شما تقاضای اثبات زوجیت کردهاید، مگر عقد شرعی نبود و ثبت نکرده بودید؟
من و شوهرم خشایار در آلمان با هم آشنا شدیم و ازدواج کردیم، البته به صورت کاملا شرعی و اسلامی عقد کردیم، اما در کنسولگری ایران این ازدواج را ثبت نکردیم. چون من و خشایار فکر نمیکردیم هرگز نیازی به عقدنامه داشته باشیم.
و فقط مرگ ما را از هم جدا خواهد کرد. البته مرگ هم ما را جدا کرد اما متاسفانه من زنده ماندم، هنوز هم که 2 سال از ماجرا گذشته نتوانسته غم سنگین از دست دادن شوهرم را فراموش کنم.
با شوهرت چطور آشنا شدی؟
زمانی که در آلمان زندگی میکردم دوستان ایرانی زیادی داشتم و در یکی از جشن تولدهایم همه آنها را دعوت کرده بودم، در آنجا بود که خشایار شد میهمان ناخوانده من و بعد هم روابطمان با هم بیشتر شد و سرانجام ازدواج کردیم، او همراه یکی از دوستانش که دوست من هم بود به مراسم جشن تولدم آمده بود.
چطور شد تصمیم گرفتید با هم ازدواج کنید؟
در مراسم جشن تولد وقتی با او صحبت کردم متوجه شدم خشایار پزشک است و برای ادامه تحصیل به آلمان آمده او بسیار پسر خجالتی و محجوبی بود، همان موقع جذب رفتارش شدم. وقتی گفت فقط به درس خواندن فکر میکند به او قول دادم کمکش کنم تا در یک دانشگاه معتبر ثبتنام کند. بعد از آن بود که با خشایار بیشتر آشنا شدم. چند ماه که گذشت خشایار را به خانوادهام معرفی کردم، شبی که خشایار در خانه ما میهمان بود از من خواستگاری کرد، او واقعا مرد نجیبی بود و از هیچکس سوءاستفاده نمیکرد من که شیفته این خصلتش بودم، پذیرفتم.
اما به لحاظ شرع اسلام، چون شما مسیحی بودید، نمیتوانستید با خشایار ازدواج کنید. آیا تغییر مذهب دادید؟
بله، من مسلمان شدم تا با خشایار ازدواج کنم. او مرا با دین اسلام آشنا کرد و بعد هم علاقهمند شدم و واقعا مسلمان شدم. ما مطابق شرع اسلام به عقد هم درآمدیم.
خانوادهات با این مساله مشکلی نداشتند؟
آنها میدانستند من خشایار را خیلی دوست دارم. مـخـالـفتی با این موضوع نکردند، البته آنها هم خوشحال بودند که خشایار دامادشان شده و از این موضوع استقبال کردند.
چه حادثهای باعث شد شوهرت فوت کند؟
ما 10 سال با هم زندگی کردیم. چند سال اول چون خشایار درس میخواند، سالی یک بار بیشتر نـمـیتـوانستیم به ایران بیاییم. یک ماه در ایران میماندیم و تمام این مدت را با هم سفر میکردیم. تقریبا همه ایران را با موتور سفر میکردیم. خیلی به مـا خـوش مـیگـذشـت و واقعا از زندگی لذت میبردیم. 4 سال که گذشت ما صاحب دختری شدیم به نام نگار. کمتر فرصت داشتیم به ایران بیاییم و سفر کنیم، چون نگار کوچک بود و تحمل سفر با مــوتـور را نـداشـت. وقـتـی کـمـی بـزرگتـر شـد، رفـتوآمـد مـا هـم بـه ایـران بیشتر شد. باز هم سفرهایمان به دور ایران را آغاز کردیم. متاسفانه 2 سال پیش در یکی از این سفرها در جاده شمال در حالی که سوار موتور بودیم، با یک کامیون تصادف کردیم. خشایار فوت کرد، من هم بشدت آسیب دیده بودم. یک ماه در بیمارستان بستری شدم و بعد کـه ترخیص شدم، فهمیدم شوهرم فوت کرده. متاسفانه تحمل این مساله برایم بسیار سنگین بود. مدتها طول کشید تا بتوانم بپذیرم دیگر شوهر ندارم و خشایار را برای همیشه از دست دادهام.
دخترت چطور با این مساله کنار آمد. او از این مساله چقدر آسیب دید؟
نگار وابستگی شدیدی به پدرش داشت. من خیلی تلاش کردم بتوانم او را از افسردگی بیرون آورم. خیلی زمان لازم نداشتم؛ اما بالاخره موفق شدم، او را از پریشانی بیرون بیاورم.
حالا که برای بزرگ کردن دخترت تنها شدی، خانواده شوهرت یا شخص دیگری هست که در این راه کمک کند؟
خشایار، خانوادهای ندارد. او تکفرزند خانواده بوده و زمانی که به آلمان آمد، پدر و مادرش را هم از دست داده بود، البته او اموال و داراییهایی در ایران دارد که سالها پیش به دوست نزدیکش در ایران وکالت داده بود، اما از آنجا که، عقد من و خشایار در ایران ثبت نشده و برگهای هم از کنسولگری ایران نداریم، نمیتواند آن اموال را به ما واگذار کند. من برای نگهداری از دخترم به پول احتیاج دارم و امیدوارم بتوانم با اثبات زوجیت امکانات لازم را به دست آورم تا دینی را که به خشایار دارم ادا کنم و دخترمان را همانطور که خشاریار دوست داشت تربیت کنم.
نظر کارشناس
مینو رحیمی؛ در بیشتر موارد مشاهده شده وقتی یک ایرانی با فردی خارجی ازدواج میکند زندگی موفقی ندارد، اما از آنجا کـه جـامـعـه اروپایی رو به زوال است و اخلاقیات در آن رنگباخته، افراد سالمی که در چنین جوامعی زندگی میکنند تمایل زیادی به ازدواج با اتباع کشورهایی دارند که در جامعهای اخلاقگرا زندگی میکنند.
اینگونه افراد با توجه به اینکه شاهد بیاخلاقیهای زیادی بودند قدر زندگیشان را بیشتر میدانند و سعی میکنند یک زندگی موفق و خوشحال را برای همسرشان درست کنند. زندگی این زوج هم دقیقا همینطور بوده است، آنها به دلیل مسائلی که گفته شد زندگی موفق و شادی داشتهاند. اما مشکلی که در اینجا وجود دارد، مساله نگهداری از بچه است. با توجه به اینکه کودک این خانواده در کودکی ضربه سخت عاطفی خورده است و پدر را که پشتوانهای محکم و قوی برای فرزند است از دست داده بنا بر این باید در نوع رفتار با این کودک تجدیدنظر شود، یعنی اینکه باید طوری با دخترک رفتار شود که بداند نبود پدر مسالهای است که نباید زندگی او را مختل کند.
هر چند مادر نمیتواند جای پدر را بگیرد و اصولا هیچ والدی را نمیتوان در جای والد دیگر قرار داد و هر کس نقش خود را در زندگی کودک دارد، اما باید طوری با کودک رفتار کرد که این واقعیت را در زندگیش بپذیرد و هیچکس در این میان بهتر از مادر نخواهد بود، این مادر است که میتواند به کودکش بیاموزد چطور روی پای خودش بایستد و ناملایمتیها او را از مسیر زندگی خارج نکند.
بنابراین چه بهتر که حضانت این کودک به مادرش سپرده شود و امکانات لازم نیز در اختیار او قرار گیرد، تا او بتواند چندسالی که کودک در بحران قرار دارد را با موفقیت پشت سر بگذارد.
کودکان تکوالد که فامیل زیادی هم ندارند، باید تحت نظر یک مشاور باشند، چرا که روحیه این کودکان بسیار لطیف و حـسـاس خـواهـد بـود و خـصـوصـا در سنین مدرسه بسیار آسیبپذیر خواهند شد، چرا که مدام خود را با همسالان مقایسه میکنند و احساس حقارت و کمبود در آنها قوت میگیرد.
اما کمک گرفتن از یک مشاور میتواند در کنترل این احساس مفید باشد و زندگی آرامتری را برای کودک رقم بزند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم