در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خوش سلیقه شود و این فرمولی کلیشهای ندارد که مثل نسخه بتوان تجویزش کرد. وصولی است نه حصولی. این حرف از سر عدمشناخت از مبانی ایدئولوژیک نقد و تحلیل فیلم و علم استتیک (زیباییشناسی یا استحسان) نیست و نباید آن را با روشی صوفیانه که با بستن پرونده عقل و اندیشه ملازمه دارد، یکی پنداشت. این اشارهها برای آن است که با اصول علمی و عقلی نمیتوان ثابت کرد کدام فیلم روح دارد و کدام نه. کدام زنده است و کدام مرده. بر عکس میتوان براحتی ثابت کرد که مکانیکیترین و بیروحترین فیلمها شاهکار هستند! این جمله منسوب به کافکا به نقل از گوستاو یانوش (نویسنده چک) بیراه نیست: «آنکه ایمان دارد نمیتواند از آن تعریفی عرضه کند و آنکه ایمان ندارد تعریفی عرضه میکند که از رحمت بهرهای نبرده است. مومن نمیتواند سخنی بگوید پس بیایمان نیز بهتر است سخنی نگوید. پیامبران هم در اصل همواره از ارکان ایمان سخن گفتهاند نه از خود «ایمان» یا این جمله کییر کهگور: «ایمان ساحتی از ساحات هستی است نه ماحصل تعلیل و تفکر فلسفی».
خب اینها چه ارتباطی به بحث ما دارد؟ ارتباطش در اهمیت چیزی به اسم نگاه است. چیزی که اصلش را نمیشود اثبات کرد، اما وقتی ثابت شد میتوان در توصیفش سخن راند. همان که باعث میشود یکی «سرگیجه» هیچکاک را منطقی بداند و دیگری نه. یکی بگوید بیاعتنایی به منطق شایع خودش منطق دیگر و چه بسا قابل اعتناتری است و آن یکی بگوید اینها همه لفاظی است؛ منطق همان منطق شایع است. ایده اصلی شاهکار بیبدیل تاریخ سینما، فیلم ماندگار و اثرگذار «پالپ فیکشن» هم اصلا همین مساله نگاه است. اینکه جولز بگوید اتفاق غیرمنتظرهای که رخ داد معجزه است و وینسنت بگوید تصادف. حالا بیاییم ثابت کنیم کدام منطقیتر حرف میزنند. مگر میشود؟ اصلا منطق چیست؟ هر تعریفی داشته باشیم نتیجه متفاوت میشود. یکی هم که مثل هگل میآید و با منطق جدیدش اطلاق منطق ارسطو را از ریشه میبرد زیر سوال. تا ایمانی که قابل تشریح نیست و تا نگاهی که از این ایمان برمیخیزد نباشد، نمیتوان فهمید آیا چیزهایی که در زندگی برایمان اتفاق میافتد علت و معلول ندارند و از جنس توالی تجربههایی هستند که هیوم میگوید یا نه هر واقعهای ضرورتا معلول علتی است. نمیشود گفت یونگ که تئوری همزمانی و تقارن را مطرح میکند راست میگوید یا نگرشی که میگوید: حکمتی در این واقعه بود.
بحث دیگر مساله، اصالت یا عدم اصالت تکنیک و فن در هنر است و اینکه آیا هنر امری حصولی است یا وصولی. آموختنی است یا از جنس الهام درونی است. همان دعوای دیرینه قاعده در هنر. اینکه بعضی میگویند باید قواعد را یادگرفت و بعد شکست و بعضی میگویند وقتی همه وقتت را صرف یادگیری قواعد و تکنیک کنی دیگر قدرت شکستن آنها را نخواهی داشت و آن وقت تکنیک میشود حجاب روح هنر و تکنوکراسی هم که ویژگی بارز دنیای امروز ماست. این یک امکان. امکان دیگر واقعیتی تلخ است که ویلیام هارت با این بیان شیرینش به آن اشاره میکند: «سالهای سال سخت کار میکنی تا تکنیکی را یاد بگیری و تا آن موقع آن قدر جسارت پیدا کردهای که فراموشش کنی!». این مباحث را اینجا فقط در حد اشاره و مقدمه میتوانیم مطرح کنیم و غرض از آن معرفی ابعاد موضوع است برای تامل و تحقیق بیشتر. ارتباط مساله «فن» با نقدنویسی در این است که گاهی صرف توجه به وجوه تکنیکی فیلم ولو کلیشهای و غیرخلاقانه ترازوی محک منتقد برای سنجش خوبی و بدی فیلم قرار میگیرد.
و اما آن روح و آن زنده بودنی که پیشتر مورد تاکید واقع شد چندان هم غیرقابل توضیح نیست. توجه به جزییات مهمترین عاملی است که یک فیلم خوب را از نمونه خوبنما، اما بد تمایز میدهد. فیلمهای متری و کیلویی عموما کلیپردازی میکنند و از نعمت جزییات که شیرینی خاص داستانپردازی است بیبهرهاند. توجه عاشقانه به جزییات هم مرتبط با وجه مهم باورپذیری فیلم است. برای تحلیل فیلم، اولیهترین وجه ساختاری، باورپذیر بودن است. اما مشکل اینجاست که باورپذیری را نمیتوان با استدلال عقلی ثابت کرد. پیشتر به اختلاف منتقدان بر سر باورپذیری فیلمی همچون سرگیجه اشاره کردیم. منتقدان استدلالی میگویند وقایع فیلم غیرمنطقی است و منتقدان عاشق برایش منطق متفاوتی از منطق شایع متصورند. ولادیمیر ناباکوف در مقاله ارزشمند درباره مسخ که پیشتر در نوشتار جداگانهای با عنوان «نگاهی دیگر به مقوله ژانر و سبک سینمایی» به آن اشاره کردیم، میخواهد خودش را پساساختارگرا معرفی کرده باشد یا پست مدرن یا ضد منتقد یا رمانتیست یا هر عنوان دیگر. به نظر میرسد تنها راه شناخت آثار خوب همانی است که او در آنجا بکرات مورد تاکید قرار داده است: «دل دادن به اثر». عشق به جزییات باورکردنی و واقعی و بیتوجهی به کلیات و قواعدی که براساس شان میتوان مثل ماشین جوجهکشی تولید مثل هنری کرد و به خود بالید که فناوری و دنیای خردمدار مدرن توانسته در تولید هنر هم از منشاء اصلی خلق آن یعنی احساس ناب انسانی پیشی بگیرد.
فیلم خوب، حاوی المانهایی است که اگر نباشند همه وجوه خوب دیگر بیاثر میشوند. اینجاست که مشکل مبنایی نقد منصفانه و علمی و نیمه پر و خالی لیوان را با هم دیدن آشکار میشود. میگویند منتقد خوب منتقدی است که شیفته نشود و همیشه با فاصله با اثر مواجه شود؛ ولی عجبا که کسی نمیپرسد مگر فیلم و اثر هنری از جنس مقولات عقلی و فلسفی است که بشود اینطور خشک و خطکشی شده با آن برخورد کرد؟ به نظر میرسد منشا همه این بحثها مشخص نبودن تعریفی درست از مقوله نقد فیلم است یا تمایز قائل نشدن میان گونههای مختلف نقدنویسی.
آزاد جعفری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: