در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
از اون شوهرش بهتره که با شلوار بالای زانو و زیرپوش رکابی جلوی ما رژه میره. به جای اینکه واسه شوهرش توضیح بده که این رسم ایرونیه و از آقا جون محض خاطر اون فیلم گرفتن همینکه مرتیکه میزنه زیرخنده بلند میشه فیلم رو در میاره و نمیدونم کجا سر به نیستش میکنه.
خیلی دلم سوخت. تازه بقیهاش قشنگتر بود. آقاجون سیخهای کباب رو دونه دونه لای نون سنگک میذاره با یه دسته ریحون میده دست هر کسی. چه شلوغ بازاری میشه. همه مییان جلوی دوربین واسه مرضیه حرف میزنن. گفتم: اینا که حالیشون نیست کباب کوبیده دسته جمعی تو باغ چیه.
دستشو روی شکمش کشید و گفت: وای از دست این قوم فناتیک. کی میخوان از فلسفه شکم بالاتر برن.
نفهمیدم فناتیک چیه. فحشه بد و بیراهه. تو دلم گفتم: اگه ترنجبین و شیر خشت و حنا رو که از تهرون واسه زایمونش آوردم ببینه چی میگه.
همون موقع شوهره که دید مرضیه ناراحته اومد جلوی روی من نوازشش کرد. از خجالت میخواستم آب بشم برم تو زمین. رومو اونور کردم که یعنی ندیدم. هر چند فرقی هم براش نمیکرد. به مرضیه گفتم: شوهرت حیا نداره. مثلا من که اینجا نشستم مادرتم. گفت: مادر اینا ظاهر و باطن ندارن. گفتم: ظاهر و باطن بخوره توی سرش.
اونجایی که بزرگ شده یه کم ادب و حیا یادش ندادن.
همون روز با هر بدبختی بود کباب درست کردم گفتم نکنه مرضیه دلش خواسته باشه. شوهره همچین لقمههایی برمیداشت که گفتم الانه که خفه بشه.
خدا خدا میکردم این دختره زودتر بارشو بذاره زمین و منم برگردم. از این غربت و این هوای ابری دلگیر خسته شدم. قربون یه روز مملکت خودمون. هم بارون داره، هم آفتاب داره، هم ابر داره همه چی با هم خوب و بد.
یه روز مرضیه گفت، مامان حوصلهات سر رفته بریم پارک. از خونه که بیرون اومدیم من با همسایهها سلام و علیک میکردم. یعنی سر تکون میدادم. برگشتم دیدم مرضیه هی سرخ و سفید میشه. گفتم: چیه مادر حالت خوب نیست برگردیم. گفت: نه چیزی نیست. ولی دیدم که از من فاصله گرفت. منم سرمو انداختم پایین و دنبالش رفتم.
پارک آنقدر خلوت بود که صد رحمت به قبرستون روزهای شنبه. بدبختی اینه که همه جا پر سگ بود. مرضیه گفته بود که اینا سگاشونو قد بچههاشون میخوان مبادا کاری بکنی بهشون بربخوره. از شانس من سگها که از کنارم رد می شدن انگار میفهمیدن ازشون بدم مییاد هی میاومدن طرفم. میچسبیدم به مرضیه. صاحبهاشون هم میخندیدن و دست تکون میدادن و میرفتن.
مرضیه منو برد کنار زمین بازی بچهها که از سگ خبری نبود. گفتم: مرضیه خوب خودتو علاف غربت کردی. والله این درسو همون جا هم میتونستی بخونی. این بچهرو هم همونجا میتونستی به دنیا بیاری.
گفت: این بچه آینده میخواد. اینجا سرزمین امکاناته. همه چی فراهمه باورت نمیشه مادر،
مردهرو زنده میکنند.
یه دفعه یه دختر بور مامانی اومد کنار ما ایستاد. من داشتم تسبیح میگردوندم. از بس که دلشوره داشتم نذر کرده بودم واسه سلامتی مرضیه و بچهاش. حواسش رفته بود به کار من. همینطور داشت منو نگاه میکرد. من دست کشیدم روی سرش و لپشو گرفتم. آنقدر که خوشگل بود. یه هو بچه هه حالا جیغ نکش کی بکش.
بعد مادرش هوار شد رو سرمون. من که زبونشونو نمیفهمیدم. ولی تو حرفهاش هی پلیسپلیس میگفت و منو نشون میداد. مرضیه بیچاره آنقدر حرف زد و حرف زد که نگو. صورتش قرمز شده بود. گفتم الانه که از حال بره. بالاخره تسبیح رو دادم به دختره تا قائله ختم شد. دلم سوخت. دیگه اونجا تسبیح پیدا نمیکردم که صلوات بفرستم. اونا که رفتن ما هم برگشتیم. مرضیه سنگین راه میرفت. آخه چی شده؟
گفت: مامان تورو خدا حواست به کارات باشه.
دیدم مرضیه حالش خوب نیست چیزی نگفتم. زیر بازوشو گرفتم رفتیم طرف خونه. پای پلهها وایساد و گفت: مامان اینا دوست ندارن با غریبهها تماس داشته باشن. به بچههاشون یاد دادن هر غریبهای بهشون دست زد جیغ بزنن. یه وقت چیزی به جوزف بروز ندی.
تو دلم گفتم: گور پدر جوزف. من که از وقتی اومدم دو کلوم باهاش نتونستم حرف بزنم اینم روش . همون شب مرضیه دردش گرفت. شوهره بردش بیمارستان. نذاشت منم باهاشون برم. تو خونه موندم. دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. بدبختی حتی بلد نبودم به کسی زنگ بزنم. همینطور راه میرفتم و دعا میکردم. دم صبح شوهرش یه دقه اومد خونه. مثل گوله رفت سرکمدش، کیفش روبرداشت با یه سری عکس و مدارک. حالا هر چی میخواستم بپرسم آخه چی شده؟ زبون بلد نبودم. فقط هی دستامو به هم زدم و سرمو تکون دادم که یعنی تموم شد؟ اونم شونه هاشو بالا انداخت و محلم نذاشت. دیگه راست راستی دلم شور افتاده بود. طرف عصر که شد شوهره اومد. به من حالی کرد که باهاش برم. دنبالش رفتم. حالش یهجوری بود که ترسیدم. تا بیمارستان دل تو دلم نبود. اونم هی گاهی میزد رو فرمون و زیر لب یه چیزی میگفت.
منو برد اتاق مرضیه. دیدم بچهام همچین غریب افتاده رو تخت، دلم سوخت. اگه ایران بود الان همه اهل فامیل با دسته گل دوروبرش بودن. رفتم جلو خودمو انداختم روش و بوسیدمش. اونم تا منو دید زد زیر گریه، چه گریهای. زدم تو سرم گفتم چی شده دختر؟ هیچ نگفت. فقط گریه و گریه. از اونورم جوزف یهجوری تکیه داده بود به دیوار که انگار دنیارو سرش خراب شده. پخش زمین شدم. فهمیدم چی به سرمون اومده.
دو روز بعد مرضیه مرخص شد. هیچی ازش نپرسیدم. هردوشون کلافه بودن یه روز از سرنماز که رفتم تو اتاق دیدم مرضیه فیلم آقاجونو گذاشته و داره گریه میکنه. همون روز سرشو حنا گذاشتم. حیفم اومد حنارو برگردونم. جوزف خیلی خوشش اومد. هی میاومد سرمرضیه رو بو میکرد. مرضیه گفت اگه بعدها دختردار شدم اسمشو حنا میذارم. جوزف خندید و سرشو تکون داد.
از هواپیما که پیاده شدم گفتم قربون آب و خاک خودم ولی دلم خیلی گرفته بود. همه میرن خارج حالشون جا بیاد. اینم از خارج رفتم ما که هر جا میریم غصهها جلوتر از خودمون میرسن.
مهیندخت حسنیزاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: