اولین‌های محمدعلی کشاورز

می‌خواستم پزشک شوم، از حال رفتم

اول انسان باش بعد هنرمند. این جمله را برای اولین بار از زبان حسین تهرانی می‌شنود، آن هم زمانی که تازه وارد کار تئاتر شده بود و می‌خواسته در این حوزه کار کند و پیشرفت. حالا اما محمدعلی کشاورز این جمله را خطاب به جوانان می‌گوید، جوانانی که می‌خواهند پا جای پای او و حسین تهرانی، استاد موسیقی بگذارند. کشاورز آنقدر شناخته شده هست که احتیاجی به معرفی ندارد. او که کارش را از تئاتر آغاز کرده، چندین و چند دهه است که در حوزه بازیگری فعال است و نقش‌های بسیاری را در تئاتر، سینما و تلویزیون ایفا کرده است.
کد خبر: ۲۲۱۲۰۱

کشاورز فعالیت‌های تئاتری را خیلی اتفاقی آغاز کرد و بعد از انقلاب زمانی که از اداره تئاتر بازنشسته شد، فعالیت در عرصه سینما و تلویزیون را گسترش داد. البته پیش از انقلاب نیز کشاورز در حوزه سینما و تلویزیون حضور داشت و نقش‌های زیبایی را هم خلق کرده بود. بازی او در فیلم رگبار بیضایی یکی از نقش‌آفرینی‌های جالب توجه کشاورز در آن مقطع است. این بازیگر، سال 1309 در اصفهان به دنیا آمد و اولین نمایشی که در آن به ایفای نقش پرداخت، نمایش «هیاهو برای هیچ» بود.

کشاورز در زمانی فعالیت تئاتر را آغاز می‌کند که درست مصادف با دوران شکوفایی این هنر است: ساخت و افتتاح تئاتر سنگلج و تاسیس دانشکده هنرهای دراماتیک از جمله اتفاقاتی است که در آن دوره رخ می‌دهد و باعث شکل‌گیری تئاتر نوین ایران می‌شود.

کشاورز با بازی‌های درخشان خود در فیلم‌های کمال‌الملک، مردی که موش شد، کفش‌های میرزانوروز، ناصرالدین شاه آکتور سینما، جعفر خان از فرنگ برگشته و... و سریال‌هایی چون سربداران، هزاردستان، خانه‌ای در تاریکی، جوانی، پدرسالار و... بیش از پیش توانمندی خویش را به رخ جامعه هنری کشیده و اسمش را بر سر زبان‌ها انداخت تا همواره در یاد مردم این سرزمین بماند و به عنوان یکی از چهره‌های ماندگار هنر ایران انتخاب و معرفی شود.

اسدالله خان سریال پدر سالار حالا فعالیت‌های هنری و سینمایی را کنار گذاشته، همدم مثنوی مولانا و شاهنامه فردوسی شده است، کتاب‌هایی که در تنهایی این روزهایش حسابی او را دلمشغول کرده‌اند.

اولین باری که با تئاتر آشنا شدید؟

در دوره دبیرستان و به طور کاملا اتفاقی.

چطور؟

آن زمان در دبیرستان‌ها انجمن‌های مختلفی وجود داشت. انجمن ادبی، انجمن موسیقی، انجمن تئاتر و... بچه‌ها برای اوقات فراغت توی این انجمن‌ها ثبت‌نام و فعالیت می‌کردند.

فکر کردم در کدام انجمن ثبت‌نام کنم، دیدم موسیقی که بلد نیستم، اهل شعر گفتن هم که نبودم (البته به ادبیات از بچگی علاقه داشتم)‌. گفتم خب بروم ببینم این یکی (انجمن تئاتر)‌ چطور است، شاید توانستم کاری بکنم و از آن خوشم آمد. این طوری شد که وارد گروه تئاتر مدرسه شدم.

مثل این که دبیرستان مجهزی داشته‌اید؟

دبیرستان ما خیلی مجهز بود و امکانات زیادی داشت (چون کالج انگلیسی‌ها بود که بعدها آن را برای مدرسه گرفتند)‌ سالن نمایش خوبی هم داشت، ما توی آن سالن تمرین و برای بچه‌ها برنامه اجرا می‌کردیم. این را هم اضافه کنم که رئیس دبیرستان ما  آقای کتابی  و دبیر تاریخ و ادبیات ما، آدم‌های فاضل، باسواد، ادیب و فرهیخته‌ای بودند که در گرایش و علاقه‌مند شدن بچه‌ها به ادبیات و تاریخ و فرهنگ ایرانی بسیار موثر بودند.

بعد از دبیرستان هم که کار تئاتر را کماکان ادامه دادید؟

نه اتفاقا! آن زمان تئاتر خیلی هم دغدغه من نبود. دیپلم که گرفتم به اتفاق خانواده آمدیم تهران و در این شهر ساکن شدیم. می‌خواستم پزشک شوم. رفتم دانشکده پزشکی ثبت‌نام کردم و کنکور دادم و خلاصه شدم دانشجوی رشته پزشکی. وقتی نوبت به کار عملی رسید، اولین روزی که سرکلاس تشریح حاضر شدیم همین که چشمم به مرده و عملیات تشریح و خون و چاقو افتاد حالم به هم خورد و از حال رفتم. تازه فهمیدم که اصلا برای این حرفه ساخته نشدم.

پس روحیه لطیفی داشته‌اید؟

با خودم گفتم من با این احساسات و روحیه لطیف شاعرانه کجا و پزشکی و تشریح و تکه‌تکه کردن آدم‌ها کجا؟!
نتیجه این شد که دانشکده پزشکی را رها کردم و رفتم سربازی. دوره خدمتم هم کرمان بود. همین که وارد شدم برای این که از کارهای سخت دوران خدمت معاف شوم گفتم من تئاتر کار می‌کنم. راه خوبی بود برای فرار از خدمت و برای این که سر و کاری با تیر و تفنگ و تمرین‌های سخت و جانفرسای بدنی نداشته باشم. (البته خوب هم جواب داد)!

یعنی در سربازی هم کار تئاتر را ادامه دادید؟

به این ترتیب دوباره شروع کردم به کار تئاتر و البته این بار به عنوان یک راه فرار.

سربازی‌تان که تمام شد با وقفه‌ای که 2 سال بین شما و کار تئاتر رخ داده بود، چطور باز وارد این حوزه شدید؟

بعد از خدمت برگشتم تهران در حالی که بیکار بودم. گفتم باید بگردم کاری پیدا کنم. «آدم که نمیشه همیشه جیره‌خوار پدرش باشه.» توی این روزنامه و آن روزنامه دنبال کار می‌گشتم که در روزنامه اطلاعات آگهی‌ای به چشمم خورد، در این آگهی نوشته بود؛ «هنرستان هنرپیشگی، دانشجو می‌پذیرد» در این زمان کم و بیش به تئاتر علاقه‌مند شده بودم. فکر کردم بهتر است ثبت‌نام کنم. از بیکاری بهتر بود، در ضمن چون شروع کلاس‌ها از ساعت 4 بعد از ظهر به بعد بود می‌توانستم در کنار آن، صبح‌ها هم کاری پیدا کنم و دستم توی جیب خودم باشد. این هنرستان امتحان ورودی داشت. حدود 40 نفر در آن شرکت کردند، در حالی که 20 نفر بیشتر نمی‌خواست (البته من جزو 20 نفر قبول شده بودم)‌ دوره هنرستان 3 ساله بود. آن را گذراندم و آنجا بود که برای اولین‌بار با اساتید بسیار خوبی در زمینه تئاتر، هنر و ادبیات آشنا شدم و چیزهای زیادی آموختم. بعد از اتمام آن دوره، در اداره هنرهای دراماتیک که وابسته به وزارت فرهنگ وقت بود، استخدام شدم. به این ترتیب هم کاری پیدا کرده و استخدام شدم و هم کمی تا قسمتی بازیگر شده بودم.

اولین کتابی که خواندید؟

اولین کتابی که خواندم یادم نیست، همین قدر می‌دانم که پدرم اهل مطالعه بود و کتابخانه بزرگی داشت و ما بیش از هر چیز در کتاب‌های او و در فضا و فرهنگ کتابخوانی که برای ما به وجود آورده بود، غرق بودیم. مجبور بودیم کتاب‌ها را بخوانیم و برایش توضیح بدهیم.

معمولا کم پیش می‌آمد که کتاب داستان بخوانم. اهل خواندن داستان‌های عشقی  مشقی هم نبودم. بیشتر کتاب‌ها و داستان‌هایی که حاوی نکات اجتماعی  اخلاقی بود، می‌خواندم.

کتاب‌های تاریخی هم مورد علاقه‌ام بود. پدرم اما به همراه دوستانش جلسات شبانه هفتگی در منزل داشتند که در این جلسات مثنوی‌خوانی، شاهنامه‌خوانی، عطار و حافظ و سعدی‌خوانی به راه بود. من همیشه در این جلسات حضور داشتم و همین باعث علاقه‌مندی من به فرهنگ و هنر ایرانی و مخصوصا به شعر این شاعران بزرگ ایران زمین شد.

شعرهای شاعران ما گل‌های سر سبد شعر دنیا هستند و حیف است که جوان‌های ما با آنها مانوس نباشند. من از بچگی و از وقتی یادم می‌آید، دیوان شعر مولانا و فردوسی در دستانم بود تا به امروز که هنوز در خلوت و تنهایی همدم و مونس من هستند.

اولین تئاتری که تماشا کردید؟

اولین تئاترها را در اصفهان دیدم، زمانی که دبیرستانی بودم و تقریبا اولین تئاتر حرفه‌ای هم به یادم می‌آید؛ تئاتر «مردم» بود به کارگردانی آقای عبدالحسین نوشین. گروه از تهران به اصفهان آمده بودند و این تئاتر را اجرا می‌کردند.

اولین بازی در تئاتر؟

اولین بازی و اولین نقشی که داشتم یادم نیست؛ ولی همان بازی‌های غیرحرفه‌ای دوران دبیرستان بود که کار تئاتر را از آنجا شروع کردم.

و اولین بازی حرفه‌ای شما؟

اولین بازی حرفه‌ای من در 24 سالگی و در تئاتر «هیاهوی بسیار برای هیچ» اثر شکسپیر بود. کارگردان کار آقای مصطفی اسکویی بود.

چطور شد که با خانواده اسکویی که خانواده‌ای تئاتری بودند، آشنا شدید؟

او و همسرش مهین اسکویی که تحصیلکرده مسکو بودند و تازه از آنجا برگشته بودند، گروهی به نام «آناهیتا» تشکیل داده بودند. من از طریق یکی از دوستانم با گروه آنها آشنا شدم و این کار اولین و آخرین بازی من با گروه آناهیتا بود. بعد از آن رفتم اداره تئاتر، آنجا استخدام شدم و در خدمت آن اداره بودم.

اولین بار که رفتید روی صحنه، چه حس و حالی داشتید؟

زبانم بند آمده بود. هول شدم و بدنم می‌لرزید. (آخر تا به آن روز در حضور چنین جمعیتی در یک جایگاه رسمی بازی نکرده بودم.) البته کارگردان به من دلداری می‌داد و می‌گفت: اشکالی ندارد؛ اما هنوز هم وقتی می‌خواهم روی صحنه یا جلوی دوربین بروم، لحظات اولیه کار استرس دارم و نمی‌دانم که آیا می‌توانم کار خوبی ارائه بدهم یا نه.

اولین بازخوردی که از این کار دریافت کردید؟

نقدی بود که آقای ایرج غریب  نویسنده و مترجم خوب و توانمند  در اطلاعات جوانان برای این تئاتر و بازی من نوشت که اگر آن نقد نبود، شاید صحنه تئاتر را برای همیشه رها می‌کردم و احتمالا می‌رفتم دنبال بقالی. (می‌خندد)‌

اولین مشوق شما؟

پدرم. در اصفهان که بودیم گاهی با هم برای دیدن تئاتر می‌رفتیم. وقتی هم که برای ثبت‌نام هنرستان هنرپیشگی با خانواده صحبت کردم، پدرم گفت: اگر واقعا به تئاتر علاقه داری، من حرفی ندارم. کاری را که دوست داری ادامه بده. کارهای مرا هم می‌دید و تشویقم می‌کرد.

اولین استاد و مربی تئاتر؟

همان‌‌طور که گفتم در هنرستان هنرپیشگی با اولین اساتید خوب و برجسته تئاتر آشنا شدم. تا قبل از آن مربی و استادی در این زمینه نداشتم. دکتر نامدار، خان ملک، ساسانی، حبیب یغمایی، رهاورد، دکتر نصر، مطیع‌الدوله حجازی و... اساتید فوق‌العاده باسواد و فرهیخته‌ای بودند که بازیگری، فن بیان، ادبیات فارسی و ادبیات یونان را نزد آنان فراگرفتم. در کنار اینها آقا و خانم اسکویی هم که اولین تئاتر حرفه‌ای را در گروه آنها بازی کردم اولین اساتید تجربی و عملی من بودند که چیزهای زیادی از آنان آموختم.

اولین حضور در تلویزیون؟

اجرای تله‌تئاترهایی بود که برای تلویزیون ایران داشتیم. در حقیقت اولین کارهای من بعد از استخدام در اداره تئاتر هم، همین تله‌تئاترها بود. زمانی که آنجا استخدام شدم تقریبا مصادف بود با 28 مرداد که تقریبا تئاتر از بین رفته بود. تئاتری‌های لاله‌زار تبدیل شده بود به کاباره و مردم تئاتر و فرهنگ تئاتر دیدن را فراموش کرده بودند. اما آقای فروغ رئیس این اداره که مرد فاضل و باسوادی بود تلاش زیادی برای احیای دوباره تئاتر کرد.

او بیش از هر چیز به معلومات و اخلاق هنرپیشه‌ها اهمیت می‌داد و می‌گفت بچه‌های تئاتر باید بهترین و پاک‌ترین آدم‌ها باشند.

گروهی که در آن اداره، دور هم جمع بودیم و کار می‌کردیم عبارت بودند از آقایان: علی نصیریان، عزت‌الله انتظامی، جمشید مشایخی، اسماعیل شنگله، عباس جوانمرد و خانم‌ها مرحوم جمیله شیخی و فخری خوروش.

البته همین گروه هر چهارشنبه نیم ساعت هم در تلویزیون برنامه داشت.

اجرای این گروه در تلویزیون چه تاثیری روی مردم داشت؟

بعد از اجرای خوب این گروه در تلویزیون که به صورت یک پرده‌ای بود و اثر سریع و مستقیمی روی بیننده داشت مردم تهران آرام‌آرام به تئاتر علاقه‌مند شدند و تئاتر دوباره جایگاه و منزلت خودش را بین مردم پیدا کرد.

گویا اولین گروهی هم که در تئاتر سنگلج روی صحنه رفت، گروه شما بود،‌ درسته؟

بله. سالن تئاتر 25 شهریور یا همان سنگلج به همت خود بچه‌‌‌های اداره تئاتر و در همان دوره ساخته شد. اداره تئاتر خودش جایی را برای اجرا نداشت و ما باید برای تمرین و اجرا به تئاترهای خصوصی و یا انجمن‌های ایران و آمریکا و... می‌رفتیم. لذا بچه‌ها با اصرار و پیگیری زیاد موفق شدند وزیر وقت فرهنگ و هنر را راضی کنند که یک سالن تئاتر برایشان بسازد.

این بود که سالن تئاتر 25 شهریور برای بچه‌‌‌های اداره تئاتر ساخته و در اساسنامه آن قید شد که فقط نمایشنامه‌های ایرانی مجوز اجرا خواهند داشت.

از همین زمان نمایشنامه‌نویسی در ایران شروع شد و نمایشنامه‌نویس‌های خوبی مثل آقایان علی نصیریان، بهرام بیضایی، اکبر رادی، داریوش کاردان، غلامحسین ساعدی و... نمایشنامه ایرانی می‌نوشتند. این متن‌ها هم توسط بچه‌‌های گروه اجرا می‌شد. جالب اینجا بود که تمام صندلی‌های این تئاتر از 2 ماه قبل از نمایش رزرو می‌شد و همه بلیت‌ها به فروش می‌رسید.

مردم استقبال خوبی می‌کردند و تئاتر دوباره به اوج شکوفایی و منزلت خودش بازگشته بود.

اولین گروه تئاتری که شکل دادید؟

در تله‌تئاترهایی که برای تلویزیون اجرا می‌کردیم، هر هفته یک گروه یا یک کارگردان برنامه داشت. البته بازیگرها تقریبا در تمام گروه‌ها مشترک بودند. من و آقای شنگله هم گروه تئاتر جوان را تشکیل دادیم و من چند کار را کارگردانی کردم مثل نروک و بختک.

اولین سریال‌هایی که در تلویزیون بازی کردید؟

اولین سریالی که قبل از انقلاب بازی کردم، سریال «آتش بدون دود» بود به کارگردانی و نویسندگی آقای نادر ابراهیمی که در آن نقش «آق اویلر» بزرگ ایل و طایفه را داشتم. بعد هم در سریال «دایی جان ناپلئون» نقش سرهنگ را بازی کردم.

و اما بعد از انقلاب سریال «سربداران» به کارگردانی آقای محمدعلی نجفی، اولین کاری بود که در آن به ایفای نقش پرداختم.

بعد از آن سریال‌های زیادی را در تلویزیون بازی کردم اما جالب این که بدانید هیچ‌کدام از این سریال‌ها را خودم ندیدم، حتی پدرسالار را و فقط تعریف یا نقد آن را از این و آن می‌شنیدم.

زمانی به یکی از روستاهای دورافتاده در یکی از شهرستان‌ها رفته بودیم، زنی که چادر به کمر بسته بود و در حال شستشو کنار رودخانه بود تا چشمش به من افتاد، سریع از جایش بلند شد و با احترام سلام و احوالپرسی کرد و گفت: «سلام اسدالله خان. خوبید؟ خوش آمدید» و این برای من خیلی عجیب و جالب بود.

اولین فیلم سینمایی؟

«شب قوزی» به کارگردانی فرخ غفاری.

قبل از انقلاب زیاد در سینما حضور نداشتید؟

قبل از انقلاب ما زیاد در سینما آفتابی نمی‌شدیم، چون اعتقادی به سینمای قبل از انقلاب نداشتیم تا این که چند کارگردان خوب و فرهیخته که تازه از فرنگ آمده بودند و کارهای تجاری هم نمی‌کردند، مثل فرخ غفاری، داریوش مهرجویی، بهرام بیضایی و سهراب شهید ثالث، شروع کردند به فیلمسازی البته با محتوای ارزشی و هنری و ما گاهی با آنها  کار می‌کردیم مثل همین شب قوزی که من با غفاری کار کردم. تا رسیدیم به انقلاب و در سال 1359 من از اداره تئاتر بازنشسته شدم و آمدم سمت سینما و تلویزیون و تازه از آن زمان بود که سریال‌ها و کارهای تلویزیونی و سینمایی من شروع شد.

اولین جایزه‌ای که گرفتید؟

اولین و مهم‌ترین جایزه‌ای که گرفتم مربوط به بعد از انقلاب و برگزیده شدنم به عنوان چهره ماندگار بود، در کنار دیگر چهر های ماندگار سینما مثل عزت‌الله انتظامی، جمشید مشایخی، علی نصیریان و امسال هم داوود رشیدی. این را هم اضافه کن که اولا در آن زمان که ما کار تئاتر می‌کردیم، از جایزه و جشنواره و ... خبری نبود (جشنواره و مسابقه و جایزه و بزرگداشت و ... تقریبا بعد از انقلاب باب شد و به اوج رسید)‌. ثانیا ما خودمان هم دنبال دریافت جایزه و مقام و جایگاه نبودیم. تلاشمان فقط برای بهتر کار کردن و کار بهتر انجام دادن بود و جایزه اصلا برایمان مطرح نبود.

البته قبل از انقلاب، جایزه زمانی آمد که جشنواره سینما تشکیل شد که ما هم آن وقت در سینما کار نمی‌کردیم. من خودم شخصا به جایزه هیچ اعتقادی ندارم، چون بر این باور بودم و هستم که مسوولان اهدای جوایز، بیشتر از این که کیفیت کار برایشان مهم باشد، هدفشان بالا بردن یک طیف و گروه یا شخص خاص است. به نظر من هیچ قاضی بهتر از خود آدم نیست که به قضاوت کارهایش بنشیند.

خودتان از کارهایتان راضی بودید؟

نه« !کابوس وحشتناکی است به محاکمه خود نشستن که از بار گناه کاستن.» این را باید همه رعایت کنند، هر کاری می‌کنند خودشان به قضاوت و محاکمه کارشان بنشینند.

ولی مردم از شما و کارهایتان راضی هستند.

اگر ما چیزی داشته باشیم از مردم و فرهنگ سرزمین خودمان  ایران عزیز  داریم.

من بزرگ‌ترین جایزه‌ای که گرفتم از یکی از همین مردم کوچه و بازار بود. از پسربچه‌ای که انگور می‌فروخت. بعد از سریال پدرسالار، یک روز در خیابان عباس‌آباد، پسربچه‌ای به دو از آن طرف خیابان آمد این طرف سمت من و شروع کرد به صحبت و ماچ و بوسه کردن و گفت: من چیزی ندارم که به تو هدیه و کادو بدهم، این خوشه انگور را از من قبول کن. این بزرگ‌ترین جایزه‌ای بود که من تا به امروز دریافت کردم. جایزه مردم، نظر و لطف و محبت آنهاست.

فاطمه مرادزاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها