چند سال است که ازدواج کردهاید، آیا همدیگر را میشناختید؟
من و اشکان 9 ماه پیش ازدواج کردیم، قرار بود همه چیز عاشقانه باشد و چیزی به جز عشق و دوستی بین ما نباشد، خودخواهی نیست اگر بگویم من تمام تلاشم را کردم، اما اشکان نخواست و هر بار که خواستم عشقم را به او نشان دهم، خرابش کرد.
چطور با اشکان آشنا شدی؟
اشکان برادر دوستم آتوسا بود، من و آتوسا در دوران مدرسه همکلاسی بودیم، 2 سال پیش که دیپلم گرفتم و در کنکور قبول شدم تقریبا دیگر آتوسا را نمیدیدم، اما هر از گاهی با دوستانمان میهمانی دورهای میگرفتیم و همدیگر را میدیدیم. در یکی از این میهمانیها با اشکان آشنا شدم، او حالا 19 ساله است و یک سال از من کوچکتر، اما ما هر دو عاشق شدیم و تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم. من هیچ وقت فکر نمیکردم که مشکلی برایمان به وجود آید، چون فکر میکردم هر دو با صداقت و عاشقانه زندگیمان را شروع کردیم.
با توجه به این که سن بسیار کمی برای ازدواج داشتید خانوادههایتان با این ازدواج مخالفت نکردند؟
من دختر مستقلی هستم، از همان روزی که وارد دانشگاه شدم، خودم کار میکردم و هزینه تحصیلم را فراهم میکردم. پدرم هم که میدانست میتوانم مشکلاتم را حل کنم درباره من زیاد سختگیری نمیکرد. روزی که به خانوادهام گفتم اشکان به من پیشنهاد ازدواج داده است، پدرم گفتاگر بپذیرم ریسک بزرگی کردهام ، من هم این ریسک را پذیرفتم، بهرغم این که در دلش چندان موافق این ازدواج نبود، پذیرفت که من و اشکان باهم ازدواج کنیم.
خانواده اشکان هم مشکلی با این مساله نداشتند، اشکان تنها پسر خانواده بود و مادرش با تصمیمات او مخالفتی نمیکرد. به هر حال ما زندگی مشترکمان را در طبقه دوم خانه مادر اشکان آغاز کردیم.
شوهرت شغلی داشت که بتوانید هزینههای زندگیتان را تامین کنید؟
پیش از ازدواجمان شغلی نداشت، زمانی که زندگی مشترکمان را شروع کردیم، اشکان در کارگاه تراشکاری پدرش مشغول به کار شد. او مسوول فروش اجناس بود و حقوق خوبی هم از پدرش دریافت میکرد، ما اجاره خانه نمیدادیم، به همین خاطر هم چندان مشکلی به لحاظ مالی نداشتیم. مشکل از زمانی شروع شد که مادر اشکان دخالتهایش را در زندگی ما شروع کرد. از آن به بعد رابطه من و اشکان هر روز تیرهتر شد.
مادر اشکان چه رفتاری داشت که رابطه شما را به هم میزد؟
او دلش میخواست برای ما تصمیم بگیرد،هرکاری که من و اشکان میخواستیم انجام دهیم، حتما مادرش باید در جریان قرار میگرفت. هیچ وقت اجازه نمیداد که اشکان حتی موقع غذا خوردن در خانه باشد. من و اشکان فقط شبها باهم بودیم و من دلم میخواست شب شام را کنار همسرم باشم، اما مادر اشکان هر شب او را به خانهاش صدا میزد تا اشکان شام را با آنها باشد.
درواقع اشکان فقط اتاق خوابش را از طبقه اول به طبقه دوم منتقل کرده بود. هر روز صبح که میخواست سر کار برود، مادرش باید مشخص میکرد چه لباسی بپوشد. حتی این که ما چه موقع به میهمانی برویم هم باید از سوی مادر اشکان مشخص میشد.
شما به عنوان همسر اشکان برای حل این مساله چه کردید، آیا تلاشی برای حل مشکل که بین شما به وجود آمده بود کردید؟
خیلی تلاش کردم صبورانه با این مساله برخورد کنم، چندین بار با مادر اشکان صحبت کردم و خیلی محترمانه از او خواستم که دیگر در زندگی من و اشکان دخالت نکند، به او گفتم که این رفتارش به زندگی ما آسیب وارد میکند، اما او توجهی نمیکرد. حتی چندین بار طوری حرفهایم را تغییر داد که اشکان بشدت با من برخورد کرد و گفت که دیگر حق ندارم در رابطه او و مادرش دخالت کنم، درگیریهای من و اشکان به جایی نرسید، چون او به حرف هیچ کس به جز مادرش توجهی نداشت.
برای حل مشکلی که داشتید چرا از مشاور خانواده کمک نگرفتید؟
قبل از این که با اشکان ازدواج کنم، به مشاور خانواده مراجعه کردم. او به من گفت با توجه به سنی که داریم احتمال شکست در این ازدواج کم نیست و من و اشکان باید زمان بیشتری را باهم بگذرانیم تا ببینیم میتوانیم باهم زندگی کنیم یا نه. من تصمیم داشتم کاری که مشاور گفته بود انجام دهم، اما اشکان مخالفت کرد؛ او گفت نسبت به انتخابش اطمینان دارد و پشیمان نخواهد شد. ای کاش من همان زمان به حرفهای مشاور گوش میکردم، در این صورت در چنین وضعیتی قرار نمیگرفتم.
از نزدیکانتان چطور، آیا از آنها خواستید که دخالت کنند؟
من و آتوسا، خواهر اشکان رابطه خیلی خوبی باهم داشتیم، بارها درباره مشکلم با آتوسا صحبت کردم، او قبول داشت که مادرش در زندگی ما دخالت میکند؛ اما نمیتوانست به من کمکی کند، چون مادرش بشدت با او برخورد میکرد. با پدرم هم در اینباره صحبت کردم. پدرم پیشنهاد کرد از خانه مادراشکان بیرون بیاییم و خودمان خانهای اجاره کنیم، اما همین که این مساله را مطرح کردم، مادر اشکان خیلی عصبانی شد و مرا متهم کرد به این که میخواهم فرزندش را از او جدا کنم در حالی که اینطور نبود و من فقط قصد داشتم زندگیام را نجات دهم.
چطور شد که تصمیم گرفتید از هم جدا شوید؟
زمانی که مادر اشکان گفت به هیچ قیمتی حاضر نیست اجازه دهد من و اشکان خانهاش را ترک کنیم، برای این که اشکان را تحت فشار قرار دهم او را ترک کردم و گفتم تا زمانی که حاضر نشود از مادرش جدا شود دیگر به خانه برنمیگردم. یک ماه از این ماجرا گذشت و در نهایت اشکان به خانه پدرم آمد، مادرش هم همراهش بود. فکر کردم برای عذرخواهی آمده اما او گفت که در خانه مادرش زندگی خواهد کرد و اگر من نمیتوانم این مساله را بپذیرم میتوانم از او جدا شوم. زندگی با اشکان فایدهای نداشت من این مساله را به خوبی فهمیده بودم و در نهایت تصمیم خودم را گرفتم و او را برای همیشه ترک کردم. ما هر دو به این جدایی رضایت داریم. هر چند برایم غمانگیز است بپذیرم، مردی که عاشقش هستم به راحتی از دست دهم، اما اشکان دیگر دوست ندارد به این زندگی ادامه دهد و بودن ما با هم فایدهای نخواهد داشت. با رفتاری که مادر اشکان دارد اگر حالا هم جدا نشویم چند ماه و یا چند سال دیگر جدا خواهیم شد.
مریم عفتی
نظر کارشناس
عاطفه کشاورزی
در پروندهای که پیشرو داریم، چند نکته مهم و قابل بحث وجود دارد که متاسفانه هر کدام از آنها میتواند عاملی باشد برای بر هم خوردن زندگی مشترک یک زوج. اولین نکته، سنی است که این زوج دارند. 19 و 20 سالگی برای ازدواج سن بسیار کمی است، خصوصا این که این زوج نه تنها سن کمی دارند، بلکه زن بزرگتر از شوهرش نیز هست. به طور طبیعی از آنجایی که دختران زودتر به بلوغ جسمی و عقلی میرسند، توصیه میشود که برای قرار گرفتن در یک سطح فکری مردی را که چند سال از آنها بزرگتر است، انتخاب کنند، معمولا توصیه شده بهتر است زنان 3 تا 5 سال کوچکتر از همسرانشان باشند. دوم این که این زوج در سنی هستند که تازه تجربه کردن و عاشق شدن را باید فرابگیرند.
یک پسر 19 ساله که تازه دوران دبیرستانش را به پایان رسانده و وارد جامعه شده به طور طبیعی روابط جدیدی را تجربه میکند و در این روابط ممکن است احساس کند عاشق شده و شخص مناسب برای ازدواج را پیدا کرده در صورتی که اینطور نیست و او دچار یک احساس زودگذر شده است و همینطور که در این پرونده اتفاق افتاده پسر جوان بعد از مدتی کوتاه پشیمان میشود. چون تصمیمی که گرفته از روی عقل و تفکر نبوده بلکه احساس و تغییرات فیزیولوژی به او فرمان چنین کاری را داده است.
وقتی او ازدواج کرده واقعیتهایی را از زندگی مشترک دیده که اصلا انتظار آن را نداشته و نمیتواند آن را هضم کند.
نکته سوم، دخالت مادرشوهر در زندگی مشترک این زوج است که نقش مهمی را بازی میکند، مسلما مادرشوهر حق دخالت در زندگی پسرش را ندارد اما میتواند برای راحتتر زندگی کردن فرزندش به او کمک کند در صورتی که مادرشوهر در این پرونده، مثل یک طفل 5 ساله همچنان از فرزندش مراقبت میکند، این زن اگر قصد مراقبت از فرزندش و خوشحال کردن او را دارد باید اجازه دهد در زندگی مستقلش با اراده و تصمیمهای خودش زندگی کند.
متاسفانه راهی که مادرشوهر در پیش گرفته نه تنها به این زوج بسیار جوان کمکی نکرد بلکه خیلی زودتر از آنچه انتظار میرفت زندگی آنها را به جدایی کشیده است. دخالت بیجا و بیمورد والدین یکی از مهمترین عوامل جدایی زوجین است. در این مورد هم این مساله مشاهده میشود و باید بگویم اگر مادرشوهر همینطور به روشی که در پیش گرفته ادامه دهد، قطعا در ازدواج بعدی هم برای پسرش دردسرهایی را به وجود خواهد آورد و چهبسا که در آن ازدواج هم پسر مجبور به جدایی شود.
نکته آخر و بسیار مهمی که باید اشاره کرد این است که خانوادهها به توصیه مشاوران خانواده حتما عمل کنند. در این پرونده همانطور که زن جوان اشاره کرد مشاور به او گفته است که زندگی متزلزلی خواهد داشت، اما او توجهی نکرده است. زمانی که فرزندان در سنین پایین اصرار بر ازدواج یا ایجاد رابطه دارند، نباید حرفشان را به راحتی پذیرفت، همانطور که نباید سرسختانه مخالفت کرد. باید دوران نامزدی و دورانی که باعث میشود دختر و پسر از هم شناخت بیشتری پیدا کنند را طولانیتر کرد.
در این صورت ، هم زمان اجازه شناخت بیشتری به آنها داده و هم کمکم رشد فکری آنها بیشتر و کاملتر میشود و در این صورت میتوانند بهتر در مورد زندگی آیندهشان تصمیم بگیرند. افرادی که در سنین بسیار پایین ازدواج میکنند بعد از مدتی وقتی رشد فکری آنها کامل شد تازه به خواستههایشان پی میبرند و بنابراین به طرف کسی کشیده میشوند که این خواستهها را بهتر از همسرشان میتواند برآورده کند و باز هم زندگیشان دچار آسیب میشود. بنابراین ازدواج آن هم در سن زیر 25 سال توصیه نمیشود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم