوازش‌ دادن، برای‌ ابدیت‌ من‌ کافی‌ است.»‌

 می‌گویند «دنیا» همچون‌ زندان‌ زندگی‌ را ناگوار می‌سازد. کمتر کسی‌ است‌ که‌ در دنیا از موقعیت‌ خویش‌  احساس‌ رضایت‌ کند. ذات‌ دنیا با رنج‌ و درد همراه‌ است. تنها یک‌ گروه‌ در دنیا می‌توانند قبل‌ از رفتن‌ به‌  بهشت‌ و جایی‌ که‌ در آن‌ درد و مرض‌ و غم‌ نیست، هم‌اکنون‌ زندانشان‌ را به‌ باغ‌ و جهنمشان‌ را به‌ بهشت‌ و  غمشان‌ را به‌ شادی‌ مبدل‌ کنند و آن‌ گروه‌ عاشقانند.‌

« آنها از جهنم‌ برای‌ خود بهشتی‌ را بنا نهاده‌ بودند. بله‌ این‌ معجزه‌ عشق‌ است؟‌»

 عشق‌ همه‌ چیز را محبوب‌ و زیبا می‌سازد، نوشیدن‌ و خوردن‌ همه‌ در کنار محبوب‌ لذتی‌ وصف‌ناپذیر  دارد.‌

علی تاجدینی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها