من‌ پسری‌ ناآرام‌ بودم

«می‌خواستم برای یک بار هم که شده در زندگیم تصمیم درست بگیرم. می‌خواستم آن‌طور که احساسم به من می‌گوید پیش بروم و بالاخره هر طور که هست به آرزویم که زندگی آرام و بدون دغدغه بود، برسم. وقتی «اما» با ازدواجمان موافقت کرد انگار دنیا برایم شکل زیباتری گرفت. می‌دانستم که او از من زیباتر و بسیار بانشاط‌تر است و همین موضوع بود که مرا به سوی اومی‌کشاند. با این‌که «اما» دختری ناشنوا بود، اما این مساله هرگز باعث نشده بود که کوچک‌ترین خللی به زندگیش وارد شود و یا این‌که او را از دیگران متمایز کند. او بسیار بانشاط بود و همین روحیه خوب او بود که باعث می‌شد زمانی که با او بودم احساس شادی و نشاط بیشتری کنم.
کد خبر: ۲۱۶۴۶۸

 می‌خواستم هر طور که هست او را به دست بیاورم و با فراموش کردن گذشته تاریکی که داشتم زندگی جدیدی را آغاز کنم، اما انگار کسی که بدشانسی بیاورد همه عمرش این بدشانسی به دنبال او خواهد بود. من دلم می‌خواست مثل هر پسر 26 ساله دیگری زندگی تشکیل دهم و خانواده خوبی برای خودم داشته باشم، اما انگار گذشته‌ام مرا رها نمی‌کرد. گذشته همچنان پا به پای من می‌آمد.»

«لیام راید» 26 ساله به اتهام به قتل رساندن نامزد سابقش «اما الینو» دستگیر و راهی زندان شده است. طبق رای اعضای هیات منصفه از ‌آنجایی که آقای راید هنگام به قتل رساندن نامزدش در حالتی کاملا عادی بوده و تحت‌تاثیر فشار عصبی و یا مواد مخدر نبوده است حکم حبس ابد برای او قطعی است و وی باید تا پایان عمرش را پشت میله‌های زندان بماند. اتفاقی که از نظر خانواده «اما» باید سال‌های سال قبل برای لیام می‌افتاد.

او 3 سال قبل به اتهام ضرب و شتم یک دختر جوان نیز دستگیر و دادگاهی شده بود اما در نهایت توانسته بود با رضایت گرفتن از دختر از شر زندان خلاص شود و با پرداخت پول همه‌چیز را به‌نفع خودش تمام کند. موضوعی که او هرگز با «اما»  در میان نگذاشته بود تا زمانی که نامزدش بالاخره خودش متوجه ماجرا شد. «من قبول دارم که در گذشته انسانی بسیار خودخواه و بسیار خشن بوده‌ام. اتفاقی که سال‌های سال قبل افتاد یک حادثه عجیب بود که خودم هم آن را باور نمی‌کردم. من یک دختر تا سرحد مرگ کتک زدم . اما خوشبختانه او جان سالم به‌در برد. خانواده او از من شکایت کردند و بلافاصله من دستگیر شدم. حق هم داشتند من بدون دلیل دخترشان را به شدت کتک زده بودم و او بسیار سرخورده شده بود اما وقتی دادگاه تشکیل شد وکیل من با نفوذی که داشت توانست مرا از شر زندان و قانون نجات دهد می‌دانستم که تلاش‌هایش نتیجه خواهد داد و با خودم عهد کردم که از آن زمان به بعد کارهای خشن و دعواهای بچگانه در رستوران‌ها و کلوب‌های شبانه را کنار بگذارم. طبق آنچه که وکیلم به من می‌گفت این اولین و آخرین بار بود که یک‌نفر می‌توانست از چنین جرمی به راحتی بگریزد و بار دیگر اوضاع این‌گونه نخواهد بود. از همان موقع با خودم گفتم که دیگر سراغ هیچ خلافی نمی‌روم و سعی می‌کنم هر طور که هست عصبانیت خودم را کنترل کنم. می‌دانستم که این رفتارهای غیرعادی و بسیار خشنی که از من سر می‌زند ریشه در کودکیم دارد. زندگی سختی که من در بچگی داشتم از من پسری بسیار خشن و ناآرام ساخته بود که نسبت به همه شک داشت و سوءظن بیش از حدم دردسرهای زیادی ایجاد می‌کرد. چندین ماه بعد من با «اما» آشنا شدم. ما همه چیز را در مورد زندگی‌مان به هم می‌گفتیم من برایش تعریف کرده بودم که کودکی سختی داشتم و هرگز در زندگی طعم راحتی را نچشیده‌ام. او هم دختر بسیار آرام و مهربانی بود که به خاطر شرایط خاصی که از بچگی داشت حمایت‌های پدر و مادرش همواره با او بود چیزی که من هیچ‌وقت نداشتم و به آن حسادت می‌کردم. نزدیک شدن به «اما» احساس این که خانواده داشتن چه لذت بزرگی است را به من منتقل می‌کرد و من از آن واقعا خوشحال بودم. احساس می‌کردم تمام سختی‌هایی که در دوران کودکی و نوجوانی کشیده‌ام ، بالاخره از بین رفته و آشنا شدن با دختری که هم تحصیلکرده بود و هم خانواده بسیار متشخص و خوبی داشت به من احساس آرامش می‌داد. می‌دانستم که «اما» برای این که با من نامزد شود مشکلات زیادی خواهد داشت چون پدر و مادرش تصور می‌کردند ما برای هر اقدامی به ازدواج زود عمل کرده‌ایم.

از نظر آنها «اما» هنوز جوان بود و موقعیت زیادی برای ازدواج داشت اما برای من که هر ثانیه بودن با این دختر لذت بزرگی بود این حرف‌ها بی‌معنی بودند. از زمانی که «اما» با ازدواجمان موافقت کرد روزشماری می‌کردم تا با او زیر یک سقف زندگی ‌کنم و آرامش داشته باشم.

همه چیز آن طور که من دلم می‌خواست پیش می‌رفت و انگار همه رویاهایم محقق می‌شد تا این که بالاخره یک روز آن چیزی که همیشه از آن می‌ترسیدم اتفاق افتاد. در یکی از مهمانی‌های خانوادگی منزل «اما» یکی از بستگان دور آنها من را شناخت. او متوجه شد که من همان پسری هستم که مدت‌ها قبل دوست صمیمی او را که دختری جوان بود بشدت کتک زده و راهی دادگاه شده بودم. او این ماجرا را به طور مفصل برای خانواده «اما» تـعـریـف کـرد و از هـمـان مـوقع دردسرهای من شروع شد. مخالفت‌های خانواده «اما» پایان نداشت و من هر چه التماس می‌کردم که گذشته را فراموش کرده‌ام و دیگر به آن فکر نمی‌کنم آنها زیر بار نمی‌رفتند. شاید هم حق داشتند، اما برای من از دست‌دادن «اما» آسان نبود و آنها از شدت علاقه من به دخترشان مطلع نبودند. کم‌کم «اما» که مدام از من طرفداری می‌کرد هم سرد شد تا این که یک روز به من گفت که باید نامزدی‌مان را به هم بزنیم و حاضر به ازدواج با من نیست. او گفت که فکرهایش را کرده و به این نتیجه رسیده است که نه‌تنها کاری که من قبلا مرتکب شده‌ام بسیار زشت و نشان‌دهنده شخصیت من بوده است پنهان کردن آن از «اما» نشان می‌دهد که من هنوز هم همان آدم سابق هستم و قصد دارم با پنهانکاری او را هم بدبخت کنم. در پارک نشسته بودیم که حلقه‌اش را از دستش درآورد. نمی‌دانستم چه کار می‌کنم وقتی به خودم آمدم که او را با دستان خودم از بین برده بودم. کسی را که عاشقانه دوست داشتم کشته بودم و او بی‌جان روی زمین افتاده بود. آنها درست فکر می‌کردند. من پسری شر و ناآرام بودم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها