در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گردونه نگارش این سریال چگونه به غلتک افتاد؟
شبکه 2 سفارش این کار را به بنده داد. پس از گذر از مراحل تحقیقاتی و گفتگوهایی که با دستاندرکاران انرژی هستهای داشتم، مسائلی مطرح شد که شمایل کلی قصه را شکل داد. پس از این مرحله، مجدد روی داستان تحقیقات تکمیلی انجام شد. در واقع قصه و تحقیق به گونهای مدام همدیگر را تکمیل میکردند.
اتفاقهای مشابه بیرونی در جامعه وجود داشت که به رگه داستانی کار مدد برساند؟
بله. چنین اتفاقهایی افتاده بود، البته یک زمانی بخشهایی از فیلمنامه را براساس نیاز داستان مینوشتم که به طور کامل تخیلی بود. بعد که این بخشها را با کارشناسان مطرح میکردم، میگفتند این قضیه را به فلان شکل در مقطع زمانی خاص داشتیم که رخدادهایش به گونه دیگری رقم خورده بود. آن وقت دوباره ساختار داستان حک و اصلاح میشد. کمکهای فکری و مشاورههایی که دوستان میدادند در شکلگیری نهایی فیلمنامه تاثیر فراوان داشت.
از زمان شروع نگارش به رگه خانوادگی داستان در کنار رخدادهای جاسوسی هم نظر داشتید؟
در درجه نخست میخواستم زمینهای پیدا کنم که خیلی درگیر بحثهای علمی و فنی انرژی اتمی نشوم، چون نه برای خودمان قابل فهم بود نه برای بیننده عام. شاید جذابترین جنس کاری که این زمینه را فراهم میکرد، نوع داستانپردازی جاسوسی بود. من در سریال «غریبه» موضوع جاسوسی پلیسی را با یک زمینه خانوادگی گره زده بودم که در آن سریال در مسیر ارتباط با مخاطب خوب جواب داده بود. در آینههای نشکن این بستر خانوادگی را در سازمان قصه لحاظ کردم که تا انتهای سریال، این رگه داستانی را که ارتباطهایی با زمینه جاسوسی دارد به موازات هم جلو آوردهایم. به هر روی برای ما دو سه نکته اهمیت داشت. نخست این که سریال به سمت کارهای جاسوسی کلاسیک به آن معنایی که به درگیری صرف شبکهها میپردازد، سوق پیدا نکند. از طرفی هدف اصلی ما این بود که پرداختن به انرژی هستهای را که موضوع محوری ما بود گم نکنیم؛ یعنی ماجرای جاسوسی چنان غالب نشود که موضوع هستهای در حاشیه قرار گیرد. بعد هم به این دلیل که خانوادهها مخاطبان اصلی تلویزیون هستند، گفتیم حالا به بهانه درامی خانوادگی که ارتباط بهتری با بیننده برقرار میکند، پیامهایی نیز به داستان تزریق کنیم.
چرا سیمین به این همه گشاده دستی و الطاف خانم حبیبی شک نمیکند؟
در این 8 قسمت یک خصلتهایی از سیمین دیدیم که نشان میدهد این دختر آدم تنوعطلب و جاهطلبی است و نمیخواهد یک انسان معمولی به نظر برسد. این دلیلی است که آن شبکه جاسوسی میآید روی سیمین متمرکز میشود. این آمادگیهایی است که آنان در سیمین میبینند. خصلتهایی که راه میدهد برای او دام پهن کنند. اگر سیمین آدم پختهای بود که جاهطلبی، بلند پروازیهای احمقانه، طمع و عجله نداشت به شکل طبیعی آن شبکه سراغ چنین آدمی نمیآمد و در واقع خود را تلف نمیکرد.
در چنین کارهایی، یک سیستم تارعنکبوتی نیز میان آدمهای حاضر در داستان توسط نویسندگان طراحی میشود. این پرسش اکنون پیش میآید چرا نزدیکان و اطرافیان سیمین که با وی حشر و نشر دارند نسبت به او و تغییر رفتارش واکنش آنچنانی نشان نمیدهند؟
آدمها رنگهای مختلفی دارند. ما پدر سیمین را داریم که گاهی تذکراتی به سیمین میدهد، شکهایی نسبت به او دارد و مقاومتهای کوچکی در برابر خواستههایش میکند ولی پدر و مادر سیمین به این دلیل که با یک بحران خانوادگی بزرگ یعنی قضیه افشین مواجه هستند ولی، به نوعی در دل خود انگار بدشان نمیآید به نحوی از این بحران دور شوند. به همین دلیل وقتی سیمین میآید به آنها اطلاع میدهد آدمهایی پیدا شدهاند که به تخصص افشین در آن طرف آب نیاز دارند، به خاطر شرایط روحی و روانی افشین این پیشنهاد را میپذیرند. در شرایط عادی که خانواده درگیر بحران نیست، امکان دارد پدر و مادر خیلی بیشتر کنجکاوی کنند؛ البته اینها مسائلی است که خیلی درشت به آنها نپرداختهایم، چون ما را از هدف اصلی داستان دور میکرد. از آنسو، مسعود درگیر کار خودش شده است، تا خرخره قرض بالا آورده و با مشکلات کاری خود دست و پنجه نرم میکند. سیمین هم مدام برای رفتن به خارج فشار میآورد. اکنون مساله مسعود این نیست که چه کسی پا پیش گذاشته و حاضر شده افشین را به آن طرف آبها ببرد. مشکل مسعود این است که این جزو نکاتی است که اگر الان رو میکردیم محمود چه کارهایی کرده، معمای قصه ما لو میرفت. بخشی از قصه که به محمود و نیروهای اطلاعاتی ارتباط دارد خیلی دیر رو میکنیم. این جزو ویژگیها و نیازهای داستان جاسوسی است. بعدها میفهمیم که محمود شک کرده و پیگیر قضایا بوده و از یک جاهایی هم وارد بازی میشود.
برخی مقاطع در کار احساس میشود داستان در حال معطلی و کش آمدن است؛ به عنوان نمونه سکانسهایی که بایار (عسگر قدس) در حال شنود است بکرات در هر قسمت تکرار میشود، در صورتی که ما با اتفاقات آنچنانی در روند روبه رشد داستان مواجه نیستیم.
به هر روی از آن سو، داستان ما دارد پیش میرود و در جا نمیزند. در این مورد نکتهای وجود دارد. آدمهایی در موقعیت بایار که حرفهشان این است که در مکانی مستقر شده و عمل شنود را انجام دهند غیر از این کار وظیفه دیگری ندارند؛ بنابراین وقتی سراغ این آدمها میآیید، آنها را میبینید که کار تکراری خود را انجام میدهند، چون غیر از این قرار نیست به کار دیگری مشغول شوند. اشتغالات حاشیهای با ماموریت و حرفه اصلی این تیپ آدمها جور نیست.
برای تنهایی و مشغله این آدمها هم میشود قصه ساخت. مثلا پیرمرد صاحبخانه که آدم فضولی هم است اصلا سراغ بایار نمیآید که سر از کارش در بیاورد. ساخت همین ریز داستانها کمک میکند که این بخشهای رخوتناک سر و شکل و رنگ و لعابی به خود بگیرد.
در هر صورت یک بخش از این قضیه سلیقهای است. تصورم این است که در ارتباط با شخصیتهایی چون بایار در مرحله نخست نیاز داریم بگوییم مثلا فلان نکتهای که در دفتر مسعود مطرح میشود، آنها شنود میکنند. بایار ما هم باید همان رفتاری را انجام دهد که آدمی مشابه او در چنین موقعیتی میکند. خیلی تنوع رفتاری نمیتواند داشته باشد. این موضوع را میپذیرم که این حس تکرار را ایجاد کرده است. آن پیرمرد صاحبخانه بشدت برای خودم جذبه داشت، ولی دیدم اگر بخواهم شخصیتهای فرعی را تقویت کنم و برای آنها قصه بسازم به این دلیل که بایار از تخت بودن خارج شود، خود تعدد شخصیتها این خطر را دارد که تماشاگر سرنخها را گم کند.
بازوی اجرایی برنامههای محب (سعید نیکپور) آدمی است که برای آن شمایل تیپیک و کلیشهای در نظر گرفتهاید که اغلب در فیلمها از این شمایل که به شکل مردی سرتراشیده و درشت هیکل است برای افراد منفی فراوان استفاده میکنند. چرا از این شمایل کلیشهای پرهیز نکردید؟
شمایل سعید داخ از یک آدم عادی و معمولی جذبه بیشتری دارد. یکی از مواردی که استفاده از کلیشهها به کار کمک میکند جاهایی است که میخواهیم تیپهایی را با تعریف همیشگی وارد داستان کنیم. از این طریق برای شخصیتپردازی و گذشته این آدم زمان نمیگذاریم. ما زمان را در این سمت قصه فشرده میکنیم بدون آن که کارکرد چنین آدمی را درون داستان ضعیف کنیم. یک وقت میخواهید بگویید شخصی خبیث و خطرناک است، یک راهش این است که شخصیتپردازی انجام دهید و با عمل نمایشی به تماشاگر بفهمانید طرف خطرناک و خبیث است. یک زمان هم میآیید با آن کلیشه چشم بند دزد دریایی، یک آدم را تبدیل میکنید به آن خبیث و خطرناکی که در ذهن تماشاگر از قبل حضور دارد. در کارهای جاسوسی حادثهای تصورم این است که برای آدمهای فرعی بیاییم یک جاهایی از کلیشهها و تیپها بهره ببریم تا زمان را فشردهتر کرده و تماشاگر را دچار سردرگمی نکنیم. رفتار او در واقع جزو ماموریتش به حساب میآید. یعنی درستش این است که محب مستقیم درگیر این ماجراها نشود. به هر روی به لحاظ تشکیلاتی سعید داخ بازوی عملیاتی محب و انجام چنین کارهایی در تخصصاش است.
در کارهای جاسوسی - معمایی پایانبندی هر بخش را به شکل معمول با یک پرسش یا غافلگیری برای مخاطب میبندند، برخی از قسمتهای سریال پایانبندی حساب شدهای ندارد.
به نظرم این نوع پایانبندی به تماشاگران 3 دهه پیش تعلق دارد. بیننده امروزی با این گونه ترفندها خیلی هیجانزده نمیشود. یعنی اصل کار باید ذهن تماشاگر را درگیر کند. خیلی از زمانها پرسش همان پرسشی نیست که از دل کار بیرون بیاید، بلکه خودتان به کار سنجاق میکنید و تلاش دارید با یک ابهام یا پرسش ته هر قسمت را ببندید. به نظرم این ترفند جزو جاذبههایی است که دیگر زمانش گذشته است.
به هر روی این تزریق ابهام و پرسش از مولفههای ژانر جاسوسی معمایی است.
ژانر در حال تحول است. ژانر پلیسی که 2 دهه قبل کار میشد، با آنچه اکنون کار میشود قابل مقایسه نیست. تماشاگر در فیلم دیدن متخصصتر شده است. در همین مملکت خود ما تا همین چند سال پیش 2 شبکه تلویزیونی بیشتر نداشتیم، اکنون بچه از 2 سالگی با تلویزیون رشد میکند. اعتقاد دارم نوجوانهای 15 ساله فعلی فیلمبینهای حرفهای و حتی برخی از آنها تحلیلگران قابلی هستند. این توانمندی مخاطب روی نحوه نگارش شما تاثیر میگذارد. تماشاگران کنونی مثل بینندگان 2 دهه پیش نیستند که با این شکلاتها خیلی سرگرم شوند. برای همین نه در سریال غریبه که رنگ و لعاب جاسوسی داشت و نه در این سریال، به سمتی نرفتم که با تعلیقهای اینچنینی به تماشاگر خط و نشان بدهم تا قسمتهای آینده سریال را تعقیب کند.
یک اصل برای باورپذیری شخصیتها، گزینش درست بازیگران و ترکیب و چینش سنجیده آنان در کنار هم است. سریال شما در انتخاب برخی از بازیگران محوری مقبول عمل نکرده و ترکیب صبا کمالی کوتاهقامت با علی قربانزاده به عنوان شخصیتهای اصلی کار اصلا جواب نداده است.
یک مشکل اساسی که در 3 سال اخیر تمامی سریالها و فیلمها در چینش بازیگران با آن مواجه هستند، این است که مجموعه بازیگران ما ظرفیت و استعداد این میزان تولید را ندارند. تولید بشدت بالاست. از آن سو ما سیستم درست تربیت بازیگر نداریم. متاسفانه به دلیل این که بازیگر در چشم است و دیده میشود، خیلی از مدیران ما آنقدر که روی بازیگر حساس هستند روی فیلمبردار یا فیلمنامهنویس شاید حساس نباشند. این مساله باعث شده یک ترافیک عجیب و غریبی در حوزه بازیگری ایجاد شود. از آن طرف شرایط عجیب و غریبتری را برخی از بازیگران از جهت دستمزد و غیره پیش میکشند که کار را برای کارگردانها سخت کرده است. تازه با بازیگرهایی مواجه میشوید که همزمان درگیر دو سه کار هستند. حالا معلوم نیست با این روش چگونه میخواهند کار هنری انجام دهند، یعنی ایرادی که یک زمانی به بیک ایمانوردی میگرفتیم، حالا بازیگران ما دچار آن شدهاند. الان ما یک عده بازیگر داریم که همزمان سر چندین کار هستند. متاسفانه بلبشوی بسیار وحشتناکی به وجود آمده است. یک بخش عمده این قضیه برمیگردد به این که بین تولیدکنندگان در سطح کلان یعنی بنیاد فارابی، خانه سینما و مجموعه سینما از آن طرف و تلویزیون از این سمت یک هماهنگی منسجم وجود ندارد. بالاخره همه ما داریم یک جنس کار انجام میدهیم. اینها دور از هم نیست، بیاییم به یک سیاستگذاری برسیم که درست و واقعبینانه باشد و برخی از قضایا را مهار کنیم. یعنی بازیگری که تا یکسال پیش مثلا 2 میلیون دستمزد ماهانهاش بود، الان 8 میلیون میگیرد! بازیگری که 6 میلیون میگرفته، اکنون ماهانه برای سریال 25 میلیون درخواست دستمزد میکند. در نتیجه چینش بازیگران معضل بزرگی برای کارگردان و تهیهکننده میشود. شما باید بازیگری پیدا کنید که هم توانمندیهایش به لحاظ بازیگری در حد کارتان باشد، هم ویژگی فیزیکیاش به نقش بخورد و هم وقتش با کارتان هماهنگ باشد. بعد برای هر نقش باید 10 نفر را فهرست کنید و سر آخر یک نفر یازدهمی پیدا کنید و سرکار بیاورید. ما برای چینش بهتر بازیگران یک ماه کلید زدن را عقب انداختیم. به هر روی این ترکیب بازگیران ایدهآلم نبود. حتی این موردی که در ارتباط با دو بازیگر جوان محوری سریال اشاره کردید، خودم نیز میپذیرم که چینش خوبی نیست. متاسفانه در این فضای شلوغ و پر ترافیک تا یک جاهایی میشود حساسیت نشان داد.
سر جمع ماحصل تلاشتان را در آینههای نشکن چگونه میسنجید؟
برای من از جهاتی این سریال تجربه مفید و شیرینی و از جهاتی هم تجربه بسیار سختی بود. موضوعی که در جمعبندی کار مرا راضی میکند، این است که در آن حدی که توان، تجربه و دانش گروه بود دوستان زحمت کشیدند، نه این که بگویم این سریال کار فوقالعادهای است. در قیاس با توان خود و گروه همکارانم راضی هستم. فکر میکنم کسی کمفروشی و کمکاری نکرد. بچهها واقعا انرژی گذاشتند و برخی از شرایط بسیار سخت را تحمل کردند. نتیجه هم این شد که اکنون تقریبا از بازیگران گرفته تا دوستان دیگر که در این سریال زحمت کشیدند، خودشان ناراضی نیستند. امیدوارم مردم هم راضی باشند و انشاءالله کار را دنبال کنند.
این روزها مشغول چه کاری هستید؟
یک کار سینمایی در مرحله پیشتولید دارم که 2 هفته دیگر باید کلید بزنم.
این فیلم هم مانند آثار سینمایی پیشین شما در زمینه دغدغههای کودکان و نوجوانان است؟
بعد از آن بلایی که سر آن 3 کار سینمایی کودک و نوجوان من آوردند، از سینمای کودک خداحافظی کردم. فیلم جدیدم یک کار جنگی است!
علی احسانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: