روایت یک جنایت تکراری، از زاویه‌ای دیگر

وسوسه، آدم غافل را بدبخت می‌کند

امیر پسر جوانی است که در پی رابطه پنهانی با یک زن، شوهرش را به قتل رساند و خودش را در یک قدمی چوبه دار قرار داد. خیانت یکی از انگیزه‌های اصلی شوهرکشی محسوب می‌شود و در گزارش قبلی، طی گفتگو با زنانی که توطئه قتل همسران خود را طراحی کردند به کالبدشکافی این حوادث پرداختیم، اما گفته‌ها و اظهارات امیر روی دیگری از این سکه شوم است. پسر جوان که به حکم 5 قاضی دادگاه کیفری به قصاص محکوم شده است، توضیح می‌دهد که چه‌طور اسیر وسوسه شد و گام به گام به سوی ارتکاب جنایت پیش رفت.
کد خبر: ۲۰۹۸۳۳

او که جوانی لاغر اندام است در حالی که با صدایی لرزان صحبت می‌کند از شروع رابطه پنهانی‌اش با زهره می‌گوید: «من با خودروی پیکانم مسافرکشی می‌کردم تا این‌که قرار شد به عنوان راننده سرویس بچه‌ زهره و کاوه را هر روز به مدرسه ببرم. این طور بود که آشنایی من و زهره آغاز شد. اوایل رابطه‌مان کاملا معمولی و در حد سلام و احوالپرسی بود، اما بتدریج هر بار که یکدیگر را می‌دیدیم دقایق بیشتری با هم صحبت می‌کردیم و همین گفتگو به حسی دوجانبه تبدیل شد که در واقع از علاقه‌ ما به هم خبر می‌داد. بعد از آن بود که رابطه پنهانی‌مان شروع شد.»

امیر، زن جوان را در شروع این رابطه مقصر اصلی می‌داند و درباره دلیل این طرز تفکر توضیح می‌دهد: «زهره با شوهرش اختلاف داشت. آنها مرتب با هم درگیر می‌شدند و این زن از زندگی‌اش احساس نارضایتی می‌کرد، اما به جای آن که از طریق قانونی اقدام کند و جدا شود به او خیانت و پای مرا به این ماجرا باز کرد.»

تو چرا به این رابطه تن دادی. تو که می‌دانستی زهره متاهل است و قطعا چنین رابطه‌ای فرجام خوبی ندارد؟

متهم در برابر این سوال مکثی می‌کند و سپس در حالی که سرش را پایین انداخته است فقط یک کلمه را چند بار تکرار می‌کند: هوس، هوس، هوس...

امیر برای گرفتار شدن در دام هوس دلایلی هم دارد و درباره این اشتباهش می‌گوید: «زندگی بی‌هدفی داشتم.
فقط برای پول کار می‌کردم و دنبال این بودم که روزهایم را سپری کنم. وقتی زهره به من پیشنهاد داد فرصت را غنیمت دانستم. اصلا به آخر و عاقبتش فکر نمی‌کردم. این عاطل و بی‌هدف بودن، فراموش کردن بعضی اخلاقیات و نداشتن ایمان به خدا همیشه کار دست آدم می‌دهد. اگر من هم مثل خیلی از جوان‌ها اعتقاد کمی داشتم، برای خودم هدفی تعیین می‌کردم، فقط دنبال هوی و هوس و خوشگذرانی و شهوت نبودم به این روز نمی‌افتادم.»
جوان حالا سرش را میان دو دست گرفته و سعی می‌کند تصاویری تلخ را که در مقابلش جان گرفته، فراموش کند: «اشتباه‌های من آنقدر زیاد و بزرگ است که اصلا نمی‌توانم هیچ توجیهی برای کار خودم بیاورم. مدت‌ها با زهره در ارتباط بودم و هیچ احساس منفی و آزاردهنده‌ای سراغم نمی‌آمد. انگار وجدانم مرده بود. انگار عقلم را از دست داده و کر و کور شده بودم. واقعا انتظار داری الان چه بگویم. حرفی برای گفتن ندارم جز این‌که، هوس من را به این راه انداخت.»

متهم دقایقی را به ابراز پشیمانی می‌پردازد و از آغاز تا پایان رابطه پنهانی‌اش را این‌طور توضیح می‌دهد: «هر وقت کاوه خانه نبود سراغ زهره می‌رفتم او هم مرا برای ادامه این راه بیشتر وسوسه می‌کرد. او هم مثل من شده بود. شاید او بتواند توجیه کند که شوهرش با او بدرفتاری می‌کرد، اما من هیچ توجیهی ندارم. ما فکر می‌کردیم کاوه هیچ وقت حقیقت را نمی‌فهمد ولی تصورمان اشتباه بود. شوهر زهره بعد از مدتی همه چیز را فهمید و این بار من اشتباه دیگرم را مرتکب شدم.»

چه‌طور مطلع شدی که رابطه پنهانی‌ات برملا شده است؟ این را که می‌پرسم، امیر به روبه‌رو چشم می‌دوزد و همان‌طور که سعی می‌کند سینه‌اش را صاف کند، می‌گوید: «یک شب زهره زنگ زد و گفت شوهرش ماجرا را فهمیده، پرسیدم چه‌‌طوری گفت نمی‌داند. به زهره گفتم حاشا کند، گفت این کار را کرده، اما فایده‌ای نداشته و کاوه همه چیز را آنقدر دقیق می‌داند که راه برای انکار وجود ندارد. او گفت باید فکری دیگر بکنیم. باید دنبال راه‌حل بگردیم وگرنه کاوه هر دومان را بدبخت و بیچاره می‌کند.»

راه‌حل زن جوان برای پاک کردن گناه بزرگ، گناهی دیگر بود؛ قتل. او تصمیم گرفت برای مقابله با شوهرش و پنهان نگه‌داشتن رابطه غیراخلاقی خود کاوه را بکشد. متهم می‌گوید: «زهره با من تماس گرفت و گفت باید کاوه را بکشیم اول مخالفت کردم، اما او گفت راه دیگری برایمان نمانده است. درست می‌گفت من هم عقلم به جایی نمی‌رسید. آن مسیری که از اول واردش شده بودم، پایانی جز این نمی‌توانست داشته باشد قبول کردم و زهره نقشه کشید.»

نقشه مرگبار چه بود و چگونه اجرا شد؟

ماجرا به اینجا که می‌رسد، اضطراب در وجود امیر موج می‌زند، لرزش صدایش بیش از پیش می‌شود. نفس‌اش می‌گیرد و کلمات را بریده بریده ادا می‌کند. «یک شب وقتی کاوه خوابید، زهره با من تماس گرفت و گفت الان وقتش است به سرعت خودم را به خانه آنها رساندم. در باز بود. داخل شدم از ترس تمام بدنم می‌لرزید، اما چاره‌ای نداشتم. زهره گفته بود کسی نمی‌فهمد قتل کار ما بوده و بعد از مدتی می‌توانیم با هم ازدواج کنیم مرتب خود را با این گفته‌های زهره دلداری می‌دادم. او به اتاقی اشاره کرد که شوهرش در آنجا خوابیده بود. خودش یک میله آهنی در دست داشت و من هم یک رشته طناب برداشته بودم. ضربه اول را زهره زد و بعد من با طناب خفه‌اش کردم» نفس  امیر می‌گیرد، مکث می‌کند، اشک از چشمانش جاری می‌شود. دستش را که لمس می‌کنم، سرد است و صورتش سفید مثل گچ. او درباره وقایع بعد از قتل می‌گوید، جسد را در یک پتو پیچیدیم و صندوق عقب ماشین من گذاشتیم. در بیرون شهر روی آن بنزین ریختیم و جنازه را آتش زدیم بعد هم فرار کردیم. طبق نقشه روز بعد زهره به اداره آگاهی رفت و خبر داد شوهرش ناپدید شده است. او به پلیس گفت کاوه قصد داشت به عراق برود و شب حادثه با پول و مدارک از خانه خارج شد، اما دیگر برنگشت، بعد از اعلام شکایت زهره بود که پلیس تحقیقاتش را آغاز کرد.»

زن جوان بعد از قتل برای این که خودش و امیر را از مظان اتهام دور نگه دارد و پلیس را به بیراهه بکشاند به دروغ از مفقود شدن شوهرش خبر داد، اما ماه پشت ابر نماند و حقایق سرانجام آشکار شد. امیر می‌گوید: «چند ماه اول کسی سراغ من نیامد. به زهره هم مشکوک نشده بودند. فکر کردیم دیگر ماجرا تمام شده و از خطر جسته‌ایم، اما این اتفاق نیفتاد. ظاهرا آن شب که جسد را از خانه بیرون می‌بردیم یکی ما را دیده بود. آن شاهد هم من و هم زهره را می‌شناخت و می‌دانست با هم رابطه داریم او نامه‌ای برای پلیس نوشت و هر چه که می‌دانست توضیح داد. بعد از آن ماموران  من و زهره را زیر نظر گرفتند اول من دستگیر شدم و بعد زهره. چاره‌ای بجز اعتراف نداشتیم به آخر خط رسیده بودیم و بازی برای ما تمام شده بود. همان روز اول که قبول کردم با زهره رابطه داشته باشم خودم را بدبخت کردم. حالا هم باید تاوانش را پس می‌دادم. مدتی در اداره آگاهی بازداشت بودم. بعد هم من را به زندان فرستادند و امروز هم که محاکمه شدم.»

امیر درباره آینده‌اش می‌گوید: «خانواده کاوه می‌خواهند من را قصاص کنند. قضات هم من و هم زهره را قاتل می‌دانند و برای هر دو نفرمان حکم اعدام داده‌اند. واقعا نمی‌دانم یعنی اعدام می‌شوم...»

گریه مانع از ادامه صحبت امیر می‌شود. دقایقی با این وضع می‌گذرد و او بلند می‌شود تا همراه سرباز محافظ به زندان برگردد همانجا که خودش می‌گوید خانه آخرش است و باید در آنجا منتظر بماند تا او را صدا بزنند و پای چوبه دار ببرند. متهم موقع رفتن این را می‌گوید: «این زن‌ها که با شوهرهایشان اختلاف دارند خب بروند طلاق بگیرند؛ چرا کار را به اینجا می‌کشانند. پسرهایی مثل من هم باید عقل‌شان را به کار بیندازند، زندگی که فقط هوی و هوس نیست، وسوسه آدم را بدبخت می‌کند.»

 داوود ابوالحسنی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها