در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گفتیم بالاخره به خاطر بخار آب گرم لطمه میبیند. او جواب داد؛ به هیچ وجه و همین شد که کاشیها را با چسب چسباندیم و مشکلی پیش نیامد تا اینکه اوایل تابستان امسال، عیال که توری پنجرهها را در آورده بود تا در حمام با دوش آب حمام، بشوید و به اصطلاح گرد و خاکش را بگیرد، پنجرههای توری را به دیوار حمام تکیه داده بود و دوش دستی را باز کرده و با آب جـوش شـروع بـه شـستن آنها کرده بود. مـیدانـید خانمها که ماشاءالله وقتی به قول مـعروف ویرشان میگیرد که کاری را بکنند ولکن نیستند نتیجه کار عیال این شد آبجوش از یکی دو بند بین کاشیها که ریخته بود پشت کاشیها که چسب بود نفوذ کرده و در نهایت روز بعد که به حمام رفتیم دیدم ای دل غافل 20 تا 30 کاشی تبله کردهاند.
آمدیم دست بزنیم، ببینیم وضع چیه که یکهو، تعداد زیادی از آنها فروریخت و شکست و دست و بال ما هم جراحاتی برداشت.
حالا دعوای من و عیال سر این موضوع بماند قرار شد که کاشیکار بیاوریم و دوباره روز از نو روزی از نو، اما پول تعمیر در دست و بالمان نبود، کاشی گران شده بود و دستمزد کاشیکار هم بالا رفته بود و من هم که یک کارمند بازنشسته به اضافه یک عروس و داماد و دو نوه و هزینههایی که برای گذران زندگی روزمره از آن خبر دارید، کاشیکاری ماند و موکول به این شد که هر وقت پولی دستمان را گرفت اینکار را بکنیم، حالا از کجا خدا میداند.
نتیجه این شد هر بار که به حمام میرفتیم و بخار آب و شرابه دوش حمام باعث میشد که کاشیهای بیشتری تبله کنند و دیگر کار به جایی رسید که حسابی نگران شدیم که یک وقت با ریزش همه کاشیها روبهرو شویم، بگذریم. هیچ پولی از جایی نرسید، به جز حقوق ناچیز که بالاخره به صرافت افتادم، سر برج که شد، به جای تکهتکه پول گرفتن از عابر بانک و از محل حقوقی که بابت بازنشستگی میگیرم، یک دفعه به بانک بروم و یکجا حقوقم را بگیرم، با کاشیکار هم صحبت کردم 175 هزار تـومان هزینه خرید کاشی، چسب و دستمزد کاشیکار میشد .
روز موعود که یکشنبه روزی بود به بانک رفتم، چقدر شلوغ بود و از نوبتگیر بانک یک شماره گرفتم که شماره 84 بود و منتظر ماندم که نوبتم بشود. البته دوبار از بانک بیرون آمدم و دم در سیگاری کشیدم و نظارهگر آمد و رفت مردم شدم و مشتریانی که از بانک بیرون میآمدند یا داخل میشدند و دوباره برمیگشتم داخل بانک و روی صندلی به انتظار مینشستم.
واقعا بعضیها چقدر پول در دست و بالشان هست چه پولهایی به حساب میگذارند و چه پولهایی که از صندوق بانک میگیرند و برخی هم مثل من که یا برای واریز قبض آب، برق، گاز و تلفن میآیند یا وصول مثلا یک چک 50، 60 هزار تومانی یا واریز وام خانه و از این جور چیزها. قیافه آدمهای دسته دوم مثل هم است، سر و وضع سادهای دارند و اغلب چهرهای دردمند، گرچه ظاهر من غلط انداز است. دو، سهدست کت و شلوار دارم که 10، 15 سال است آنـهـا را مـیپـوشم نه پاره شدهاند و نه حتی مندرس، هر چند وقت یکبار خودم آنها را تو میکنم، دو جفت کفش قهوهای و سیاهم را که عمرشان کمتر از 6 و 7 سال نیست واکس میزنم، پیراهن تمیز و اتو کرده به تن میکنم و عصایی هم به دست میگیرم چون پا درد خفیفی در پای چپم دارم آن را به دست میگیرم. عصا از مرحوم پدرم به ارث رسیده است، خلاصه این سر وضع کمی غلطانداز است در حالی که همیشه توجیبم به جز یک فندک، یک بسته سیگار، 10، 15 هزارتومان پول و یک تقویم بغلی چیزی نیست با اتوبوس میآیم و میروم اما خب آبرومندانه و مرتب زندگی میکنم، بگذریم آن روز پولم را بالاخره از بانک گرفتم، وقتی از در بانک میخواستم بیایم بیرون ساعت حدود 40/11 دقیقه بود. سطح بانک تقریبا سه چهار پله از سطح پیادهرو بلندتر است، وقتی که پایم را روی پله دوم گذاشتم کله معلق شدم، نمیدانم چرا، شاید پله را درست ندیدم، خوب پیری است و هزار عیب، شاید هم عصا را درست روی پله جلویی قرار ندادم، هر چه بود، کله معلق شدم و درد شدیدی در پای چپم حس کــردم، خـیـلــی سـعــی کــردم بـلـنــد شـوم، امـا نمیتوانستم. نفسم هم تنگ شده بود از بس که سیگار میکشم، بالاخره دو جوانی که جلو بانک پرسه میزدند، جلو آمدند، زیر بغلم را گرفتند، عصا را دادند دستم که راه بیفتم، دیدم ای وای نمیتوانم راه بروم، آن دو جوان برایم تاکسی گرفتند ، دومی هم زیر بغلم را گرفت و سوار تاکسی کرد. حتی یکی از آنها اصرار کرد همراه من بیاید، اما من مخالفت کردم و راننده تاکسی هم گفت، موقع پیاده شدن کمکم میکند. در راه کمی درد پایم کم شد با اجازه راننده تاکسی سیگاری روشن کردم و موقع پیاده شدن، دیدم وضعم بهتر است. ظاهرا آن درد موقتی بوده. گرچه چند روزی درد کرد، اما به هر حال خوب شد.
کرایه تاکسی را دادم و پیاده شدم، ولی نکته اینجاست وقتی به خانه رسیدم و بعدازظهرش رفـتــم ســر جـیــب کـتــم دیــدم ای دل غــافــل 4تراولچک 50 هزار تومانی که در جیب بغل سـمــت چــپ گــذاشـتـه بـودم نـیـسـت و فـقـط 150هزارتومان نقد که در جیب بغل راست کتم گذاشتم هست. حتم دارم کار آن دو جوان بود، خوب شد پول را جدا گذاشته بودم والا آن را هم میبردند، بیانصافها برای بلند کردن من از روی زمـیـن و سـوار تـاکسی کردنم پیشاپیش 200هزارتومان دستمزدشان را برداشته بودند. واقعا که بعضیها چقدر به قول معروف نامردند.
عیال میگوید صد دفعه گفتم با این دک و پز بیرون نرو، چشمت میزنند. دیدی که هم پولت را زدند و هم خودت را. نمیدانم چی بگم. فعلا کـاشـیکـاری حـمـام را چـنـد مـاه دیـگر عقب انداختهایم و دیوارهای حمام برگشته به روز اولش. این هم از خاطره یک پیرمرد 64 ساله.
حمید. الف ــ تهران
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: