ملاقات با زنی که نقشه قتل شوهرش را طراحی کرد

کاش وارد آن رابطه نمی‌شدم‌

متهم زن جوانی است که به اتهام طراحی توطئه قتل شوهرش دستگیر شده و در حالی در زندان به سر می‌برد که دو همدستش حکم قصاص دریافت کرده‌اند. او وقتی می‌خواهد درباره انگیزه‌اش از جنایت و نحوه وقوع قتل سخن بگوید، حرف‌هایش را با این جمله آغاز می‌کند: «اصلا دوست ندارم به جای شوهرم یا دو همدستم باشم و وقتی به سرنوشت این سه نفر فکر می‌کنم، پشیمانی و عذاب وجدانم بیشتر می‌شود.»
کد خبر: ۲۰۵۰۳۵

سحر که مادر پسری دو ساله است در پی رابطه پنهانی با جوانی 18 ساله نقشه قتل شوهرش را طراحی کرد. وی نیز همچون بسیاری از زنانی که جرمی مشابه مرتکب شده در پی اختلافات زناشویی، به سمت رابطه پنهانی کشیده شد. خودش می‌گوید: «با جعفر اختلاف داشتم. هرازگاهی با هم مشاجره می‌کردیم. هر بار که دعوا بالا می‌گرفت شوهرم مرا به خانه پدرم می‌برد و خانواده من هر بار با میانجی‌گری و وساطت ما را آشتی می‌دادند، اما همین که به خانه برمی‌گشتم دوباره روز همان بود و روزی همان. دوباره دعوا و مشاجره شروع می‌شد و بدبختی تمام زندگی‌ام را فرامی‌گرفت. از دست جعفر خسته شده بودم و دیگر نمی‌توانستم رفتار او را تحمل کنم.»

متهم همان‌طور که سرش را پایین انداخته و سعی می‌کند چهره‌اش را تا حد امکان بپوشاند، درباره چگونگی شروع رابطه‌اش با پسر 18 ساله می‌گوید: «فرهاد در کارگاه دایی‌ام کار می‌کرد و از آشنایان ما بود. از قبل او را می‌شناختم. دو سال پیش بود که به رفتارهای شوهرم مشکوک شدم دنبال کسی می‌گشتم که جعفر را زیرنظر بگیرد. یاد فرهاد افتادم، به او تلفن زدم و خواسته‌ام را گفتم ولی او قبول نکرد. بعد از آن چندین و چند بار دیگر هم به فرهاد تلفن زدم و آنقدر از زندگی‌ام گلایه و برای او درددل کردم تا بالاخره قبول کرد برای چند روز شوهرم را تعقیب کند. او هر بار نتیجه کار را تلفنی به من اطلاع می‌داد. حقیقتش جعفر هیچ رابطه یا رفتار مشکوکی نداشت. در جریان مکالمات تلفنی‌ام با فرهاد بتدریج به او وابسته شدم. کسی را پیدا کرده بودم که می‌توانستم با وی درددل کنم به همین دلیل بعد از آن که ماموریت فرهاد تمام شد همچنان به تماس‌هایم با او ادامه دادم و بالاخره احساس کردم عاشق فرهاد شده‌ام او نیز همین احساس را نسبت به من پیدا کرد و رابطه‌مان آغاز شد.»

به این ترتیب سحر نخستین گام بزرگ را به سوی سیاهی و تباهی برداشت. او خودش نیز اکنون به اشتباه بزرگی که انجام داده معترف است و با اظهار ندامتی که البته بی‌فایده است، می‌گوید: «ای کاش در آن زمان کسی مرا هدایت می‌کرد و به من مشاوره می‌داد، ای کاش کسی بود که می‌توانستم با کمکش زندگی‌ام را تغییر دهم و همین جا به همه می‌گویم که باید با مشکلات روبه‌رو شوند و با آنها مبارزه کنند تا زندگی‌شان سر و سامان بگیرد اگر هم با وجود تمام تلاش‌ها موفق نشدند قطعا طلاق از راهی که من رفته‌ام بهتر است.»

سحر در حالی همچنان از دیگران انتظار کمک دارد که همین توقع یک بار او را به دامن گناه کشانده بود. با این وجود مشکلات زناشویی و ناتوانی او در حل منطقی بحران هنوز هم وی را به این باور نرسانده که بیش و پیش از هر کس خودش باید برای نجات خودش می‌‌کوشید: «وقتی با فرهاد حرف می‌زدم احساس آرامش می‌کردم. همین احساس باعث شده بود شرایط خودم را فراموش کنم و اصلا به این موضوع که آینده‌ام چه می‌شود و چه بر سر پسر دو ساله‌ام می‌آید فکر نکنم. به هر حال دیگر غرق در اشتباه خودم شده بودم و هر روز ساعت‌ها با فرهاد تلفنی صحبت می‌‌کردم.»

رابطه سحر و فرهاد مدت زیادی پنهان نماند و سرانجام راز آنها فاش شد. زن در حالی که هنوز به زمین چشم دوخته و شقیقه‌اش را در میان دست‌ها محصور کرده است، توضیح می‌دهد: «یک بار پول تلفن خیلی زیاد آمد.
جعفر علتش را پرسید. اظهار بی‌اطلاعی کردم. گمان نمی‌کردم موضوع را پیگیری کند، اما برخلاف انتظارم از مخابرات پرینت مکالمات را گرفت و ماجرا را فهمید. شماره فرهاد را که به دست آورد، همراه برادرش سراغ او رفت و کتکش زد.»

«چرا لااقل در این مرحله به رابطه‌ات پایان ندادی؟» متهم در پاسخ به این سوال سری تکان می‌دهد و دوباره تکرار می‌کند که اشتباه بزرگی انجام داده و اکنون بشدت پشیمان است: «از شوهرم متنفر شده بودم و از طرفی احساس می‌کردم نمی‌توانم از فرهاد دور شوم. هرچند او اصرار داشت رابطه‌اش را با من قطع کند؛ با اصرار او رانگه داشتم و آنقدر از شوهرم بدگویی کردم و در گوشش خواندم که اگر باهم زندگی کنیم، خوشبخت خواهیم شد که بالاخره فرهاد تسلیم شد.

فکر می‌کردم اگر جعفر را بکشیم دیگر مانعی برایمان وجود ندارد، به همین دلیل نقشه‌ا‌م را با فرهاد در میان گذاشتم و از او کمک خواستم. او آنقدر به من دلبسته شده بود که بالاخره بعد از مدتی پیشنهادم را قبول کرد.»

پسر 18 ساله در شرایطی که هنوز از لحاظ عاطفی به بلوغ کامل نرسیده و تجربیاتش از زندگی بسیار محدود است، سرانجام اسیر وسوسه می‌شود. سن کم اونشان‌دهنده نقش پررنگ سحر در اغفال وی است. زن جوان می‌گوید: «پسری بسیار احساساتی بود و هر کاری که می‌خواستم برایم انجام می‌داد. همین رفتارش هم باعث شده بود مجذوبش شوم، او در برابر من تسلیم مطلق بود، من هم فکر می‌کردم با کمک او می‌توانم به همه خواسته‌هایم در زندگی برسم.»

نقشه قتل چطور طراحی شد و سحر و همدستش اجرای چه برنامه‌ای را در دستور کار خود قرار دادند؟ متهم همان‌طور که با حالتی عصبی پایش را مرتب روی زمین می‌کوبد، سوال را این‌طور پاسخ می‌دهد: «اول از همه فرهاد از پسرعمویش کمک خواست، چون نمی‌توانست به تنهایی شوهرم را بکشد. پسر عموی فرهاد خیلی با او رفیق بود و تحت تاثیر همین رفاقت هم قبول کرد با او همدست شود، بعد از آن من کلید خانه‌مان را به فرهاد دادم تا یک کپی برای خودش بسازد. نقشه‌مان را طوری طراحی کرده بودیم که کسی به من مشکوک نشود. فکر می‌کردیم خیلی راحت جعفر را می‌کشیم و آب‌ها که از آسیاب افتاد، من و فرهاد می‌توانیم در کنار هم زندگی کنیم.»

سحر که حالا بغض‌اش ترکیده و دیگربریده بریده حرف می‌زند، وقایع روز قتل را با صدایی لرزان شرح می‌دهد: «صبح که شوهرم سر کار رفت، من هم دست پسرم را گرفتم و به دکتر رفتیم. طبق نقشه قرار بود من به بهانه بدحالی پسرم از خانه بیرون بروم. بعد از آن به خانه پدر خودم رفتم. جعفر حدود ساعت 7 بعدازظهر به خانه برمی‌گشت، پیش ازآن فرهاد و پسر عمویش با کلید یدک به منزل ما رفتند و در گوشه‌ای پنهان شدند و وقتی او به منزل رسید با چاقو چند ضربه به وی زدند و دهانش را با دستمال کاغذی پر کردند و فراری شدند. من آن موقع خانه پدرم بودم و چند بار نیز با خانه‌مان تماس گرفتم و به ظاهر نگران شوهرم شدم و از برادرم خواستم به خانه‌مان برود و از حال شوهرم خبر بگیرد. این‌طور بود که برادرم جسد را پیدا کرد.»

متهم که اکنون از فرزندش جدا شده و دیگر نمی‌تواند او را در آغوش بگیرد، در لابه‌لای توضیحاتش درباره نحوه قتل از پسرش یادی می‌کند و همان‌طور که اشک پهنای صورتش را فراگرفته، می‌گوید: «وقتی ماموران از من بازجویی کردند گفتم پسرم بدحال بود، به دکتر و از آنجا به خانه پدرم رفتم، فکرمی‌کردم دلیلی ندارد کسی به من مظنون شود، اما بالاخره دست‌مان روشد و هر سه نفر دستگیر شدیم و از آن به بعد دیگر پسرم را ندیدم. من سال‌ها باید در زندان بمانم و فرهاد و پسر عمویش هم اگر رضایت نگیرند اعدام می‌شوند. این سزای ندانمکاری هر‌‌3‌‌نفرمان است. من نباید وارد رابطه نامشروع می‌شدم، فرهاد نباید در برابرم تسلیم می‌شد و پسر عمویش هم نباید صرفا به خاطر رفاقت خودش را وارد این ماجرا می‌کرد.»

از سحر خداحافظی می‌کنم تا اتاق دادگاه را ترک کنم، چند قدمی از او فاصله گرفته‌ام که زن سعی می‌کند بغض‌اش را بخورد. او در آخرین جمله می‌گوید: «خیلی پشیمان هستم ای کاش آن موقع درست فکر می‌کردم و هیچ وقت به فکر برقراری رابطه با جوان دیگری نمی‌افتادم.» بعد از این جمله است که صدای هق‌هق دوباره بلند می‌شود.

 داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها