در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سریال بزنگاه، فارغ از مباحث ارزشگذاریای که این روزها روی آن صورت میپذیرد، از نمونههای بارزی است که میتوان هویت شهری که قصه در آن رخ میدهد (احتمالا تهران) را دریافت؛ و در دیدی کلانتر، آن را به جریانی حاکم بر کل جامعه تعمیم داد.
رضا عطاران (کارگردان مجموعه بزنگاه) در تجربیات خود نشان داده است گرایش به واقعگرایی در کمدی و طنز دارد. در همین فضایی که برای همگان ملموس است، زندگی اکثریت جامعه را به تصویر میکشد تا لذت کمدیاش را با تصاویر و مضمونی ساده (در عین پیچیدگیهایی که طی روایت رخ میدهد) به مخاطبان ارائه دهد و مردم را به حظی وافر از همنشینی با امثال خود برساند. با این زیرکی، نگاه نقاد و طنزآلودش از همین جامعه و فضا را به دیده مردم میکشد و مبتنی بر طنزی روشنفکرانه، آینهای میشود از رفتارهای ناپسند جامعه؛ جامعهای که خود هم عضوی از آن است، اما این بار با درکی فراتر سعی دارد یافتههای خود را به همگان منتقل سازد.
آنچه با توجه به موضوع مطرح شده در ابتدا، جای تامل دارد نحوه نگرش این کارگردان به شهر و چگونگی پردازش این تفکر است. نحوه نگرش ویژه کارگردان به شهر را در جایجای مجموعه میتوان یافت. در طول سریال صحنهای مدام تکرار میشود که نمودار نگرش نقادانه کارگردان به این موضوع است. آن، صحنهای است که ناگهان شخصیتها، سمتی خارج از کادر را به هم نشان میدهند و با تعجب و حیرت میگویند: «حرکت کرد!» و آن گاه صحنه تغییر پیدا میکند به تصویری از یک جرثقیل، که به واسطه نگاه پایین به بالای آن و حرکت کند جرثقیل، همچون هیولایی عظیم به دیده میآید؛ همچون هیولایی که با حرکتش، لرزه بر اندامها میاندازد. گویی این صحنهها با تاکید بر حرکت کردن و یادآوری سرعت، میخواهد به نقد تخریب و ساخت و ساز بیحد و حصر موجود در شهر بپردازد؛ به نقد سرعت سرسامآوری که در سطح شهر جریان یافته و همچون هیولایی، تمام شهر را در بر میگیرد. سرعت همان چیزی است که جوامع صنعتی (و بالطبع در حال توسعه) گرفتار آنند. گویی کارگردان سعی دارد نسبت به ماهیت این عصر که عصر ارتباطات و سرعت نام دارد موضعگیری نماید. این دیدگاه آنجا تقویت میشود که از گذشته به نیکی یاد میگردد و حسی خاطرهانگیز را زنده میسازد. این مهم در طول مجموعه مشاهده میشود، اما کارگردان از همان ابتدا این نگرش را به نمایش میگذارد.
تصاویری از خانهای قدیمی، با حوضی در میان، صدای آرامشبخش طبیعت، از ما میخواهد که صدا را زیاد کنیم و این تاکیدی است بر آنچه در ادامه قرار است بشنویم و نه برای درک آن فضای آرامشبخش. صدای موتور، ماشین، تخریب، صنعت... صداهای نابهنجاری که وادار میشویم صدای گیرنده را به سرعت کم کنیم! وی در طول مجموعه این نگرش را حتی بیان هم میکند؛ آنجا که میگوید: «همش دروغ، همش دودوزه بازی... کاش میشد مثل قدیما دور هم جمع بشیم...» در واقع وی این نگرش به شهر را به آدمهای قصه مربوط میسازد و آن دو را یعنی جامعه و مکان زندگی را از هم جدا نمیداند. در واقع از پیوند آنها ظرف و مظروف را مراد میسازد که تاثیر یکی بر دیگری، غیرقابلاجتناب است. تغییرات سریع در مکان و ارائه الگویی نو و معمولا متجددانه در پی بازسازیهای شهری، به از بین رفتن خاطره مکانها در ذهن تکتک افراد جامعه و نیز از بین رفتن خاطرات جمعی میانجامد و این گونه خواهد بود که گذشته با مکان و حال و هوای خاص خود، تنها دلخوشی افراد و مایه حسرت آنها میشود. از ره طنز، تلخی موجود را به تصویر میکشد و این تلخی چیزی نیست جز آنچه جامعه متخصص شهرسازان و معماران، بیهویتی مکان مینامندش.
با وجود این وی با نمایش عواطفی که بین اهالی منزل وجود دارد (هرچند اندک یا دستمالی شده)، گویی نوری از امید را جلوهگر میسازد و این گونه بیان میدارد که این بار از پایین به بالا، یعنی از مظروف به ظرف، از جامعه به مکان، باید تاثیرگذار بود و کلید حل این محیط را، این زندگی سرسامآور را، به دست خود مردم، آحاد جامعه، میدهد.
در نهایت در یک جمله و جمعبندی میتوان گفت این مجموعه تلویزیونی، ماشینیسمی که زندگی امروز همه ما (بویژه ساکنان کلانشهرها و تهران) به آن دچار شده است را به نمایش و بوته نقد میگذارد؛ اما از ما میخواهد صدای گیرنده خود را زیاد کنیم تا بخوبی تامل کنیم در آنچه بودیم و آنچه اکنون با خود میکنیم. این خواهشی است برای جستن راهحل.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: