بادام سوخته و حلوای کنجد، کیک و کلوچه خانگی و خلاصه هر چیزی که دور هم خوردنش میچسبید.
آنها دور هم مینشستند و برای آینده نقشه میکشیدند و خاطرات خوب و بد گذشته را مرور میکردند. در این بعدازظهرانههای روی ایوان خیلی از خبرها ردوبدل میشد و همه از حال هم خبردار میشدند. اگر یک نفر نمیآمد، بقیه سراغش را میگرفتند و اگر بیمار بود، کمکش میکردند.
مثل امروز نبود که دیگر میترسیم به هم زنگ بزنیم، مبادا کسی کاری داشته باشد و نتوانیم انجام دهیم.
مادربزرگ زن این روزها بود، اما بعد از اینکه خانه قدیمی را فروختند، دیگر نه ایوانی بود و نه سماور نفتی که قلقل کند و زیر باران نمنم پاییز چای داغش را بخوری و گرم شوی.
حالا مادربزرگ در خانه پسر بزرگش زندگی میکرد و از وقتی چشمانش کمسو شده بود، کار زیادی از دستش برنمیآمد.
او حالا ظهرها و غروبها دستش را به دیوار میگرفت و به مسجد میرفت و نماز جماعت میخواند و دوستانش که یک عمر هممحلی او بودند، احوال او را میپرسیدند و خبرهای محله را به او میگفتند.
آنها در مسجد خیلی کارها انجام میدادند. کارهایی که حتی به فکر جوانترها هم نمیرسید.
یک روز که مادربزرگ از مسجد به خانه آمد، متوجه شد پسر و عروسش در خانه دارند پچپچ میکنند.
یکی از چکهای پسرش برگشت خورده بود و در حالی که ظرف 20 روز آینده یک میلیون تومان به دستش میرسید طلبکارش، به خاطر لجبازی، بدون اطلاع، چکش را اجرا گذاشته بود.
مادربزرگ پرسید چه شده است، اما پسر و عروسش موضوع را مخفی کردند. آنها میدانستند پیرزن پولی ندارد که بتواند به آنها قرض دهد. پس چه لزومی داشت با طرح موضوع او را نگران کنند؟
مادربزرگ هرچه اصرار کرد، به او چیزی نگفتند، اما او گوشهایش خوب میشنید.
عصر که برای نماز جماعت به مسجد رفت، به دوستانش گفت که یک بنده خدای آبرودار یک میلیون پول برای مدت یک ماه قرض میخواهد. هر کس میتواند کمک کند.
آنها یک جمع خیریه را تشکیل داده بودند که در مواقع ضروری به اهل محل کمک میکردند. کمکها اغلب بلاعوض بود، اما گاهی برای کسانی که توان پرداخت داشتند، به صورت قرضالحسنه هم از نمازگزاران دعوت میکردند که در این کار خیر شرکت کنند. هر کس هر چقدر که میداد در یک دفترچه ثبت میشد و جلوی آن را 2 شاهد امضا میکرد و معتمدی که شخص نیازمند را میشناخت، پول را به او میرساند و مسول برگرداندنش میشد.
امام جماعت مساله را بین دو نماز مطرح کرد و بعد از اقامه نماز هر کسی در حد توانش کمک کرد یا وعده داد که تا نماز ظهر فردا مبلغی را بیاورد.
وقتی مادربزرگ از نماز برگشت، پسرش هنوز داشت به این و آن تلفن میزد. نزدیک تعطیلات بود و هر کسی که مبلغی دمدست داشت، میخواست خرج سفر کند و وعده یک هفته آینده را به او میدادند. اما او تا فردا باید پول را فراهم میکرد.
مادربزرگ وقتی از کنار پسرش رد شد، چشمانش امیدوار و لبانش خندان بود. به پسرش گفت: پسرم توکل کن به خدا. دیگر نمیخواهد جایی زنگ بزنی. انشاءالله تا فردا پول جور میشود.
پسر خنده تلخی کرد و گفت: دلت خیلی خوش است مادر جان و گوشی را زمین گذاشت.
فردا وقتی برای صندوق قرضالحسنه پولها را جمع میکردند، ناچار شدند پول خیلیها را قبول نکنند چون به سرعت یک میلیون تومان پول آماده شد و دیگر به کمک بیشتری نیازی نبود.
آن روز مادربزرگ با متولی مسجد به خانه برگشت در حالی که یک کیف پر از پول همراهش بود. متولی مسجد وقتی او را رساند، برگشت و پیرزن وارد خانه شد.
پسرش هنوز به خانه نیامده بود. او پولها را به عروسش داد. عروسش پول را شمرد. دقیقا یک میلیون تومان بود. پولها را داشتند بستهبندی میکردند که پسرش رسید.
از دیدن پولها یکه خورد.
به زنش گفت: از خواهرت قرض کردی؟
زن گفت: نه کار مامان جون است.
مادر گفت: قرضالحسنه مسجد است پسرم. آنجا بعضی وقتها با جیب مومنان هم مشترک میشود. این هم از همون مواقع است.
به آنها قول دادهام ظرف یک ماه پول را پس میدهی.
پسرش پیشانی مادر را بوسید و گفت قول میدهم زودتر پس بدهم. مادر متشکرم. خدایا شکرت.
ماندانا ملاعلی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم