روزی که طلسم خانه پیرزن شکست

کد خبر: ۲۲۰۹۸۷

شنیده بودم اینجا می‌شود با 7 ــ 6 میلیون تومان یک خانه 70 ــ 60 متری خرید، اما هیچ چیز به درد بخوری وجود نداشت. مرد جوان در تایید حرف‌های همسرش گفت: یک جای تر و تمیز و جمع و جور می‌خواهیم. 3 میلیون و نیم داریم و می‌خواهیم بقیه‌اش را با رهن خود خانه جور کنیم.

مرد بنگاه‌دار نگاهی توام با لبخند انداخت و گفت: مال این حرف‌ها نیستید! می‌دانید که خانه‌های اینجا همه‌اش قولنامه‌ای است. سند اوقافی هم هست، اما فکر نکنم شما ملک اوقافی بخواهید.

زن گفت: نه یک خانه با سند قرص و محکم.

مرد بنگاه‌دار گفت: گفتم که خانه‌های اینجا سنددار نیستند، اما یک مورد داریم که سند مادر دست مالک است و قولنامه زنجیره‌ای دارد و خودم صاحب اصلی ملک را می‌شناسم و ملک معتبری است، اما یک اشکال دارد و آن هم این که صاحب خانه بداخلاق و بدقلق است. به خاطر همین هیچ کس ملکش را نمی‌فروشد. با همه بنگاه‌دارها دعوا کرده و معامله را به هم زده. می‌خواهید معامله کنید؟

مرد جوان مردد ماند و زن جوان زود جواب داد می‌خواهیم. خانه‌اش خوب است؟

مرد بنگاه‌دار گفت: پیش جاهایی که شما دیده‌اید مثل عروسک است. پیرزن تر و تمیزی است، اما خیلی بداخلاق است.

زن پرسید: دیوانه که نیست هست؟

بنگاه‌دار گفت: نه مطمئن هستم که عقلش از من هم بیشتر کار می‌کند. چون همه کارهایش به نفع خودش است.

به زودی زن و شوهر جوان به همراه صاحب بنگاه به خانه پیرزن رفتند و پس از کلی در زدن و التماس کردن پیرزن در را به روی بنگاه‌دار باز کرد. با تردید به زوج جوان اجازه ورود داد.

زوج جوان وارد خانه شدند و دیدند که واقعا پیرزن خانه خوبی دارد. پیرزن درددل را شروع کرده بود: می‌بینید به چه روزی افتاده‌ام؟ خدا نیامرزد این مردک را (و اشاره کرد به عکس رنگ و رو رفته شوهرش که روی دیوار کج شده بود.)‌ من زن دومش بودم. او سرکارگر بود و من یک عمر در کارخانه کار کردم. از او دو پسر دارم که یکی از آن یکی پدرسوخته‌ترند.

اگر فکر می‌کنید فردا بچه‌ها به شما وفا می‌کنند خوش‌خیالید. من را ببینید. اشاره کرد به پاهایش که خودش آنها را باندپیچی کرده بود.

مجبورم با این پاها نان بخرم، خرید کنم و تا می‌آیم استراحت کنم سر و کله شماها پیدا می‌شود. کسی خانه من پیرزن را به قیمتش نمی‌خرد. همه می‌خواهند سرم را کلاه بگذارند. این پسره بی‌عارم نیامد خانه را رنگ کند که به چشم مشتری بیاید.

زن از او پرسید: مادر جان چقدر قیمت گذاشتی؟

ــ مگر از حاج علی نپرسیدید؟ حاج علی بنگاهی را می‌گویم.

ــ نه گفت از خودتان بپرسیم.

ــ هر چقدر قیمتش است 7 میلیون.

ــ زوج جوان و بنگاه‌دار هر چقدر که توانستند چک و چانه زدند و قرار شد خانه 65 متری فردا به قیمت 7 میلیون با تلفن و کولر و آبگرم کن و کابینت معامله شود. روز بعد همه در بنگاه جمع بودند. حاج علی خودش شخصا ماشین گرفته بود طوبا خانم بداخلاق را آورده بود. طوبا داشت با خودش غرغری کرد. وقتی داشتند مبایعه نامه را می‌نوشتند حاج‌علی طبق قولنامه‌‌‌های محلی فقط یک قرار ساده دستنویس داشت تنظیم می‌کرد که مرد جوان جلویش را گرفت. او یک نمونه قولنامه را از بنگاه رسمی محله‌شان گرفته بود و خواست موارد مطابق قانون طبق آن تنظیم شود و هر کسی از شرایط قرارداد عدول کرد 2 میلیون تومان ضرر و زیان پرداخت کند.اسامی طبق اظهارات تنظیم شد و سند برای انجام کارهای قانونی نزد بنگاه‌ ماند و 3 میلیون تومان به پیرزن داده شد و رسید دریافت گردید.

خیلی زود زن و شوهر جوان متوجه دردسر شدند. پیرزن برخلاف قولی که داده بود به هیچ مشتری رهن خانه اجاره بازدید نمی‌داد. حتی به خود زن و شوهر نیز تا روز سند دیگر اجازه ورود نداد. وقت داشت به سرعت می‌گذشت و زن و شوهر از دوستان، والدین، بانک و هر جایی که می‌توانستند قرض و وام گرفتند.

بالاخره راس موعد مقرر پول آماده شد اما پیش از قرار بنگاه پسر پیرزن زنگ زد و گفت شما خجالت نکشیدید سر یک پیرزن 70 ساله را کلاه گذاشتید و خانه 7 میلیونی را سه میلیون خریدید.

زن که از تعجب داشت شاخ در می‌آورد گفت چه کسی چنین چیزی گفته؟ گفت:‌ مادرم. زن ماوقع را شرح داد و از پسر پیرزن خواست هنگام معامله حضور داشته باشد اما پسر اصرار داشت که به خاطر کهولت سن مادرش معامله فسخ شود. اینجا بود که قانون به کمک زوج جوان آمد. زن گفت یا باید گواهی عدم صلاحیت و محجوری مادرتان را بیاورید یا 2 میلیون تومان ضرروزیان بپردازید.

پسر با شنیدن این حرف غرغرکرد و کوتاه آمد.

فردای آن روز وقتی زوج جوان در بنگاه حاضر شدند پیرزن خیلی وقت پیش آمده بود.

حاج علی بنگاه‌دار که از عصبانیت قرمز شده بود گفت نبودید ببینید طوبا خانم اینجا چه‌کار کرد. اول به من گفت که سند خانه را به او پس بدهم ولی چون قبول نکردم شروع به خودزنی کرد و بعد غش کرد و افتاد کف مغازه.
همسایه‌ها آمدند اورا حال آوردند و به محض این‌که هوش آمد رفت سراغ بنگاه‌‌های دیگر و گفت حاج علی سند مرا دزدیده.

در همین گیرودار بود که سروکله پیرزن پیدا شد تا زن و شوهر را دید یک کیسه نایلون به سمتشان گرفت و گفت پول‌تان را بگیرید خانه‌ام را پس بدهید.

زن و شوهر که برای جور کردن پول خانه به زحمت زیادی افتاده بودند گفتند اگر 2 میلیون روی آن بگذاری همه چیز درست می‌شود و می‌‌توانی خانه را پس بگیری.

پیرزن که چند تا از بنگاه‌‌دارها را با خود آورده بود باز شروع به نفرین و داد و بی‌داد کرد و آنها هم خندیدند و گفتند پولش را بگیرید و خانه‌اش را بدهید. اما وقتی حاج‌علی مبایعه نامه‌ای را که همه قول‌ و قرارها در آن ثبت بود نشان داد و همه گفتند کاری نمی‌شود کرد پیرزن ناچار پای معامله را امضا کرد و از بنگاه‌دار قول گرفت یک آپارتمان راحت برایش جور کند و گفت دلم نمی‌آمد اینجا را ترک کنم اما مجبورم کردید.

پس از مدتی وقتی زوج جوان برای تحویل گرفتن خانه رفتند دیدند که پیرزن تلفن و کولر را برده. او به بنگاه گفته بود تلفن به اسم من نبود که معامله کنم. آن روز او با این کار 300 هزار تومان از معامله را به نفع خود تمام کرد اما بالاخره خانه طلسم شده طوبا معامله شد. خانه‌ای که بعد از گذشت سال‌ها هنوز هم به نام او می‌شناسند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها