گفتگو با پاتریک ویلسن

موضوع‌ فقط رنگ و نژاد نیست

پاتریک ویلسن، بازیگر جوان سینما که با «تراسی با چشم‌انداز دریاچه» تبدیل به چهره‌ای موفق شده،‌ متولد سال 1973 است. او که فارغ‌التحصیل رشته درام است، کار بازیگری را با حضور در نمایش‌های تئاتری شروع کرد. اولین فیلمش را سال 2001 بازی کرد که «عروسی خواهرم» نام داشت و یک کمدی رمانتیک بود. با گذشت زمان، نقش‌های بهتر و مهم‌تری گرفت. تا به حال در حدود 15 فیلم سینمایی و مجموعه تلویزیونی بازی کرده است که از بین آنها می‌توان به فیلم‌هایی مثل «آلامو»، «بچه‌های کوچولو» و «مسافرین هواپیما» اشاره کرد. ویلسن از فیلم تازه‌اش رضایت کامل دارد و آن را نقطه عطفی در کارنامه هنری‌اش می‌داند. او در فیلم با ساموئل ال‌جکسن بازیگر پرقدرت و قدیمی سینما همبازی است و به گفته خودش، نقش بسیار سختی در این فیلم داشته است. وی این روزها نقش‌ها و فیلم‌های خود را با دقت بیشتری انتخاب می‌کند و حتی می‌خواهد کارگردانی سینما را نیز تجربه کند.
کد خبر: ۲۰۶۱۹۵

درباره کاراکترتان برایمان صحبت کنید.

خب، کریس ماتسن، کاراکتری که در فیلم بازی می‌کنم جوانی است که تازه همراه همسرش به محدوده سان فرانسیسکو نقل مکان کرده و آشنایی زیادی با این محیط ندارد. شغل من مربوط به محیط زیست است و این مساله در خط اصلی قصه فیلم اهمیت دارد. من در شرکتی کار می‌کنم که در ارتباط با مواد غذایی است.

یکی از دلایل اصلی نقل مکان من هم به کارم مربوط می‌شود. خیلی چیزها در زندگی این کاراکتر تازگی دارد. او بتازگی ازدواج کرده و خانه‌ای که در این محل جدید ساکن می‌شود، اولین منزل مستقل اوست و این نکته اهمیت خیلی زیادی برایش دارد. کریس پیش از این در آپارتمان زندگی می‌کرد و حالا تصورات خاصی درباره منزل تازه‌اش دارد.

او در محل جدید متوجه می‌شود که باید این خانه را شش دستی بچسبد و رها نکند و در همین محیط نوع تازه‌ای از نژادپرستی را تجربه می‌کند. همسایه ما ابل ترنر (با بازی ساموئل ال جکسن)‌ در نگاه اول آدمی مهربان و خونگرم است.

ولی خیلی زود مشخص می‌شود که او همسایه‌های تازه واردش را که ما باشیم، دوست ندارد! در حقیقت او از این که من و همسرم دارای رنگ و پوست متفاوتی هستیم ناراحت است و خیلی راحت ناراحتی خود را از این موضوع به زبان می‌آورد. او می‌خواهد ما را جدای از هم ببیند. همین مساله، خط اصلی قصه فیلم را رقم می‌‌زند.  نبردی پنهان و آشکار درمی‌گیرد که شامل اختلاف عقیده دو جریان می‌شود، یک جریان واپس‌گرا و نژادپرستانه و یک جریان مدرن.

او می‌گوید آدم‌هایی که رنگ و پوست یکسان ندارند، نباید با یکدیگر ازدواج کنند و این همان نگاه نژادپرستانه‌ای است که سال‌هاست در جامعه ما وجود دارد. کار به جایی می‌کشد که ابل رسما از ما می‌خواهد خانه و کاشانه‌مان را ترک کنیم و از این منطقه برویم. طبیعی است که من چنین درخواست غیرمنطقی و نژادپرستانه‌ای را نمی‌پذیرم و دست به مقاومت می‌زنم.

این نبرد را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

این نبرد فقط در ارتباط با موضوع رنگ و نژاد نیست. این موضوعی است که در فیلم‌های زیادی با آن روبه‌رو بوده‌ایم و بارها و بارها به صورت فیلم سینمایی درآمده است. آنچه در این قصه برایم اهمیت زیادی داشت، این نکته بود که اخلاقیات مردمی و ارزش‌هایی را که آدم‌ها به آنها اعتقاد دارند، به چالش می‌طلبد.

آدم‌ها به روش‌ خودشان درباره اخلاق و ارزش‌های اجتماعی صحبت می‌کنند و این دیدگاه‌ها باعث می‌شود آنها به شکل‌های مختلف و متفاوتی نسبت به همسایگان خود واکنش نشان دهند. خانه هر آدمی بخشی از جامعه‌ای است که داریم در آن زندگی می‌کنیم. حضور یک همسایه جدید که ما باشیم، ارزش‌ها و اخلاقیات و سنت‌های همگی ما را به چالش می‌طلبد.

هدف رفتاری همسایه شما فقط متوجه شماست یا همسر رنگین‌پوستتان را هم دربرمی‌گیرد؟

پرسش خیلی جالبی است. هدف اصلی من هستم. یعنی خودم این طوری فکر می‌کنم. رودررویی اصلی میان من و اوست. کری واشنگتن که نقش همسرم را در فیلم بازی می‌کند، دیالوگ‌های کمی دارد و بیشتر این من هستم که جنب‌وجوش دارم.

قصه فیلم چند دیدگاه را در کنار هم به نمایش می‌گذارد. هم مساله را از نقطه نظر من به تصویر می‌کشد که سفید پوستم و هم از نقطه نظر ساموئل ال‌جکسن سیاه پوست، در اینجا ازدواج یک مرد سفید پوست با زن سیاه‌پوست فرق زیادی با ازدواج  یک زن سفید‌پوست و مرد سیاه پوست دارد. برای همین است که می‌گویم هدف اصلی کاراکتر جکسن من هستم و نه همسرم.

این تضاد و درگیری چگونه باید به تصویر کشیده می‌شد؟ کلیشه‌ای یا خاکستری؟

هیچ یک از سازندگان فیلم نمی‌خواستند آدم‌های قصه سیاه و سفید و مثل بقیه کارهای کلیشه‌ای باشند. هدف اصلی ترسیم یک موقعیت واقعگرا بود. نکته جالب در قصه این است که کاراکترهای اصلی در بدو ورود به محل جدید، انتظارات توقعاتی دارند که خیلی زود مشخص می‌شود. اگر چه توقعاتی منطقی است، اما دستیابی به آنها خیلی سخت و مشکل است.

دیدگاه دیگران، صمیمت موجود بین زوج جوان را هم به چالش می‌طلبد، من و همسرم با یک دنیا امید وارد این محل شده‌ایم و می‌خواهیم یک زندگی خوش و سعادتمند داشته باشیم، رابطه قوی عاطفی بین ما وجود دارد، ولی خیلی زود این ارزش‌ها هم مورد سوال قرار می‌گیرد و این یک زنگ خطر جدی است. کاراکتر من با حضور در خانه جدید، با یک سری پرسش‌های ذهنی روبه‌رو می‌شود.

او حالا برای خودش پرسش‌هایی را مطرح می‌کند که بیش از این هیچ وقت حتی درباره‌شان فکر هم نمی‌کرد. این سوالات را کاراکتر ساموئل ال‌جکسن با نوع رفتاری که می‌کند برای من به وجود می‌آورد. حالا این آدم نمی‌داند روز بعد قرار است چه اتفاقی برایش بیفتد و همه چیز برای او حکم تعلیق را دارد. همین نکته زندگی او را در یک برزخ فرو می‌برد. ساموئل ال‌جکسن هیچ وقت  چیزی را به صورت علنی مطرح نمی‌کند و به زبان نمی‌آورد. ولی واکنش‌‌هایش نشان می‌دهد که از خیلی از مسائل زندگی ما ناراضی است و می‌خواهد حرفش را به ما تحمیل کند.

همین مساله باعث می‌شود تا کاراکتر هر دوی ما از آن حال و هوای کلیشه‌ای بیرون بیاید و تبدیل به آدمی خاکستری شود که مشابه آنها را در زندگی روزمره می‌بینیم.

چه عاملی باعث شد بازی در این نقش را قبول کنید؟

همین خاکستری و واقعی بودن این شخصیت. او یک قهرمان  اکشن نیست که کارهایی دیوانه‌وار انجام دهد، کریس خیلی شبیه آدم‌های عادی و معمولی است که همه ما نمونه‌اش را هر روز در محل زندگی و گوشه و کنار خود می‌بینیم. سازندگان فیلم این کاراکتر را خیلی خوب پرورش داده‌اند و از او موجودی قابل قبول و رئال خلق کرده‌اند. او برای حل مشکل خود از همان راه‌ها و روش‌هایی استفاده می‌کند که هر کس دیگری که در این موقعیت بود همین کار را می‌کرد.

پس بازی در این نقش خیلی سخت نبود؟

نمی‌دانم منظورتان چیست، ولی کش‌ و قوس‌های این شخصیت باعث شد حضور در جلوی دوربین کمی سخت شود، این آدم با خودش درگیری درونی و چالش دارد، ولی نمی‌تواند آن را به صورت علنی بازگو کند یا به زبان بیاورد. این درگیری‌ها بیشتر زیرپوستی است و او باید در طول بازی‌اش آن را به شکلی غیرنمایشی به نمایش بگذارد.

همین مساله کار را کمی سخت می‌کرد. این نکته که کریس آدمی معمولی و واقعی است، به معنی آن نیست که بازی در چنین نقشی خیلی راحت است و جای کار برای بازیگر نمی‌گذارد.

کاراکتر شما در پایان فیلم برخی اصول خود را زیر پا می‌گذارد و کارهایی انجام می‌دهد که در طول فیلم از آنها اجتناب می‌کرد.

به نوعی می‌توان گفت اقدامات او کمی احمقانه و بچگانه است و نتیجه آن را هم خیلی سریع می‌بیند. همسایه کریس در طول فیلم مدام در حال آزار دادن اوست  و طبیعی است که لحظه‌ای می‌رسد که او هم می‌‌خواهد واکنش نشان دهد.

از همان شروع فیلم کاملا مشخص است که این قصه پایان و آخر و عاقبت خوشی ندارد. نوع تضادی که به جلو می‌رود، حکایت از این می‌کند که در دنباله‌اش با شرایط سختی روبه‌رو خواهیم بود. این راه در پایان کار خود به یک خشونت می‌رسد. خشونت الزامی ندارد که کاملا علنی و عریان باشد. بعضی وقت‌ها خشونت پنهان بدتر است.

دیدگاه خودتان نسبت به این کاراکتر چیست؟

به عنوان یک بازیگر، وقتی نقشی را قبول می‌کنم باید او را باور کنم و به شکلی باورپذیر در جلوی دوربین به نمایش بگذارم.

در این حالت،‌ اصلا مهم نیست که این کاراکتر مثبت است یا منفی یا خاکستری. حتی اگر این آدم موجودی خبیث و منفی باشد،‌ من باید او را طوری بازی کنم که انگار در باورم همه کارهایش درست است. در غیر این صورت، نمی‌توانم او را درست و منطقی به تصویر بکشم.

ولی وقتی بازی در آن نقش تمام شد، آن وقت می‌توانم به قضاوت درباره او و کارهایش بپردازم. کاراکتر کریس در این فیلم آدمی بی‌آزار است که تحت شرایط خاصی مجبور به یک موضوع‌گیری تند می‌شود.

من خودم هیچ وقت در زندگی واقعی با چنین موقعیتی روبه‌رو نشده‌ام که ببینیم چه واکنشی نسبت به آن اتخاذ خواهم کرد. ولی فکر می‌کنم خودم هیچ وقت چنین عکس‌العمل‌هایی از خودم بروز ندهم.

همکاری با ساموئل ال جکسن چگونه بود؟

عالی بود. او بازیگر بزرگی است. من تلاش زیادی کردم و خیلی خوب می‌دانم نقاط قوت و ضعفم کدام‌ها هستند. پیش از این بازی او را در چند فیلم دیده بودم، ولی در همان روزهای اول فیلمبرداری متوجه شدم. او چه بازیگر پرتحرک، جاندار و دقیقی است.

بعضی چیزها را باید به چشم خود دید و حرف و حدیث دیگران، نمی‌تواند حق مطلب را درباره آن ادا کند.

همیشه او را روی پرده بزرگ سینما دیده بودم و هیچ وقت از نزدیک با نحوه کارش آشنا نبودم. چیزهایی مثل آماده شدن برای اجرای نقش و تمام آن کارهایی را که در دنیای کوچک خودش انجام می‌داد، همه و همه تماشایی و سرشار از درس‌های بازیگری بود. برایم خیلی جذاب بود و مرا شیفته خودش کرده بود.

هر بار که در فیلمی بازی می‌کنم، به نوع کار همکارانم دقت می‌کنم تا ببینم شیوه کارشان پیش از حضور جلوی دوربین چیست. بعد با خودم آن را مورد بررسی قرار می‌دهم و نتیجه‌گیری می‌کنم که این شیوه کاری را دوست دارم یا خیر. ساموئل خیلی راحت سر صحنه می‌آمد و هیچ وقت این جمله را از او نمی‌شنیدی که «خب، صحنه امروز چیست؟» او به شیوه دیگری خودش را آماده بازی در نقش می‌کرد.

شاید شیوه من مثل او نباشد، ‌ولی عاشق نوع کار کردن و آماده شدنش بودم. خیلی راحت بازی می‌کرد و اصلا احساس نمی‌شد که او قبلش تمرین کرده است. می‌آمد جلوی دوربین، بازی‌‌اش را می‌کرد و از صحنه خارج می‌شد، همین! درست مثل این که کسی وارد اتاقی شود و از در دیگر آن بیرون برود. به بازی‌اش اطمینان خاصی دارد و این خیلی خوب است.

نماهایش همیشه درهمان برداشت اول کامل بود و هیچ وقت به برداشت سوم یا چهارم نمی‌رسیدیم. احساس می‌کنم از آن دسته بازیگرانی است که اگر کار به برداشت سوم و چهارم برسد، صدایش بلند می‌شود! بعد از چند صحنه اولی که با هم فیلمبرداری داشتیم،‌ خیلی زود با یکدیگر دوست شدیم و او کمک زیادی به بهتر شدن بازی‌ام کرد. همبازی شدن با او یک تجربه بزرگ و فراموش نشدنی بود.

مترجم: کیکاووس زیاری‌
منبع: Cinema.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها