در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هرکس که حرفهای مرا میشنود فکر میکند که من حتما فردی خرافاتی هستم که به بدشانس بودن، همه بدبختیهای زندگیم را نسبت میدهم اما اینطور نیست در زندگی من عجایبی وجود داشته که اگر هر کسی از آنها مطلع شود مطمئنا قبول میکند که من فردی بدشانس هستم. آخرین بدشانسی و بدبیاری من هم رودررو شدن با آقای دیوید بایکوک بود. روزی که من او را در پارک دیدم هرگز تصور نمیکردم که ساعاتی بعد به عنوان قاتل معرفی خواهم شد. قاتلی که با بیرحمی توانسته بود یک مرد بیمار را به قتل برساند اما این واقعیت ندارد.
اتفاقاتی که در مورد من و دیوید افتاد یک سانحه بود که باز هم از بدشانسی من تبدیل به داستانی غمانگیز شد. داستانی که در آن من نقش خلافکار بیرحم را بازی میکنم.»
«دانچه جونز» پسر جوان سیاهپوستی است که به اتهام به قتل رساندن آقای دیوید بایکوک در زندان به سر می برد. برای پرونده این قتل تا به حال دو بار دادگاه تشکیل شده است و در هر دو بار وکیل آقای جونز با ادعای این که موکلش از حالت روحی مساعدی برخوردار نیست و تحت تاثیر داروهای روانی و روحی قرار دارد از حضور وی در دادگاهها ممانعت به عمل آورده است. وکیل آقای جونز معتقد است که موکلش بشدت به مشکلات روحی دچار است و تا زمانی که به تعادل نسبی نرسد نمیتواند در دادگاهی که به اتهام قتل وی تشکیل میشود حضور یابد.
اما مدارک تکمیل پرونده آقای جونز نشاندهنده آن است که وی هر چقدر هم که از نظر روحی بیمار باشد و حتی روز سانحه از روی بیعقلی دست به قتل یک مردنیمهفلج زده باشد مقصر است و دستکم حبس ابد در انتظار وی خواهد بود. «بچه که بودم مادرم مرا ترک کرد. هیچوقت آن روز را فراموش نمیکنم پدرم را وقتی 2 ساله بودم از دست دادم و تنها با مادرم زندگی میکردم. او در رستورانها ظرف میشست و گاهی اوقات برای این که من تنها نباشم مرا هم همراه خودش میبرد. از همان زمان احساس میکردم که انسان کم مقدار و ناچیزیام که این دنیا هرگز به من روی خوش نشان نخواهد داد. هر چه که بزرگتر میشدم بیشتر و بیشتر احساس میکردم که مادرم تاب و توان نگهداری از من را از دست داده و دیگر برایش سخت است تا از من هم به عنوان فرد دوم خانواده مراقبت کند. اما چارهای نبود ما هیچکس را نداشتیم و مادرم هم نمیتوانست مرا به کسی بسپارد. وقتی که تنها 7 سال سن داشتم یک روز مادرم به من گفت که با قطار به سفر خواهیم رفت وقتی وارد ترمینال شدیم به من گفت که روی صندلی ایستگاه بنشینم و منتظرش باشم تا پس از تهیه کردن بلیت با هم سوار قطار شویم. ساعتها گذشت و مادرم برای بردن من و سوار کردنم به قطار بازنگشت. شب شده بود و از سرما به خودم میلرزیدم. تا این که یکی از ماموران پلیس بالاخره متوجه من شد و شروع به پرسیدن سوالاتی از من کرد وقتی گفتم ساعتهاست که منتظر مادرم هستم، گفت که باید همراه او به پاسگاه پلیس بروم و دستم را کشید تا با خودش به پاسگاه ببرد، نمیخواستم همراه او بروم چون فکر مـیکـردم کـه امکان ندارد مادرم برای بردن من به آنجا نیاید. میخواستم آنقدر منتظر بمانم تا بالاخره او پیدایش شود. دستم را از دستان پلیس میکشیدم و او که ظاهرا به من مشکوک شده بود لحظه به لحظه رفتارش خشنتر میشد. نمیخواستم همراهش باشم و او هم فکر میکرد شاید مواد مخدر و یا نمیدانم خلاف دیگری دارم که از دستش فرار میکنم. در حال جدل با یکدیگر بودیم که صدایی بلند شد.
وقتی به خودم آمدم دیدم که مامور پلیس غرق در خون روی زمین افتاده است. نمیدانم چطور در کشمکش میان من و این مامور تفنگی که به کمرش بسته بود و ظاهرا پر بود شلیک کرده و پایش را هدف گرفته بود. من هاج و واج و ترسیده از آن همه خونی که روی زمین جاری شده بود خیره به مامور پلیس نگاه میکردم. خیلی زود برای بردن این مامور آمدند و مرا هم به عنوان متهم به همراه بردند. گرچه 7 ساله بودم اما از همان زمان و با همان حادثه بود که متوجه شدم بدشانسیهای زیادی در کمین من است که باید از آنها فراری باشم. بدشانسیهایی که مرا رها نکردند و تا امروز که به اتهام قتل دادگاهی شدم همراهم هستند. بعد از شلیک به این افسر پلیس بود که روانه بازداشتگاه کودکان شدم و هر آنچه را که لزومی به یادگیری آن وجود نداشت یاد گرفتم و کمکم خلافکاری شدم که همه از او حساب میبردند.» آقای دیوید بایکوک با شلیک گلولهای که به گردنش اصابت کرده بود، صبح زود در پارکی در نزدیکی محل کارش جان خود را از دست داد. وی که 15 سال قبل به خاطر ابتلا به سرطان پیشرفته مغز مدتهای زیادی بستری و تحت درمان بود توانسته بود با این بیماری مهلک دست و پنجه نرم کند و در نهایت با شکست دادن آن به زندگی بازگشته بود. آقای بایکوک به گفته همکارانش از زمانی که قیمت بنزین بشدت بالا رفته بود تصمیم به استفاده از دوچرخه برای جابجا شدن در شهر گرفته بود و اتفاقا روز حادثه نیز سوار بر دوچرخهاش در حال عبور از پارک بود. آقای جونز که به زورگیری و باجگیری در منطقه معروف شده بود این مرد را که مشخص بود به علت صدمه وارد شدن به رشتههای عصبی بدنش نمیتواند به خوبی از خودش دفاع کند را نگه داشت و از او خواست که هرچه پول دارد را تقدیم او کند. جونز تصمیم داشت با اسلحه پری که در دست داشت این مرد را بترساند. غافل از این که او که با سرطان مبارزه کرده بود قصد تسلیم شدن در مقابل جونز را نداشت.
در یک لحظه و درست زمانی که جونز برای تهدید اسلحهاش را به سمت آقای بایکوک گرفت با تکانهای غیرعادی دست این مرد که ظاهرا انعکاس عصبی به این سانحه بود باعث به هم خوردن تعادل جونز شد و گلولهای شلیک شد که به گردن بایکوک برخورد کرد.
جونز چارهای جز فرار نداشت چون میدانست خیلی زود دستگیر خواهد شد و بایکوک نیز به علت شدت جراحات وارد شده به گردنش در بیمارستان جان خود را از دست داد. «خدا میداند که نمیخواستم آسیبی به او برسانم. او مشخص بود بیمار است و من تنها میخواستم پول خرید موادی که مصرف میکردم را تامین کنم، اما از روی بدشانسی اتفاقی که نباید میافتاد، افتاد و من بالاخره قاتل شدم.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: