درباره فیلم «آب، باد، خاک»

ماهیان خشکیده بر زمین داغ

امیر نادری هنوز یک معما در سینمای ایران است؛ جوان بااستعدادی که به قول خودش پس از تماشای «این گروه خشن» سام پکین‌پا در دهه 40 از آبادان با اشتیاق به تهران می‌آید تا کارگردان شود. ابتدا مشاغل گوناگون را تجربه می‌کند و سپس با دوستی با علیرضا زرین‌دست و از طریق او و برادرش این شانس را پیدا می‌کند تا در برخی فیلم‌ها (از جمله «قیصر» کیمیایی) عکاسی کند و کم‌کم با جمع کردن پول، نخستین فیلمش را با نام «خداحافظ رفیق» می‌سازد و منتقدان آن روزگار و در راس آنان پرویز دوایی از او و فیلمش استقبال می‌کنند و بدین شکل سینمای ایران پذیرای یکی از استعدادهای پرحاشیه خود می‌شود.
کد خبر: ۲۱۷۱۵۹

  متاسفانه یا خوشبختانه اغلب مواقع بررسی آثار خوب یا بد نادری، تحت‌الشعاع شخصیت خاص او قرار گرفته و واکنش‌ها یا توام با اشتیاق و سرسپردگی بوده و یا از سر لجبازی و خشم و کینه‌توزی. نادری سازنده فیلم‌های موسوم به خیابانی دهه 50 و یکی از کسانی که در اوج دوران ابتذال سینما، برای خود ــ و سینمای ایران؟ ــ‌  آبرو کسب کرد، در همان سال‌ها در کنار فیلم‌های خیابانی‌اش، آثار آوانگارد و موج نویی هم ساخت. همچنان که با اقتباس از قصه صادق چوبک یکی از بهترین آثار اقتباسی سینمای ایران را ساخت، در «تنگنا» فضای مورد علاقه‌اش را پخته‌تر عرضه کرد و با ساختن فیلم میان‌مدت «انتظار» نشان داد که راه و رسم فیلمسازی به سبک هنری و پیشرو را نیز می‌داند. «انتظار» او در جشنواره کن تحسین شد و همان زمان کنجکاوی‌اش در شناخت ظرفیت‌ها و ظرائف سینما، او را به سینمای مستند نزدیک کرد و دو مستند «جست‌وجو» را در بحبوحه انقلاب اسلامی ساخت.

پس آنان که «دونده» نادری را عدول او از سینمای راستینی که خود بدعت‌گذارش بود می‌دانستند، یا قدرت درک اثری چون «دونده» را نداشتند، یا حافظه‌شان نم کشیده بود و از تجربه‌های دیگر نادری بی‌اطلاع بودند و یا دل‌شان می‌خواست نادری همیشه به اندازه عقل و شعور آنان فیلم بسازد و رهرو سینمای نوچه‌پرور و پرمدعایی باشد که ناشی‌گری‌ها و بی‌سوادی‌ها در این سینما همیشه پشت رفاقت و مرام و معرفت رفقا پنهان می‌شود و مفهوم اعتراض و عصیان در نازل‌ترین شکلش بی‌هیچ مایه سینمایی عرضه می‌شود.

نادری آدمی که آنان انتظار داشتند نبود. هنوز هم در گفت‌وگوهای هیجانی و فیلم‌های شورانگیزش می‌توان روح ناآرام او را پیدا کرد که هیچ وقت در یک مکان ثابت نایستاد و دل به ستایش‌های بی‌مایه نبست و عشق خود به سینما را در کاوش‌ها و جست‌وجوهای بی‌پایانش نشان داد. درست است که پس از ترک ایران، هیچ گاه نتوانست اعتباری که در کشورش اندوخته بود را با فیلم‌های خارجی‌اش تداوم بخشد اما همین که هنوز به قول خودش می‌دود و لحظه‌ای آرام و قرار ندارد، امیدوارمان می‌کند که روزی سرانجام اثر بزرگ دیگری بـه کـارنامه‌اش اضافه کند.

نادری یکی از معدود سینماگران ایرانی طی نیم قرن اخیر است که سینمای جهان را همچون یک پژوهشگر و منتقد دنبال می‌کرد. در اوج دوران حرفه‌ای‌اش در دهه 50 آن گاه که از همه سو استعدادش تحسین می‌شد، با پشت‌پا به قراردادها و چارچوب‌های متعارف، همنشینی با آدمی چون جلال مقدم را غنیمتی شمرد و از او آموخت. خودش در خاطراتش از گپ‌های صمیمانه با مرحوم مقدم سر صحنه «پنجره» به عنوان یکی از بهترین خاطرات یاد می‌کند و این را بگذارید کنار درک و نوع نگاه مقدم از سینما که در زمان خودش بی‌مانند بود، و بدانید که سینمای ایران که همواره در تمام اعصار خود تحت سلطه پول و تجارت و تبلیغات بوده، قدر چه گوهرهای نازنینی چون جلال مقدم را ندانست. باری نادری آدمی نبود که یک جا بند شود. پس از انقلاب در چرخشی 180‌درجه‌ای و با عنایت به تجربه درخشانی همچون فیلم «انتظار» و قصه‌های سرگذشت‌نامه‌ای به قلم خودش با موضوع خاطرات کودکی‌اش، فیلم «دونده» را ساخت و از همان زمان مشخص شد که تعدادی از اهالی سینما و مطبوعات چه آدم‌های متوسط‌القامه‌ای‌اند که حاضر به دیدن و تحمل کسی نیستند که در مسیر پیشرفت گام برمی‌دارد. از دیگر سو ستایش‌های کیلویی و بی‌خاصیت عده‌ای دیگر که یک نما یا سکانس از «دونده» را ارزشمندتر از کارنامه فیلمسازی مثل آلفرد هیچکاک می‌دانستند، تنور این مناقشه و منازعه را آن‌قدر داغ کردند که در آن تنها چیزی که فدا شد، استعدادی بود در مرز پختگی که سینمای ایران به او نیاز داشت. نادری در زمان اکران «دونده» در گفت‌وگو با مجله فیلم، از اشتیاقش برای دویدن و آموختن گفت، از آنتونیونی و گدار و بیضایی و سینمای نوین فرانسه و فورد و ولز. اما حاسدان او را ریشخند کردند و مغرضان او را به کتاب‌فروشی‌های جلوی دانشگاه تهران حوالت دادند تا فقط چیزی گفته و عرض‌اندامی کرده باشند. در همان گفت‌وگو نادری از ایده‌های «دونده» گفت و از سبک بصری‌ای که در فیلم تازه‌اش «آب، باد، خاک» به بار نشسته و گسترش یافته است. فیلمش زمانی اکران شد که او برای ترک کشورش مصمم بود و وقتی رفت و بازنگشت تازه خیلی‌ها اهمیتش را دریافتند. نکته اینجاست که روحیه رمانتیک و احساساتی نادری و تصمیم آخرش بیش از همه برای خودش گران تمام شد و هرگز نتوانست راهی را که با «آب، باد، خاک» به مقصد رسیده بود با شناختی که از فرهنگ، زبان و جغرافیای ایران داشت، عمق و ژرفای بیشتری ببخشد. اشتباه او زمانی فاجعه‌بار جلوه می‌کند که پیش از خود، شاهد چنین اقدامی از سوی یکی دیگر از استعدادهای ناب سینمای ایران سهراب شهیدثالث بود که پیش از نادری ایران را ترک کرد و در غربت به انزوا رسید.پس بهتر است یک بار برای همیشه رفتن نادری از ایران را نوعی شیطنت کودکانه او بدانیم و اقدامی خودویرانگرانه که بیست سال از دوران طلایی عمرش را حرام فیلم‌هایی کرد که دست‌بالا آثار متوسطی در آمریکا ارزیابی شدند و این افسوسی است که با ماست که چرا برخی از هنرمندان بزرگ از جنس نادری قدر خود را نمی‌دانند. منصفان هنوز آثار ایرانی نادری را در حافظه دارند و به هر بهانه یاد این فیلم‌ها را زنده نگه می‌دارند اما فیلم‌هایی که طی 20 سال اخیر ساخته، فقط در یاد شیفتگان اوست و هرگز جایگاهی مانند آثار گذشته‌اش نیافت.

آب، باد، خاک در تاریخ سینمای ایران

«آب، باد، خاک» قبل از هر چیز به این دلیل اهمیت می‌یابد که جلوه‌های چشم‌نواز بصری کارگردان، در آن در پـیـونـدی دقـیق با روایت عرضه می‌شود. اگر لانگ‌شات‌های زیبای «دونده» در مواردی معدود صرفا زیبایی مستقلی داشتند و بی‌ربط به درونمایه اثر ارائه می‌شدند، در «آب، باد، خاک» این تصاویر در تار و پود روایت و از جنس اعلای نگاهی هستند که فیلمساز به طـبیعت دارد. روشن است که این فیلم به دلیل تاثیرپذیری سازنده‌اش از سبک استعلایی سینمای هنری اروپا قادر به جذب تماشاگران زیاد نبود و اصرار کارگردان بر مقابله با سینمای قصه‌گوی ایران که زمانی خود یکی از قهرمانانش بود، این فیلم را در مرز اثری نیمه‌مستند و نیمه‌داستانی پیش برد.

 بجز فیلم «طبیعت بی‌جان» فیلمی را نمی‌توان هم‌ردیف «آب، باد، خاک» برشمرد در حمله سازنده‌اش به تمام عناصر قصه‌گون و تاثیرگذار بر مخاطب. متن فیلمنامه این فیلم را اگر از نظر حجم دیالوگ اندازه بگیریم، شاید کمتر از فیلمنامه یک کار کوتاه باشد. پس یک تجربه اساسی نادری در «آب، باد، خاک» حذف ساده‌ترین عامل ارتباطی یعنی کلام است. بخش مهم دیگر این کار، استفاده از لوکیشن‌های طبیعی و بکر است بی‌آن‌که زیبایی‌شان تماشاگر را مسحور کند (اتفاقی که مثلا به شکل وارونه در «تولد یک پروانه» ساخته مجتبی راعی افتاد) در فیلم نادری طبیعت شخصیتی کلیدی‌تر از نوجوان فیلم است. درواقع جدال این دو سازنده مهم‌ترین چالش فیلم است. مجید نیرومند که پیش از این به نقش امیرو در «دونده» بازی کرده بود، این بار بدون هیچ گونه نمایشگری، تنها موجود زنده‌ای است که در «آب، باد، خاک» حضور دارد. همین جا هنر دیگر نادری عیان می‌شود. اگر زمانی او با فیلم‌های قصه‌گو و خیابانی‌اش بازیگری به شیوه فیلم‌های دراماتیک را آزمود، این جا به آموزه‌های روبر برسون در بازیگری تاسی کرد و بازیگر را در مواجهه با رویداد به واکنشی طبیعی واداشت. شاید از زمان این فیلم بیش از دو دهه گذشته باشد، اما هنوز طرح این پرسش می‌تواند نمایانگر میزان جسارت نادری باشد که چگونه می‌توان فیلمی را با یک بازیگر ساخت، آن‌هم بازیگری که هیچ گونه تجربه‌ای جز بازی در فیلم قبلی فـیـلـمـسـاز نـداشـتـه و چـهـره مـحبوب و اصطلاحا ستاره‌گونه‌ای ندارد.

«آب، باد، خاک» اثری نوجویانه و زیباست که در زمان خود در حاشیه بحث‌های دیگر درباره سازنده‌اش آن چنان که شایسته‌اش بود مورد توجه قرار نگرفت. هنوز تصاویر تکان‌دهنده این فیلم کار فیلمبردار بزرگ سینمای ایران فیروز ملک‌زاده (که فیلم‌های شاخص دیگری مانند «مادیان» و «باشو غریبه کوچک» را نیز در کارنامه دارد) می‌تواند الگوی بسیاری از فیلم‌ها باشد و بسیاری از تماشاگرانی که سینما را دهه 60 جدی‌تر دنبال می‌کردند، هنوز در شوک آن صحنه سوررئالیستی پایانی‌اش و نواخته شدن سمفونی پنج بتهوون هستند.

امان جلیلیان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها