مکث

پاییز آمد از سر‌سر شاخه‌ها

آمد سواری با تیر و کمان خنجر را به قلبم دوخت و رفت تنگ ترکدار هفت ترک بلور افتاد، غلتید، غلتید و شکست‌
کد خبر: ۲۱۲۴۵۹

طاهره صفارزاده درگذشت. خبر تلخ است. مثل قهوه بی‌شکر، در دهان می‌ماسد و فرو نمی‌رود.

مثل آسمان که تلخ است. مثل آفتاب که در غیبت افتاده، مثل روز که روز سوگواری است.

این چه قانونی است که رد خور ندارد. این چه قانونی است که برای همه است و با این همه این‌گونه فراموشش می‌کنیم. این چه قانونی است که برای آب، برای خاک، برای گل، برای پرنده، برای انسان نوشته شده است. این چه قانونی است که ازلی و ابدی است؟

باور نمی‌کند دل من مرگ خویش را
نه‌ نه من این یقین را باور نمی‌کنم
هنوز صدایش گوشم را می‌نوازد
در نظر منی تجار. به وقت نماز شب در نظر منی.

و من حاضر بودم صد بار قربان صدقه‌اش بروم تا یکبار در نظرش آیم.

طاهره صفارزاده نور بود. من این نور را حس می‌کردم. من این نور را می‌دیدم، من در این نور غرق می‌شدم. این نور در رگ‌هایش راه می‌رفت.

رگ‌های برجسته دستانی که با قرآن محشور بود. این دست‌ها آن کلمات را نوشیده بود. سرّ آن آیات او را به سرچشمه رسانده بود. خانم با اعتماد به نفس با غروری مثال‌زدنی با عزت نفسی دیدنی با جسارت و بی‌نیازی مغلوب‌کننده دامن از غیر کشیده به او پیوسته بود.

محرابش بوی تلاوت می‌داد. عطر نماز می‌داد. بوی خلوص و سر سپردن می‌داد، گاه اشارتی به خواب‌هایش داشت. ای دریغ که اجازه نمی‌داد گفته‌هایش ضبط شود. وقتی از کشور مصر او را بانوی شاعران جهان نامیدند، بی‌اعتنا گفت:

- آقا امیرالمومنین چندین و چند سال پیش به خوابم آمدند و چنین روزی را گواهی دادند.

اما درغروب شنبه که دلگرفتگی‌اش بسیار به جمعه‌ها شبیه است، او چند ساعتی است که قفس را شکسته و پر کشیده است.

شاید هنوز هم نگران است. نگران یتیم‌هایی که بی‌سر و صدا بزرگشان کرده بود و هنوز هم دغدغه‌شان را داشت. نگران بچه‌های باغبانی که بارها از آنها یاد می‌کرد. شیاطینی که بارها در فکر دستبرد زدن به اشیای گرانبهای به جا مانده از همسرش، بودند. نگران شیطنت‌های بعضی که حتی دستخط بزرگی را هم که جانبدارانه برای او نوشته بود، نخوانده بودند.

و نیز نگران دستنوشته‌ها... ترجمه‌ها و بسیاری آثار که ناتمام مانده است.

و حالا ما باید نگران باشیم. هرچند نتوانیم آن‌گونه که باید به وصایایش عمل کنیم... چه مایی که دوستش داشتم و هنوز هم، چه آنها که دوستش داشتند و باز هم. چه ما که خویشاوند ادبی‌اش بود، چه آنها که خویش و فامیل.

به آسمان آبی لاجوردی نگاه می‌کنم. به ابرهایی که گوشه‌هایی را تیره و تار کردند. بانوی آب و روشنایی، هنوز هم منتظر است.

منتظر اجرای وصایای شوهر مرحومش و آنچه خود می‌گفت و به زبان شعر می‌گفت.

ای کاش همان‌گونه عمل شود که بانو می‌خواست. بانوی آب و روشنایی. او که پیش از این که زمینی باشد، آسمانی بود.

راضیه تجار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها