در کوچه باغ خاطره ها مصاحبه با حاج منصور شاه علی

قوام زندگی هر جامعه ، به باورها و سنتهای زنده و پویای آن است و هرچه این باورها و سنتها استوارتر و با فطرت پاک آدمی سازگارتر باشد ، آرامش روحی ، نشاط فکری و انسجام روابط اجتماعی بیشتر است .
کد خبر: ۲۱۶۷۷
در چنین جامعه ای ، انسانها چون دانه های تسبیح به هم متصل هستند و در یک تعامل مستمر ، همدلی و همکاری پایدار و ثمربخش دارند. در چنین جامعه ای ، مردم از آفت فقر و بیماری و گرفتاری ، یکسره مصون نیستند ؛ اما جامعه بسان بافتی زنده و زاینده از یک بدن سالم هجوم آفتها را به زندگی این و آن بر نمی تابد و افراد آن ، همدلانه و دلسوزانه ، می کوشند در بلاها و ناگواری ها یار و دستگیر یکدیگر باشند. شعر مشهور تصویری گویا از این جامعه است که می گوید :
بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار

اسلام ، دین فطرت است و جامعه ای که ذهن و دل اعضای آن ، از فرهنگ اصیل اسلامی و شیعی سیراب شده است ، جلوه ای زیبا از روابط سالم انسانها با یکدیگر، بلکه روابط آنها با طبیعت و حیوانها را به نمایش می گذارد. ساعاتی پای صحبت حاج منصور شاه علی (از مسوولان سابق اداره عقیدتی سیاسی شهربانی جمهوری اسلامی ایران) نشستیم و از او خواستیم برایمان از سنتها و آداب و رسوم حسنه ای بگوید که سابق بر این ، در شهرها و روستاهای کشور اسلامی ایران جریان داشت و متاسفانه پاره ای از آنها در حال حاضر کمرنگ یا فراموش شده است . حاصل گفتگو را می خوانید :

آقای شاه علی ، قدیم در شهرها و روستاهای کشورمان ، غذاهای مختلفی نظیر شیر برنج و سمنو ، در ایام خاصی از سال تهیه می شد و در طبخ و توزیع آنها نیز تشریفات ویژه ای معمول می شد که همه درس آموز و عبرت انگیز بود و از احترام انسان ، به همنوعان خویش و حتی به طبیعت و حیوانات حکایت داشت . لطفا با توضیحاتتان در این باره ، خوانندگان عزیز را از پاره ای سنتهای زیبای انسانی الهی این کشور در روزگاران گذشته آگاه سازید؛
در منطقه ما (شهرضا یا قمشه) که حدود 70کیلومتر با اصفهان فاصله دارد سابق بر این ، در طول سال ، رسم و رسومی داشتند. به طور مثال ، طبخ و توزیع شیربرنج و بویژه سمنو یکی از این مراسم بود که در آن جلوه هایی از سنت «نیایش با خدا و اولیای پاک او» ، «صله رحم» ، «اصلاح ذات البین» ، «کمک به نیازمندان» ، «احسان به همسایگان» ، و حتی «احترام به حقوق حیوانات» ، مشاهده می شد. توضیح این مطلب را از کیفیت پخت شیربرنج آغاز می کنم : اوایل هر سال ، وقتی گوسفندان زایمان می کردند و شیر به پستانشان می دوید ، تا زمانی که بچه گوسفند ، نیاز به شیر مادر داشت ، شیر مادر را به مصرف روزانه او اختصاص می دادند و به مصرف دیگر نمی رساندند. زمانی که بچه گوسفند ، بتدریج علفخوار می شد و از شیر مادر به تمامی یا تقریبا بی نیاز می شد ، شیر گوسفند را می دوشیدند و از مناطقی که گوسفندان در آن پرورش می یافتند یعنی کوهپایه های اطراف شهر به داخل شهر می آوردند و به معرض فروش می گذاشتند. مردم هم می خریدند و برای مصارف روزانه از آن استفاده می کردند. از جمله ، مثلا یک تا یک ماه و نیم پس از این تاریخ ، 2نوع غذا از شیر درست می کردند، که یکی شیربرنج بود. از حدود یک ماه و نیم ، 2ماه آخر اردیبهشت و اوایل خرداد، شیر را می خریدند و طبخ می کردند. طبخ شیربرنج هم نه به مقدار کم ، بلکه به مقدار زیاد ، در اندازه یک دیگ صورت می گرفت.
گوسفندها کی زایمان می کردند؛
تقریبا اواسط اسفند زایمان می کنند. در همین زمینه ، شعری در محل ما می خواندند که چون سالهای زیادی از آن تاریخ گذشته است ، متنش بدرستی یادم نیست . خلاصه آن که ، ماه اسفند را به 3قسمت تقسیم می کردند و می گفتند: 30روز این ماه ، «10روزش اسفنده ؛ 10روزش ماست بنده و 10روزش زادن گوسفنده» شاهد من این قسمت از شعر است که زمان زایمان گوسفندها را ثلث آخر اسفند ماه می شمارد. تقریبا از اواسط اسفند ، زایمان گوسفندان آغاز می شد.
و به اصطلاح ببعی می آوردند.
بله ، البته گوسفندان به طورکلی 2دسته بودند :
1- پشمینه که همان میش (ماده گوسفند) باشد. 2-«بزینه» که همان بز باشد.
میش ، «بره» به دنیا می آورد و بز ، «کره». بره ، وقتی بزرگ می شد و برای کشتن و قربانی کردن مناسب بود ، به آن شیشک می گفتند (که البته نر آن ، گوشتی مرغوب تر از ماده داشت). بزرگتر هم که می شد ، اگر ماده بود ، به آن میش می گفتند و اگر نر بود ، قوچ نامیده می شد که از آخری ، برای جفت گیری بهره می گرفتند. کره (بچه بز) نیز وقتی بزرگ می شد ، به آن چپش می گفتند و بزرگتر که می شد ، اگر نر بود دبر نام می گرفت و از آن ، برای تخم گیری استفاده می کردند. نهایتا نیز شاخ بلندی پیدا می کرد.
به اصطلاح ، بز پیشاهنگ بود.
بله . آن وقت ، بره بیش از بچه بز (کره) شیر می خورد. اصلا اصطلاح آنجا این بود که می گفتند شیر میش ، حق بره است . یعنی برای کامل و محکم شدن استخوان بندی بره باید تمام موجودی شیر میش ، به مصرف پرورش بره برسد و از شیر آن ، برای مصارف دیگر کم استفاده می کردند. کره ، زمان شیرخواری اش از بره کمتر بود. مثل این که زود رشد می کرد ، یا زودتر علفخوار کامل می شد. بیشتر شیری هم که از کوهپایه ها ، به شهر می آمد شیر بز بود ، که مردم برای طبخ شیربرنج و دیگر مصارف خویش می خریدند. میزان خرید شیر نیز بستگی به اوضاع خریدار داشت . البته مثلا از 6کیلو که آن زمان یک من شاه به آن می گفتند کمتر نمی گرفتند.
فرمودید زمانی مردم به طبخ شیربرنج می پرداختند ، که بچه بز یا گوسفند را از شیر مادر می گرفتند. این چه زمانی بود؛
برای بز تقریبا اواخر اردیبهشت بود.
برای بره چطور؛
بره ، ظاهرا 3یا 4ماه کامل بایست شیر می خورد. نیم ماهش در اسفند بود ، 2ماه و نیم ، 3ماه هم در بهار. البته همه شان در یک زمان بچه دار نمی شدند. زایمان بتدریج صورت می گرفت و گاه ممکن بود تا بعد از عید هم زایمان گوسفندها ادامه داشته باشد. به هر روی ، زمانی که بچه خودش می توانست چرا کند و نیازی به شیر مادر نداشت ، مازاد شیر مادر را به بازار می آوردند. اوایل امر، چون شیر زیاد بود و با وجود گرفتن ماست و پنیر و سایر فرآورده های لبنی از آن ، باز هم مقداری شیر زیاد می آمد ، یا چوپان در صحرا نمی رسید همه شیر را مایه بزند و از آن مصارف دیگربه عمل آورد. شیر خام را به شهر می فرستادند و مردم حدود یک ماه (تقریبا از اواسط اردیبهشت ماه تا دهم ، پانزدهم خرداد) از آن شیر ، ضمن مصارف روزانه ، شیر برنج درست می کردند. طبخ شیربرنج نیز با آداب خاصی صورت می گرفت . شیر را که می گرفتند ، نخست آن را امتحان می کردند که ترش نشده باشد. نیم کیلو از شیر را در قابلمه ای کوچکتر ، می جوشاندند. چنانچه شیر خودش را می گرفت و پره پره یا مایه پنیری می شد ، می گفتند ترش شده و به درد نمی خورد، اما اگر هیچ تغییری در آن مشاهده نمی شد ، معلوم بود سالم و برای پخت شیربرنج ، مطلوب است . چون آن ایام یخچال و وسایل سردکننده نبود که بتوانند شیر را مدتی نگه دارند ، پس از خرید آن سریعا به طبخ شیربرنج می پرداختند. بعد از اطمینان از سلامت شیر ، نوبت به طبخ شیربرنج می رسید. تا آنجا که یادم دارم ، کسانی که می خواستند شیربرنج را مرغوب درست کنند ، در برنج آب نمی ریختند. در پخت شیربرنج ، نخست مقداری آب می ریزند و می گذارند به اصطلاح مغز پخت شود و زمانی که آبش جوشید و بخار شد، در آن شیر می ریزند ویک بار دیگر برنج با شیر می جوشد و عمل می آید. در غیر این صورت ، اگر بخواهند از همان اول ، برنج را با شیر مغز پخت کنند، این کار شیر زیادی می خواهد و مقرون به صرفه نیست . شیر، زمانی که با برنج طبخ می شود، یک قل که می خورد، در برنج فرو می رود و برنج ، خشک و ناپخته باقی می ماند و نیاز به ریختن مجدد شیر در دیگ است ، اما کسانی که می توانستند شیر زیاد بخرند و می خواستند شیربرنجشان کاملا مرغوب از کار دربیاید، از همان ابتدا که دیگ برنج را روی آتش می گذاشتند، در برنج شیر می ریختند و آن را یکسره با شیر، مغز پخت می کردند. درنتیجه ، شیر زیادی هم می برد، اما بسیار خوشمزه بود. به این شیوه ، 5 ، 6برابر شیر مصرف می شود. معدود کسانی از اول ، شیر می ریختند. بقیه مردم ، نخست برنج را با قدری آب می جوشاندند و نیم پخت که می شد ، شیر را در آن می ریختند و و آنقدر می جوشاندند تا غذا خوب جا می افتاد. پیش از آن که شیر را در برنج بریزند ، زنجبیل را می کوبیدند ، الک می کردند و از صافی عبور می دادند، تا ریزه های درشتش گرفته شود. سپس کمی از آن را به شیر می زدند که خوشمزه شود. مقدار زنجبیل هم به اندازه نمکی است ، که به برنج می زنند. طعم آن هم اندکی تند می شد. نمی دانم زنجبیل میل کرده اید؛ شیر برنج که آماده می شد، آن را گاه با شیره انگور می خوردند. انگور منطقه ما شهرضا در استان اصفهان معروف بود و همیشه هم وجود داشت و خوب هم بود. البته عده ای هم با شکر، شربت درست می کردند و به جای شیره انگور، استفاده می کردند.
شیره انگور را آن گونه که من در بعضی نقاط ایران ، مثل روستای ویست (منطقه ای سرسبز بین گلپایگان و خوانسار) دیده ام ، با خاک رس تمیز ، صاف می کردند. خاک رس را خوب می شستند و روی شیره انگور می ریختند. وقتی که ته نشین می شد، هر چه شیئ زاید داخل شیره بود، با خود پایین می برد و پس از چند ساعت ، شیره مثل آب ، صاف و زلال و روشن می شد.
در ملایر هم این گونه است.
آیا شیربرنج را زیادتر از مصرف معمول خانه درست می کردند؛
بله . آن را برای همسایه ها، فامیلهای دور و نزدیک (داماد، عروس ، عمو، دایی ، دختر عمو، دختر دایی ، و...) تعارفی می فرستادند. یک دیگ شیربرنج بود و نمی شد یکمرتبه خانواده شخص آن را بخورد. به اندازه محدود مصرف خانواده بر می داشتند و مازادش را برای همسایه ها و دیگران می فرستادند. دیگران هم وقتی که شیربرنج می پختند، همین کار را می کردند. به قول معروف ، کاسه که می رفت ، قدح باز می گشت .
معنایش این نبود که ما این را می دهیم ، تا متقابلا آنها به ما بدهند... به هرحال یک نوع تعاون و تعامل و تعاطی میان افراد فامیل و نیز اهل محل وجود داشت که همه از منطق مشهور «دیگران کاشتند، ما خوردیم ، ما نیز می کاریم ، تا دیگران بخورند.» تبعیت می کردند. راستی پختن شیربرنج ، غیر از آنچه گفتید، تشریفات دیگری همراه نداشت؛ مثلا دعایی بخوانند یا...؛
در شهر ما، دعا را هنگام پختن 2غذای دیگر می خواندند: یکی کاچی ، و دیگری سمنو. کاچی را که نوعی حلوای رقیق زردرنگ است ، خانمها نذر پنج تن آل عبا علیهم السلام می کردند، که هنوز هم رسم است . موادکاچی ، آرد گندم و روغن و شکر است .
گاه ادویه ای هم روی آن می ریزند.
بله ، بعضیها زردچوبه و حتی زعفران به آن می زنند ، ولی مایه کلی آن همان بود که گفتم . آن روزها کاچی نذری زیاد درست می کردند. الان هم هست ، ولی به قوت و رواج سابق نیست . خانمها کاچی را می پختند و طی مراسمی که مهمترین آن روضه خوانی بود در امامزاده ها همراه شکلات و نقل و آب و غیره ، بین مردم تقسیم می کردند. وقتی می خواستند کاچی را دم بکنند، حرارت زیر دیگ را کم می کردند و روی دیگ دم کنی می گذاشتند، یا پارچه تمیزی روی دیگ پهن می کردند و روی آن سینی قرار می دادند. سپس تنقلات مزبور را روی سینی می گذاشتند و همان طور که گفتم ، روضه خوانده می شد و کاچی با مخلفاتش تقسیم می شد.
کاچی را چه مواقعی از سال یا ماه و هفته درست می کردند؛
وقت خاصی نداشت . بستگی به نذر شخص داشت و این که به حاجتش رسیده بود. هنگام گرفتاری و حاجت ، به امامزاده محل می رفت و آنجا امامزاده یا امامان پاک را شفیع قرار می داد و نذر می کرد «خدایا، اگر فلان حاجتم برآورده شد، اینقدر آرد می آورم ، کاچی می پزم».
در ایام و مناسبت های مذهبی ، مثل دهه محرم و صفر و مواقع دیگر ، پختن کاچی نذری بیشتر نمی شد؛
کاچی نه ، اما «شله زرد» و یک نوع آش ، به نام درنجوش را در مناسبت های مذهبی ، زیاد درست می کردند. درنجوش مشابه همین شله قلمکار تهران خودمان است ، با چیزهایی اضافه تر. بادنجان در آن می انداختند و آش خوشمزه ای بود. در شهرضا می گفتند نذر حضرت امام سجاد علیه السلام است . آنجا اگر بیماری ای شیوع پیدا می کرد و اپیدمی می شد، اهل کوچه جمع می شدند و می گفتند باید آش بپزیم ، تا این مرض ریشه کن بشود و از عموم افراد و خانواده های محل کمک می گرفتند. برخی پول می دادند و برخی مواد و مصالح لازم را برای طبخ درنجوش فراهم می کردند. پختن هم بیرون خانه ، میان کوچه و فضای آزاد انجام می گرفت . زمانی که آش پخته می شد، به هر کس که از آنجا عبور می کرد، می دادند. یکی ، دو بار ناظر بودم مادرم و همسایه ها بانی شدند و آش پختند. زنها پختن درنجوش را به عهده می گرفتند و مردها در طبخ آن دخالت نمی کردند. مردها کاری به طبخ درنجوش و کاچی و شیر برنج نداشتند، اما پخت سمنو به دست مردها انجام می گرفت .
علت آن هم لابد این بود که پختن سمنو، مشکلتر از غذاهای یادشده است ، بخصوص نسبت به کاچی و شیربرنج ، پخت سمنو کوشش بیشتری می طلبد.
بله . حقیقتش این است که در خانواده ما هم پختن سمنو رسم بود و هنوز هم که هنوز است ، این رسم از سوی یکی از برادران ما انجام می گیرد. او هرسال 10من شاه (که هر من آن ، 6کیلو می شود) یعنی 60کیلو آرد می گیرد و سمنو می پزد. سابق بر این ، این کار را پدرم ، مرحوم مش یدالله مسگر در خانه خود انجام می داد. پدرم دوستی داشت که متصدی پخت سمنو بود، چون سمنو را هرکسی نمی تواند بپزد. سمنو هم مثل کاچی ، نذری پخته می شد.
سمنو را چه فصلی از سال می پختند؛
زمانی که هوا خنک بود، یعنی در زمستان به پخت سمنو اقدام می شد. از فصل زمستان تا یک ماه بعد از عید، زمان پخت بود. رواج آن در زمستان بود، چون سمنو را به مقدار زیاد می پختند و با این که بخشی از آن را به همسایگان و اقوام بذل می کردند ، چند وقت طول می کشید تا همه آن توزیع و مصرف شود. آن زمانها دستگاه یخچال و فریزر هم نبود که از ترش و فاسد شدن آن جلوگیری کند اگر هم بود، جادادن 60کیلو سمنو در آنهاممکن نبود. لذا فصل زمستان را برای پخت سمنو انتخاب می کردند که گرمای هوا عامل تسریع در خرابی آن نشود. پختن سمنو چنین بود؛ نخست گندم را به مقدار لازم آرد می کردند، بعد یک گندم سبز درست می کردند. گندم سبز را خانمهایی درست می کردند که در کار خود متبحر بودند. بدین منظور، گندمها را می شستند و پاک می کردند و در ظرفهایی می ریختند، تا جوانه بزند.
مثل ایام نوروز که سبزه می اندازند؛
بله ، اما نباید سبز می شد فقط باید جوانه سفید می زد. اگر سبز علفی می شد ، سمنو خراب در می آمد. فقط باید جوانه سفیدرنگ می زد و شیره آن در می آمد.
یعنی شیرین می شد؛
بله ، شما وقتی یک دانه گندم را که تازه جوانه زده است ، میل کنید و بجوید، می بینید که مزه آن شیرین است . میزان گندم سبزی هم که تهیه می شد، یک دهم کل گندم آرد شده بود؛ یعنی در برابر 10من شاه گندم ، 1من شاه گندم سبز می کردند. سپس گندمهایی را که جوانه زده بود، روی پارچه های بزرگ تمیز می ریختند پارچه ها حتما باید تمیز و پاک و طاهر باشد و این امور را با دقت رعایت می کردند و آنها را از هم جدا می کردند و بعد در آفتاب پهن می کردند، تا خشک شود. وقتی گندمهای سبز خشک می شد، جوانه ها را به آسیاب می بردند و آرد می کردند. به آن می گفتند آرد گندم سبز. آنگاه وقتی می خواستند سمنو بپزند ، آرد اصلی را که در دیگ می ریختند تا بپزد ، اینها را نیز با آن مخلوط می کردند ، تا مزه سمنو شیرین از آب درآید. بعد هنگام آن بود که کار پخت سمنو انجام گیرد. آن وقت ، ترتیب پخت سمنو ، تشریفات زیادی داشت که تماشایی بود ؛ اولا پخت سمنو برخلاف کاچی کار مردها بود. البته زنها هم نقش داشتند ، اما پخت سمنو کار مردها بود. ثانیا سعی می کردند سمنو را شب جمعه ، بپزند که شب مبارکی حساب می شد و برایشان مبارکی داشت . می دانید شب جمعه ، زمان نزول برکات الهی و استجابت دعا و نیایش با خداوند است و طبق احادیث بسیار ارواح گذشتگان ، ناظر و متوقع خیراتی است که قرار است از طرف زندگان به آنان برسد. از ظهر پنجشنبه کار پختن آغاز می شد. صدای اذان ظهر پنجشنبه که از ماذنه ها بر می خاست و فضای شهر را عطرآگین می کرد، زیر کوره را روشن می کردند. البته از قبل چندین بار هیزم گردآوری یا خریداری و انبار می کردند، تا هنگام پختن سمنو از آن استفاده کنند. هیزم زیادی مصرف می شد، تا سمنو خوب عمل بیاید.
سمنو را در خانه می پختند یا کوچه؛
در همان خانه می پختند. در خانه کوره می بستند. بعد پاتیل های بزرگی را که حدود 20 ، 30من آب می گرفت ، تهیه و روی کوره نصب می کردند ، چون طبخ سمنو آب زیاد می خواهد. به دیوار کوره ای هم که می ساختند، اسامی مقدس پنج تن آل عبا یا ائمه اثنی عشر علیهم السلام را می نوشتند. از ظهر پنجشنبه در پاتیلها آب می ریختند و زیرشان آتش می کردند، تا جوش بیاید. برای هم زدن پاتیل از هسون استفاده می کردند. هسون مثل یک کفگیر بلند است که هنوز در مغازه مسگرهای قدیم اصفهان پیدا می شود، با این تفاوت که ، کفگیر سوراخ های متعدد دارد، ولی هسون سوراخ ندارد و قطر و ضخامتش از کفگیر بیشتر است . کفگیر، دسته اش فلزی و از جنس خود آن است ، ولی هسون دسته ای لوله ای شکل دارد که داخل آن مثل آبگردان های بزرگ یک چوب بلند قرار می گیرد. جنسش هم باید مس باشد ، تا اولا زنگ نزند و ثانیا چون پاتیل از مس ساخته می شود ، اگر هسون را از آهن درست کنند از آنجا که آهن از مس سخت تر است در اثر تماس آن با جدار پاتیل ، روی آن خط می اندازد. جنس هسون را از جنس دیگ و پاتیل می گیرند که به علت تماس با هسون ، سایش و فرسایش نداشته باشد. با هسون کوچکی ، جدار داخلی دیگ و کف آن را می تراشیدند، تا سمنو ته نگیرد و نسوزد. کسی که مسوول پخت سمنو بود، باید مهارت داشت تا آن را عمل بیاورد. اول وضو می گرفت و بسم الله می گفت مسوول پخت سمنو باید وضو داشته باشد تا سمنو در پرتو این آداب ، متبرک شود سپس پارچه ای به دورکمر می بست و برای کار مهیا می شد. آب پاتیلها گرم و ولرم می شد، و کارگزاران پخت سمنو، آردهای سمنو را الک می کردند با آرد گندم سبز مخلوط و در ظرفهایی آماده می کردند. مسوول پخت سمنو سر دیگ می رفت و دستیاران او ظرفها را دست به دست می آوردند و یک نفر آردها را کم کم داخل آبی که ولرم شده بود ، می ریخت و او با هسون آنها را هم می زد و مخلوط می کرد، تا قلمبه قلمبه نشود و گره پیدا نکند. آردها تماما در دیگ ریخته می شد و مدام هم زده می شد تا آرام آرام قوام یابد.
نسبت آرد به آبی که می ریختند، یک به چند بود؛
نمی دانم ، ولی خیلی آب می برد. مساله ای هم نبود اگر مایه اش را رقیق می گرفتند، زمان زیادی می برد، تا مجددا آب بخواهد در غیر این صورت ، زودتر آب می طلبید. برای هم زدن هم مرتب افراد زبده ای می گذاشتند تا به نوبت ، سمنو را هم بزنند و خسته نشوند، تا سمنو ته نگیرد. اگر ته می گرفت ، می سوخت و تلخ می شد. هم زدن ، تا نزدیکی های اذان صبح روز جمعه ادامه می یافت . وقتی آبها تبخیر می شد و سمنو به حالت حلوا در می آمد، آب اضافی در آن می ریختند و می گفتند شربت به آن می دهیم . ما آن زمان بچه بودیم و خیال می کردیم شربت ، مثلا آب ممزوج به قند یا شکر است ، اما بعد که بزرگتر شدیم ، دیدیم نه ، همین آب ساده خودمان است 4 ، 5بار شربت می دادند. اگر سمنوی در حال پخت سفت می شد ، آب در آن می ریختند و آن را هم می زدند، تا از سفتی خارج شود. این عمل تا حدود اذان صبح ادامه داشت . گفتنی است ، همراه پخت سمنو که ساعتها طول می کشید آداب جالبی نیز انجام می گرفت که گاه جنبه ضروری داشت فی المثل ، شب جمعه پای دیگ سمنو اطعام می کردند و شام می دادند.
شام را به چه کسانی می دادند؛
از فامیل و دیگران دعوت می کردند و پای دیگ سمنو اطعام می کردند.
مراسم روضه خوانی یعنی وعظ و توسل و ذکر مصیبت هم انجام می شد؛
بله ، یک حاج آقای روحانی را دعوت می کردند که سخن بگوید و ذکر مصیبت کند. خانمها هم می نشستند، صلوات می فرستادند و تسبیح می گفتند. در ضمن ، برخی همسایه ها می آمدند و دیگ سمنو را هم می زدند و با شرکت در این کار ، از خداوند حاجت می خواستند. یکی نذر می کرد می آمد مثلا 2 ، 3کیلو بادام در سمنو می ریخت ، بعضی ها گردو می انداختند. این آداب و رسوم همراه طبخ سمنو انجام می گرفت .
ذکر صلوات و... هم بود؛
هم ذکر صلوات بود ، هم قرآن می خواندند. ذکر مصیبت سالار شهیدان علیه السلام و دیگر امامان که ، الزامی بود و حتما باید خوانده می شد. آنها که سر دیگ می ایستادند ، اشعار مذهبی نیز می خواندند ؛ مثلا از کتاب خزائن الاشعار اشعاری می خواندند.
چیزی از آن اشعار، یادتان هست؛
درست یادم نیست ، ولی ذکر مصیبت زیاد بود. روضه های ائمه و ذکر مصائب ائمه ، حتما باید پای دیگ سمنو و روضه پنج تن خوانده می شد. علاوه بر اطعامی که می کردند، خانمها عصر پنجشنبه یک دیگ آش رشته نیز درست می کردند. رشته هایش را هم خودشان می بریدند و می پختند و آن را بین در و همسایه توزیع می کردند. از ظهر پنجشنبه تا صبح جمعه ، در خانه ای که دیگ سمنو روی آتش بود، رفت و آمد عجیبی جریان داشت . عین عروسی هایی که در شهر انجام می شد، مدام افراد گوناگون در آن رفت و آمد می کردند. این را بیار، آن را ببر رفت و آمد خیلی بود. همسایه ها می آمدند، فامیلها سر می زدند و...
دیدار انسانها و پیوند دلها و توسل به ائمه اطهار و...
بله ، حتما این جور بود. حتی مثلا 2نفر از همسایه ها یا فامیل که در طول سال گلایه از هم داشتند و کارشان به قهر و جدایی کشیده بود ، می گفتند حالا که سمنو هست و نذر پنج تن است ، این 2نفر را هم دعوت کنیم بیایند و کرشمگی ازبین برود.
یعنی مراسم سمنو پزان ، فقط پختن یک غذا نبود ، بلکه حل مشکلات روحی و اجتماعی و اخلاقی جامعه را در بر داشت .
بله ، این برنامه ها اختصاص به مردها نداشت . زنها هم پیش هم می نشستند و گفتگو می کردند و بزرگترهایشان نصیحت می کردند و احیانا اصلاح می دادند. زنها ، مردها ، فامیل ، همسایگان و آشنایان دور و نزدیک در این امور شرکت داشتند و صاحب نقش بودند. پخت سمنو تا صبح جمعه ادامه داشت . موقعی که می خواستند سمنو را سحر جمعه دم بیندازند این صحنه نیز دیدن داشت استاد سمنو پز می گفت وقت آن است که سمنو دم بیفتد. پارچه بزرگی را که حالا یا چادر شب بود یا بقچه یا ملحفه های بزرگ چهار گوش از قبل ، برای این کار شسته و آماده کرده بودند. روی دیگ پهن می کردند و کنار دیگ نیز یک سینی قرار می دادند و در آن ، قرآن و آب و گلاب و نقل و آیینه و سرمه دان و شانه و... می گذاشتند. کسی هم نباید به آنها دست می زد، چون اعتقاد داشتند حضرت زهرا سلام ا علیها به دیگ سمنو سر می زند. علاوه بر آن اشیاء ، 2تا چوب هم روی دیگ می گذاشتند که یکی از آنها هسون بود و اعتقادشان این بود که حضرت زهرا، حبیبه پیامبر اکرم صلی ا علیه و آله به این مراسم نظر دارد و در پختن سمنو شرکت می کند.
باید توجه داشت که اولا این گونه امور، بیش و پیش از هر چیز ، نشان از ارتباط نزدیک و وثیق مردم ما با جهان غیب و اولیای بزرگ الهی دارد. علاوه بر این ، مردم ما احساس می کنند ائمه بر زندگی شیعیان خویش نظارت و مراقبت دارند و عند اللزوم به کمک آنان می آیند و بلاها و آفات گوناگون را از سر آنان دفع می کنند. عملا هم با توسلاتی که در مواقع مختلف بویژه در گرفتاری های سخت و دشوار به ساحت امامان اهل بیت علیهم السلام پیدا می کنند به ، آمال و حوایج خویش (شفای مریضان ، برآورده شدن حوایج و...) نایل می شوند. با وجود تبلیغات وسیعی که دهها سال است ، وهابی مآبان داخل و خارج یا برخی مدعیان روشنفکری و... بر ضد این باورها و عقاید کرده اند، باز این عقاید در قلوب مردم ما راسخ و پابرجاست و این نیست جز نتیجه همان تجربه معنوی موفق فرد فرد ملت ما ، در ارتباط با مبادی غیبی و توسل به ائمه اطهار و احساس حیات و حضور آنان در زندگی فردی و جمعی خویش . باید هم باور داشت و حس کرد و از نتایج آن در زندگی بهره جست و با بحث و لفاظی و اینها درک نمی شود. به قول معروف حلوای تن تنانی / تا نخوری ندانی!
کاملا درست است . باری ، در آن مرحله ، که اندکی پیش از اذان صورت می گرفت ،حرارت زیر دیگ را کم می کردند و حدود 5/1 ، 2 ساعت باید دم می انداخت و هیچ کس را نمی گذاشتند در این مرحله کنار دیگ بماند. مگر کسی که مثلا جزو خوبان و اوتاد بود ، یا مثلا نذر خاصی داشت و خواهش می کرد بگذارند این موقع حساس کنار دیگ بماند. می گفتند حضرت صدیقه طاهره علیها السلام تشریف می آورند، دستشان را روی سمنو می زنند. بعد هم که می آمدند، روپوش را بر می داشتند ، نگاه می کردند ببینند آثار پنجه آن حضرت هست یا نیست و اعتقادات خاصی در این باره داشتند. هنوز هم گوشه و کنار، سنت سمنو پزان انجام می گیرد، هرچند به فراوانی آن زمانها نیست .
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها