در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سینمای مجید مجیدی سینمایی متفاوت از دیگران است. او به موضوعات شاعرانه علاقهمند است و آنطور که از ساختههایش پیداست، بر نمادین بودن فیلم تأکید بسیار دارد. از طرفی این علاقهمندی باعث نشده، او سینما را با شعر اشتباه بگیرد و به اقتضائات مدیوم، بیاعتنا باشد. «بچههای آسمان» یکی از کاملترین و بینقصترین فیلمهای تاریخ سینمای ایران است که عدم دریافت جایزه اسکار چیزی از ارزشهای آن کم نمیکند. مجیدی از معدود فیلمسازان ایرانی است که سینما را آنطور که باید باشد؛ شناخته است. او نه به کپیبرداری از آثار سینمای سرگرمکننده آمریکا اعتقاد دارد نه آرمان و آرزوهایش را در سینمای کسالتآور روشنفکری یافته است. نه داستانپردازی را بهانهای برای فراموشی مخاطب قرار میدهد و نه بیاعتنا به داستانگویی از سینما سوءاستفاده میکند. به جذابیت عقیده دارد اما نه آنچه دیگران برای سینما دیکته کردهاند. او جذابیت را دیگربار در بستر فرهنگی خودی معنا نمود و ثابت کرد برای لذت بردن از سینما نه عشق دختر و پسری ضروری است نه چهره فتوژنیک، نه بیان و تصویر شیک و تر و تمیز و نه موضوعات عجیب و غریب و خارقالعاده. برای سینما سادگی کافی است اما سادگی واقعی نه ساختگی. مجیدی فیلمسازی است که توانست تا سطح قابل قبولی حجاب تکنیک را برای آفرینش مضامین تازه خلق کند و سینمایی منحصر بهفرد بوجود آورد. اینها ولی صفات خالق «بچههای آسمان» است و تا اندازهای «رنگ خدا»، نه اوصاف کارگردان «بید مجنون» و «آواز گنجشکها».
سادگی فیلمی که قرار است نماینده ایران در مراسم جهانی اسکار باشد متاسفانه شدیدا ساختگی است. یعنی اولیه ترین وجه تمایز سینمای مجیدی سال 1375 را دارا نیست. «آواز گنجشکها» چنانچه از نامش پیداست اصرار دارد نمادین و شاعرانه باشد اما واقعا اینگونه نیست. در این فیلم به جای آنکه وقایع داستانی، صحنهها، اتفاقات و شخصیتها خود، قابلیت قبول وجه استعاری را داشته باشند آمپول نماد و تمثیل به زور به آنها تزریق شده و حاصلش تصنع آشکاری است که در عمده صحنهها و حتی نماهای فیلم به چشم میآید و به دلیل اشاره مستقیم به معنا و مقصود اراده شده از آن، بهشدت آزاردهنده است.
سمبولیسم (در صورتی که معنای مستفاد از آن، بیان استعاری باشد) اگرچه بهترین شکل انتقال پیام و معنا در سینماست اما طبیعتا چون بهترین است، مشکلترین هم هست. آثار «فرانک دارابانت»، یکی از بهترین استعاریسازان سینمای آمریکا، اگر عمیق هستند از آن روست که هیچگاه در آنها معنای دوم بر معنای اول وقایع و روابط داستانی سبقت نگرفته است. «دالان سبز» قبل از آنکه نمادی از زندگی و مسیر انسان تا مرگ و تعابیری از این قبیل باشد، راهرو سبز رنگی است که زندانیان اعدامی از آن میگذرند تا به محل اجرای حکم برسند و پس از سالها انتظار به ملاقات مرگ محتوم خویش بروند. کسی اگر نخواهد از این فیلم معنا و پیام بگیرد باز هم میتواند از آن لذت ببرد چون نمادها در آن واقعیاند مثل خود زندگی، نه ساختگی آنطور که نویسنده و کارگردان خواستهاند. «بچههای آسمان» هم اینگونه است. اما اگر مخاطب نخواهد نصیحت شود و دوست نداشته باشد به زبان خشک خطی برایش موعظه کنند چه طور میتواند از تماشای «آواز گنجشکها» لذت ببرد. چه طور میتواند باور کند کسی که مانع کاسبی کریم شده بلافاصله مکافات عملش را میبیند، موتورش خراب میشود، کریم هم درست همانجا حضور دارد و مسافر، آخرسر نصیب کریم میشود؟ آیا مخاطب خواهد توانست به همین سادگی بپذیرد پیام این سکانس را که: حق همیشه به حقدار خواهد رسید؟ آیا این پرداخت سطحی نیست که کریم بلافاصله بعد از اینکه به بخاری فکسنی طمع میورزد و با این کار به سلیقه همسرش بیتوجهی میکند، خیلی زود مکافات عملش را ببیند و همه چیزهایی که از شهر جمع کرده و با خود آورده رویسرش خراب شود؟ برای اینکه مخاطب حس کند خداوند توجه ویژه به کریم دارد و روزیاش را من حیث لا یحتسب (از آنجا که گمان نمیبرد) میرساند، آیا کافی است اینکه هیچ جا زحمت او را برای کسب درآمد و سوار کردن مسافر در شهر نبینیم و به جای اینکه او مسافر پیدا کند این مسافرها باشند که او را پیدا کنند و اسباب رزق و روزیاش شوند؟ اغلب صحنههای «آواز گنجشکها به همین صورت شکل داده شده است. گویا اصالت با ایدهها بوده و سعی شده چون بستر فعلی، داستان است نه تریبون، برای این ایدهها اتفاقات داستانی ساخته شود نه اینکه وقایع، خودشان دربر دارنده ایدهای در راستای هدف و مقصود سازنده باشند. به بیان دیگر «آواز گنجشک ها» مجموعهای از ایدههای مصور است نه تصاویری ایدهمند؛ حال آنکه تصویر در سینما به هیچرو قالبی خنثی و بیاثر نیست که بخواهیم آن را ظرف هر مظروفی قرار دهیم. اگر اینگونه باشد چه لزومی دارد مجیدی که به جذابیت بیاعتنا نیست، فرمی متفاوت از سینمای پر جاذبه هالیوود را برای ساختههایش انتخاب کند؟ این ایده مداری غالب و کم توجهی آشکار به نیاز واقعی داستان ریشه اصلی همان تصنعی است که پیشتر فصل تمایز «آواز گنجشکها» از نمونهای مثل «بچههای آسمان» عنوان شد.
در فیلمنامه این فیلم، کاشتهای داستانی فورا به برداشت میرسند. خیلی زودتر از آن که فصلشان برسد. به عنوان نمونه صحنهای که موتور کریم خاموش میشود و او از گروه حمل بار جا میماند حتی نه یک صحنه بعد بلکه درست همان صحنهای است که یکی از افراد همراه به او تذکر داده که نباید عقب بماند. اگر این تذکر بخواهد نقش نوعی پیشزمینه داستانی برای باورپذیر بودن و ایجاد آمادگی برای مخاطب را داشته باشد نمیبایست این طور واضح دیده شود. باید در بکگراند باشد و فقط در محدوده چشم قرار گیرد و نویسنده اجازه بدهد اگر تاثیری میتواند داشته باشد این تاثیر ناخودآگاه باشد.
آزاد جعفری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: