در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اگر کمی فقط کمی به ذهنتان فشار بیاورید صدای آن «روباه مکار» را به خاطر میآورید. صدایی که با هنرمندی تمام توانست به آن تصویر خاموش، روحی تازه بدمد، آنقدر که ما در عالم بچگی او را با تمام زرنگی و مکر و حیلهاش باور کنیم و همهمان، به خاطر زبانبازیها و نقشه کشیدنهایش حرص بخوریم. صاحب این صدای آشنای خاطرات کودکیمان، امروز میهمان اولینهای ماست. کسی که ما با صدای او در کارتونهایمان زندگی میکردیم و بزرگ میشدیم و کمی قبلتر از آن، بزرگترهای ما، صدا و چهره او را در فیلمها و تئاترهایش میدیدند و از بازیهایش لذت میبردند.
و اما بزرگترهای بزرگترهای ما (یعنی پدربزرگهای ما) از وجود او و لذت تماشای توانمندیاش بیبهره نبودند. وقتی در تئاترهای لالهزار، پیشپردهخوانیهایش را میدیدند و تشویقش میکردند یا بازیهایش را در همان تئاترها نظارهگر بودند یا وقتی ضربیخوانیهایش را (که به ترانههای روحوضی نیز معروف است) از برنامههای تفریحی رادیو میشنیدند. کسی که توانسته با هنر و توانمندی، 3 نسل را سرگرم کند، هنوز هم فعال است تا نسل چهارم یعنی کودکان امروز هم از برکت وجودش بیبهره نباشند؛ تنها بازمانده ضربیخوانی آوازی، مرتضی احمدی.
متولد 1303 جنوب تهران (که هنوز به فرهنگ جنوب تهرانی خود افتخار میکند و برای ازبینرفتن آن فرهنگ بسیار افسوس میخورد) تحصیلاتش را از دبستان منوچهری در میدان گمرک شروع و سپس در دبیرستان شرف و روشن به پایان رساند.
هر جا میرسید از خانه گرفته تا کوچه و محله و مدرسه برای دوستان و همشاگردیها و اطرافیانش آواز میخواند.
صدای خوب و علاقه به تئاتر و بازیگری که از دوران دبستان او را گرفتار خودش کرده بود، همراه با تماشای یواشکی از تئاترهای معدود شهر در دوران جوانی، بالاخره او را مثل هر جوان دیگری جویای نام و شهرت و مهمتر از همه «متفاوت بودن» در بین همسن و سالها بود، مصمم کرد برخلاف خواست خانواده مذهبی خود در مسیر هنر و مخصوصا «پیشپردهخوانی» قدم بگذارد. اجرای اولین «پیشپردهخوانی» که با موفقیت و استقبال تماشاچیها روبهرو شد، اگرچه شانس و فرصت حضور در تئاتر و بعد هم رادیو برای او به همراه آورد، اما روی بد سکه را هم به او نشان داد و آن طرد از خانه و خانواده بود. اگر احمدی آن روز بین هنر و دلش از یک طرف و ناز و نعمت و رفاه خانه و آغوش پرمهر پدر و مادر و خانواده از طرف دیگر، دومی را انتخاب کرده بود، نه احمدی امروز بود که راضی از یک عمر تلاش هنری است و راضی از آنچه دلش خواست و به آن رسید.
صبر کنید! شال و کلاه نکنید، از فردا از خانههایتان بزنید بیرون. نه! ما چنین توصیهای به هیچ کس نمیکنیم. زمانی که او این کار را کرد (یعنی 70 60 سال پیش) اوضاع با زمان ما بسیار فرق میکرد و فهم و سلیقه و درک کارهای هنری فرهنگی در جامعه بسیار پایین بود.
اگرچه جوانترها شما را بیشتر بهعنوان یک بازیگر تئاتر و تلویزیون و سینما میشناسند و حتی یک دوبلور باسابقه اما بزرگترهای ما و جوانهای دیروز شما را بیشتر به عنوان یک «پیشپردهخوان» و ضربیخوان پیشکسوت به خاطر میآورند. برای هر دو گروه بفرمایید اولین بار کی و چگونه به پیشپردهخوانی علاقهمند شدید و تصمیم گرفتید «پیشپردهخوان» شوید؟
من بعد از مختصر توضیحی درباره تاریخچه «پیشپردهخوانی» به سوال شما پاسخ میدهم. از سال 1300 به این طرف خواندن ترانههای فکاهی قوت گرفت. ترانهها اجرا و به صورت صفحه فروخته میشد. همه ترانههای فکاهی را هم استاد جواد بدیعزاده میخواند.
در تهران 2 سالن نمایش به نامهای «نیکویی» و «سپه» وجود داشت. سالن تئاتر «تهران» در سال 1319 و تئاتر «فرهنگ» سال 1320 افتتاح شد. برای اولین بار سال 1319 در تئاتر سپه ترانه فکاهی اجرا شد و از آن موقع «پیشپردهخوانی» شکل گرفت. یک روز یواشکی به تئاتر «سپه» رفتم. نمایش سنتی «مضرات افیون» روی صحنه بود و مرحوم منزوی هم «پیشپرده» آن را میخواند. خیلی از این کار خوشم آمد. شنیده بودم در تئاتر تهران هم «پیشپردهخوانی» وجود دارد، چند بار هم یواشکی و دور از چشم خانواده به تئاتر تهران رفتم. کمکم به این کار علاقهمند شدم.
برای «پیشپردهخوانی» باید صدای خوبی داشت و با تئاتر هم آشنا بود. چون این کار یک جور خواندن آواز همراه با بازی کردن است. من تقریبا هر دو را داشتم و از همه مهمتر این که؛ در آن سن 19 18 سالگی دنبال این بودم که «خودی» نشان بدهم و خیلی دوست داشتم از همکلاسیها، هممحلهایها و بچههای فامیل سر باشم. یک جور خودخواهی و برتریجویی! این بود که تصمیم گرفتم وارد این کار شوم چون راهی بود برای «متفاوت بودن».
اولین «پیشپرده» شما کی اتفاق افتاد؟
سال 1322 بعد از این که تصمیمم برای ورود به این کار قطعی شد، گشتم ببینم کدام تئاتر «پیشپردهخوان» میخواهد و به تئاتر «فرهنگ» رفتم و اصرار کردم که میخواهم «پیشپردهخوان» این تئاتر شوم. مرحوم «پرویز خطیبی» وقتی علاقه و اصرار مرا دید، یک «پیشپرده» داد دستم و گفت: برو آن را حفظ کن، پنجشنبه بیا برای تمرین و جمعه هم باید بروی روی صحنه و در حضور تماشاچیها اجرا کنی. همان شب اول که برنامه را اجرا کردم، آنقدر از کار من راضی بودند (کارگردان و مدیر تئاتر) و آنقدر مورد توجه مردم قرار گرفت که با من «قرارداد» بستند و از همان شب به استخدام تئاتر «فرهنگ» درآورم. هم برای «پیشپردهخوانی» هم برای بازی در «تئاتر».
موضوع اولین «پیشپردهای» که خواندید یادتان هست؟
بله. جنگ جهانی دوم بود. شایع شده بود قرار است 36 میلیون زن و دختر اروپایی را بفرستند ایران تا اسیر نازیها نشوند. (فکر کنید! 36 میلیون آدم بیاید به ایرانی که 15 میلیون جمعیت بیشتر ندارد!) ولولهای افتاده بود که بیا و ببین. «پیشپردهای» که اجرا کردم در همین مورد به نام «36 میلیون دختر» بود که خیلی از آن استقبال شد.
برای اولین کار چه احساسی داشتید؟
خیلی ذوقزده بودم. دیدن آن همه توجه و تشویق و کفزدنهایی که تمامی نداشت، آن هم برای اولین کار! «ذوق زدن» هم داشت. فکرش را هم نمیکردم! از اواسط «پیشپردهخوانی» دست زدن و تشویق مردم شروع شد و سرک کشیدن و کنجکاوی کردن و از یکدیگر پرسیدن که این تازهوارد کیست؟ حتی بعد از اتمام کار مردم چند بار کف زدند که برگرد و دوباره اجرا کن. بعد از آخرین اجرا، بلافاصله بیرون رفتم و زدم زیر گریه، از خوشحالی. بالاخره علاقه و خواست و استعدادم به بار نشست و نتیجه داد و توانستم «خودی» نشان بدهم. آن هم برای اولین بار و اولین کار!
اولین قدمها در کار تئاتر؟
از همان تئاتر «فرهنگ» سال 1322 و همان شبی که اولین «پیشپردهخوانی» را داشتم و با من قرارداد بستند، چون قرارداد شامل تئاتر هم میشد.
اولین تئاتری که در آن بازی کردید؟
تئاتر «گدایان» به کارگردانی نصرتالله محتشمی.
یعنی تا قبل از آن، هیچوقت در هیچ گروه تئاتری نبودید و بازی نداشتید؟
چرا. تئاتر «گدایان» اولین کار حرفهای من محسوب میشد، تا قبل از آن در گروههای غیرحرفهای مدرسه زیاد بازی کرده بودم.
پس از همان زمان (دوران مدرسه) تئاتری بودید؟
بله، اولین بازیهای تئاتر من مربوط به دوره دبستان است. دبستان ما منوچهری اولین دبستانی بود که در آن تئاتر کار شد و اما این که چطور شد در این دبستان برای اولین بار تئاتر اجرا شد خودش حکایتی دارد شنیدنی و البته کل حکایات دبستان ما شنیدنی بود.
خب، ما هم میشنویم:
این دبستان عجیب مورد علاقه، توجه وحمایت شخص رضاخان بود.
رضاخان دستور داد که در این مدرسه همیشه باید باز باشد. در تمام 365 روز، حتی روزهای تعطیل مثل جمعه و نوروز و عید و عزا.
او هفتهای 3 - 2 روز شخصا برای بازدید راهآهن (که در حال ساخته شدن بود) میرفت. دبستان منوچهری میدان گمرک بود. او هر وقت که از این مسیر رد میشد به رانندهاش میگفت: «نگه دار»، پیاده میشد، سری به دبستان میزد و همه چیز را شخصا کنترل میکرد. آن زمان بیماریهای زیادی بین بیشتر بچهها شایع بود. مثل سالک، کچلی و...
حتی تمام بدنشان غرق شپش بود. او بچهها را یکییکی کنترل میکرد اگر یک رشک (تخم شپش) یا شپش میدید، فقط یکی! مدیر و ناظم و معلم را به قصد کشت میزد. «خودش میزد ها!» از بچهها هم میخواست که تمیز باشند. برای نمونه پیراهن ما، یک یقه اضافه سفید هم داشت که آخر هفته باید مادرمان آن را میشست و دوباره به لباس میدوخت و شنبه صبح اولین چیزی که سر صف و کلاس وارسی میشد، همین یقههای سفید بود. قبل از رسیدن رضاخان مدیر مدرسه یکی یکی یقهها را نگاه میکرد و اگر کسی یقهاش کثیف بود فورا او را میفرستاد خانه و میگفت: «بدو برو. برگرد خانه که اگر اعلیحضرت سر برسد و تو را با این یقه ببیند، پدر ما را در میآورد» از طرفی به ورزش ما هم خیلی اهمیت میداد. 3 تا معلم ورزش دورهدیده در کل تهران وجود داشت که 2 تا از آنها در مدرسه ما بودند.
دبستان ما اولین مدرسهای بود که در ایران و در تهران تاسیس شده بود. تا قبل از آن و حتی همان زمان در شهرهای دیگر، مدرسهای وجود نداشت و بچهها مکتب میرفتند.
مدرسه ما گروه تئاتری تشکیل داد. اتفاقا من هم عضو آن گروه بودم و نقش اول تئاتر را هم به عهده داشتم. از همان زمان هم به تئاتر علاقهمند شدم.
اولین استادتان در «پیش پردهخوانی» یا کار تئاتر؟
من اصلا استادی نداشتم که حالا بخواهم اولینشان را نام ببرم. از این نظر هیچکس حقی به گردن من ندارد. «پیش پردهخوانی» که بیشتر صدای خوب میخواست و آن را داشتم. یعنی از مادرم ارث برده بودم. در مورد تئاتر هم، آنچه کارگردان از من میخواست، سعی میکردم انجام دهم، بدون آن که دوره خاصی دیده یا استادی داشته باشم. اصلا من یک آدم «خودجوش» بودم. مثل یک «علف هرز»! الان هم از هر طرف مرا بزنند از طرف دیگر بیرون میزنم درست مثل «علف». وا نمیمانم. بیکار نمینشینم.
مشوق چی؟ داشتید؟
مشوق من در «پیش پردهخوانی» مردم بودند. تماشاچیهایی که برای اولینبار و اولین کار، حسابی برایم دست زدند. اصرار کردند که دوباره و دوباره برایشان بخوانم و با کف زدنهای ممتد، نگاههای کنجکاوانه و تحسین برانگیز، مرا تشویق و امیدوار به ادامه راهی کردند که تازه شروع کرده بودم. علاوه بر این، دوست خوبی داشتم به نام «محمود شجاعی» که متاسفانه 32 سال پیش انفارکتوس کرد و مرد. خودش اهل هیچ هنری نبود ولی همیشه همراه و مشوق من بود و هر کمکی میتوانست به من میکرد.
در خانه و بین اعضای خانواده چی، کسی تشویقتان نمیکرد؟
نه! خانواده من اصلا مخالف این کار بودند. من نهتنها یواشکی به دیدن تئاتر و «پیش پردهخوانی» میرفتم که حتی وقتی کارم را شروع کردم هم به خانواده چیزی نگفتم. آنها تا مدتها از کار من در تئاتر و پیش پردهخوانی اطلاع نداشتند، وقتی هم فهمیدند مرا از خانه بیرون کردند!
چرا؟
خب، آن وقتها مثل حالا نبود که این جور کارها را هنر بدانند و به آن افتخار کنند. (افتخار کنند که فرزندشان خواننده است، نوازنده است یا هنرپیشه!) از این خبرها نبود. من در یک خانواده مذهبی زندگی میکردم. زندگی راحت در کنار پدر و مادری خوب و مهربان. کار من در تئاتر کمکم به گوش خانواده و فامیل رسید و سرزنشها شروع شد.
یک روز که در خانه با پدرم تنها بودم، مرا صدا زد و گفت: «ببین پسرم، من بزرگ و ریش سفید خانواده و فامیل هستم. خانواده کارهای تو را قبول نمیکند، یا کارت را رها کنم یا... بهتره از این خانه بری. هم برای خودت بهتره، هم برای ما.» به همین راحتی!
و شما چه کردید؟
چیزی نگفتم ولی از آن خانه آمدم بیرون برای همیشه. فورا هم رفتم در راهآهن استخدام شدم علاوه بر کار در تئاتر فرهنگ. با همان دوستم شجاعی که همیشه همراه و مشوقم بود خانهای اجاره و زندگی کردیم. زیاد سختی کشیدم اما بالاخره توانستم روی پای خودم بایستم.
این دوره جدید زندگی (چه از نظر شیرینیکار و چه از نظر تلخی جدایی از خانواده) چه طور بود؟
از نظر کاری موفقیتهای پیدرپی برایم به همراه آورد. کار تئاتر ، پیشپرده خوانی، کار در رادیو، سینما و ... اما طرد از خانواده، سخت بود! جدا شدن از خانواده و تنها زندگی کردن برای نوجوانی که همیشه در رفاه بود و عزیز پدر و مادر، کار آسانی نبود. اما هیچوقت هم آنها را فراموش نکردم و هفتهای 3 2 بار به آنها سر میزدم. (به خاطر پدرم که خیلی مرا دوست داشت و مادرم که همه دنیای من بود و زندگیاش را فدای ما کرده بود.) از آن پس، همه مخارج زندگی به عهده خودم بود. از هیچ کس کمک نگرفتم. حتی ارث پدرم را هم قبول نکردم.
چرا؟
به خاطر حرفی که به من زد و گفت: «برو». این حرف برای من خیلی سنگین بود. آن وقت که من سنی نداشتم. 18 یا 19 ساله بودم. آن هم «منی» که همه چیز برایم فراهم بود و عزیز پدر و مادر بودم و کسی نمیگفت بالای چشمت ابروست. حالا یک دفعه از خانه بیرونم کنند، بدون هیچ پناه و پشتوانهای، بدون هیج جا و مکانی. البته حقوق خیلی خوبی داشتم، 100 تومان از تالار فرهنگ میگرفتم و 45 تومان هم از راه آهن و این پول کمی نبود. هر چه میخوردی تمام نمیشد.
کی رفتید رادیو؟
بعد از اولین پیش پردهای که خواندم، از رادیو آمدند سراغم. همان سال 1322 کارم را در رادیو با خواندن ترانههای فکاهی (که تماما نوشتههای پرویز خطیبی بود) شروع کردم.
اولین بازی در سینما؟ چه سالی و برای چه فیلمی؟
سال 1332 «کاووس» از من برای بازی در فیلم «ماجرای زندگی» دعوت کرد؟ که البته وسط کار به خاطر برخی اختلافات، خودش کار را رها کرد و نصرتالله محتشمی آن را ادامه داد و تمام کرد.
کارتان را در تلویزیون از چه زمانی و با چه برنامهای شروع کردید؟
از زمانی که اولین شبکه تلویزیونی در ایران افتتاح شد (شبکهای که فقط برای تهران و در ساعت خاصی برنامه پخش میکرد و البته خصوصی بود) یعنی قبل از 1340. کارم را در این تلویزیون با برنامه «چهرهها» شروع کردم. یک تله تئاتر نیم ساعته که هفتهای یک روز (دوشنبهها) اجرا و پخش میشد. مرحوم خطیبی نمایشنامههای آن را مینوشت و ما آن را تمرین و اجرا میکردیم.
اولین کار تلویزیونی شما بعد از انقلاب؟
سریال آرایشگاه زیبا. نقش ستونزاده را ایفا کردم.
چطور و از چه تاریخی وارد کار «دوبلاژ» شدید؟
سال 1340 که «انجمن گویندگان فیلم»در ایران تاسیس شد، از من هم برای دوبله دعوت کردند. البته قبل از آن هم سال 1334 از من خواستند برای این کار به ایتالیا بروم و به گروه ایرانی که در آنجا بود بپیوندم ولی این درخواست همزمان شد با ازدواجم و انصراف از رفتن و حتی باز پیشتر از آن، شاید حدود 10 سال قبلتر، «عطاالله زاهد»تصمیم گرفت فیلمی را دوبله کند. لذا از تعدادی هنرپیشه که من هم جزو آنها بودم دعوت کرد. فیلم رادوبله کردیم، اما بعد از پایان کار، دیدیم هیچ چیز ضبط نشده!
7 - 6 سال بعد از آن، دکتر کوشان سعی کرد این کار را انجام دهد اما او هم به نتیجهای نرسید. تا سال 1329 که ایتالیا کار دوبله را شروع کرد.
صاحبان سینما در ایران، با گروهی از دانشجویان که برای تحصیل به ایتالیا رفته بودند، صحبت کردند و خواستند گروه دوبلاژی تشکیل دهند و فیلمهای خریداری شده را همانجا دوبله کنند و بفرستند ایران. این قضیه مربوط به همان سالهایی است که از من خواستند به ایتالیا بروم ولی من نتوانستم.
در واقع اولین گروهی که توانست کار دوبلاژ را با موفقیت انجام دهد، همان گروهی بود که سال 1340با عنوان «انجمن گویندگان فیلم» تاسیس شد و من هم یکی از اعضا و دوبلورهای آن بودم.
اولین جایزهای که گرفتید؟
یک گلدان نقرهای سال 1325. البته جایزه که نبود، بیشتر میشود گفت هدیه.
آن هدیه را از چه کسی دریافت کردید؟
چند نفر از بچههای محله و دوستانم که برای تماشای کارهایم میآمدند یک شب بعد از اجرا، گلدانی را که با هم خریده بودند به من هدیه دادند. البته آن گلدان نقرهای را همان شب از دست دادم.
چرا؟
آن شبها از ساعت 30/10 حکومت نظامی شروع میشد و کار من آن شب ساعت 11 تمام شد.
تئاتر در لالهزار، منزل من گمرک؛ در راه برگشت به خانه پلیس مرا گرفت و به کلانتری برد. افسر نگهبان چرت میزد، نگاهی به من انداخت و گفت: «کجا بودی؟» گفتم «تئاتر». گفت: «کدام تئاتر؟» گفتم:«فرهنگ». گفت: «اسمت چیست؟» گفتم: «مرتضی احمدی». گفت:«غلط کردی، تو احمدی نیستی. احمدی سبیل کلفت دارد.» «آخر یکبار مرا با آن هیبت در تئاتر دیده بود.» گفتم: «این هم گلدانی است که از آنجا هدیه گرفتم.»گفت: «بقیهاش کو؟» (یعنی این گلدان را دزدیدی و بقیه اجناس دزدی کجاست). خلاصه یکی از افسران از راه رسید و مرا شناخت و خلاص شدم ولی آن افسر گلدان را به من پس نداد و برای خودش برداشت.
از هیچ نهاد رسمی جایزهای نگرفتید؟
تا قبل از انقلاب از این خبرها نبود! کسی به کسی نبود که حالا بخواهند ما را تحویل بگیرند. اصلا مطبوعاتی نبود که بخواهد چیزی از ما بنویسد! نه آموزشگاهی داشتیم نه دانشگاهی. چیزی که نداشتیم بماند، جامعه هم ما را قبول نداشت! اما بعد از انقلاب اوضاع تغییر کرد. جشنوارهها و مراسم متعدد، جوایز زیاد و ... من جوایز بسیار زیادی بعد از انقلاب گرفتم و «بزرگداشت»های متعددی برایم گرفته شد که بهترینش را وزارت ارشاد برگزار کرد.
پیشپردهخوانی در یک نگاه
ترانههایی که آن زمان اجرا میشد 3 یا 4 پردهای بود. بین پردهها یک ربع تا نیم ساعت فاصله (سکوت) بود تا پرده و دکور پشت آن عوض شود. در این فاصله مردم حوصلهشان سر میرفت و یواش یواش اعتراض میکردند. مدیران تئاتر تصمیم گرفتند با برنامهای این خلا‡ را پر کنند. به این نتیجه رسیدند که ترانههایی آماده کنند و «پیشپرده» یعنی جلوی پرده آن را اجرا کنند. یک گروه ارکستر 12 10 نفره، یک بازیگر خواننده و یک فضای خالی برای اجرا از لوازم این کار بود.
بین اولین ردیف تماشاچیها و «سن» یک منطقه به عمق یک تا 5/1 متر در نظر گرفته و دیوار کشیده شد. نوازندهها آنجا مینشستند. خواننده پیشپرده، «پرده» را باز میکرد. ارکستر مینواخت و او شروع به خواندن میکرد.
«پیشپردهخوان» حکم یک بازیگر را داشت یعنی درست مانند یک بازیگر گریم میشد، لباس مخصوص میپوشید و همراه با مونولوگهایش (شعرهایش) راه میرفت و با حرکت دست و پا و سر، برنامهاش را اجرا میکرد.
ترانهها در ابتدا فکاهی و اکثرا مربوط به چیزهای پیشپاافتاده مثل لباس و وسایل آرایش خانمها بود که البته بسیار هم مورد استقبال مردم قرار میگرفت. کمکم این ترانههای فکاهی به جای پرداختن به موضوعات سطحی و پیش پا افتاده به سمت انتقاد از حکومت رفت و جنبه سیاسی و حالت طنز پیدا کرد که با استقبال مردم هم مواجه شد.
این استقبال به حدی بود که تمام تئاترها هر شب به خاطر دیدن «پیش پردهخوانی» پر از جمعیت میشد. خیلیها تئاتر را دیده بودند. اما یک هفته مدام فقط به خاطر «پیش پردهخوانی» میآمدند. اشعار «پیش پردهخوانی» معمولا دهان به دهان میگشت و نقل کوچک و بزرگ و خانه و محله و مغازه میشد.
«یارو که شده وکیل مردم/ بدتر شده از هزار تا کژدم»/ «اگر وکیل تویی وکیل تویی میخوام نباشی/ اگر وزیر تویی وزیر تویی میخوام نباشی»
فاطمه مرادزاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: