در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
قریبیان دوست و هممحلهای مسعود کیمیایی است و در نخستین فیلم این کارگردان (بیگانه بیا، 1346) دستیار او بود. در خاطراتی که کیمیایی و دیگران از سالهای اولیه حضور این کارگردان در سینمای ایران نقل میکنند، فرامرز قریبیان یک شخصیت موثر و همراه معرفی میشود. اما به دلایلی که چندان اهمیتی ندارد قریبیان پس از فیلم «بیگانه بیا» فعالیتش در سینما و همکاری با دوست قدیمیاش مسعود کیمیایی را ادامه نداد و چند سال بعد بازگشت، آن هم در کسوت بازیگر. زمانی که قریبیان در فیلم «خاک» و سپس «گوزنها» بازی کرد (هر دو ساخته کیمیایی) جو حاکم بر سینمای ایران، هوادار بازیگرانی بود با چهرههای خاص که بتوانند سنت بازیگران فیلمفارسیهای دهه چهل را ادامه دهند. مثلا در همان دهه پنجاه تعدادی بازیگر به سینمای ایران معرفی شدند و در برخی فیلمها بازی کردند، فقط به دلیل شباهتی که به یکی از بازیگران مشهور داشتند.
مرز بین فیلم خوب و بد هنوز روشن نشده بود و با این که سینمای ایران با چند فیلم خوب، تازه داشت نفسی میکشید اما سیطره فیلمفارسی بر سینمای ایران قویتر از این حرفها بود.
طبیعی است که چون مرز بین فیلم خوب و بد معلوم نبود، تفاوتی هم بین بازیگر خوب و بازیگر بد وجود نداشت. به همین دلیل است که بازیگری مثل پرویز فنیزاده که در «گوزنها» همبازی قریبیان بود، مجبور میشود در عین توانایی و شعور بالایش از این حرفه، برود و در چند تا از بدترین فیلمهای سینمای ایران بازی کند. سختی کار بازیگران در آن زمان به حدی بود که حتی اگر اندک استعدادی هم در زمینه کارشان داشتند، فیلمنامههای ضعیف و کارگردانیهای ناشیانه، فرصت بروز این استعدادها را نمیدادند. در یک جمله «خوشقیافه بودن» به «توانا بودن» میچربید. در این سالها قریبیان به سینما بازگشت و بازیگری را پیشه خود ساخت و بدون دارا بودن ویژگیهای معمول، خوش درخشید و تبدیل به بازیگری ماندگار در سینمای ایران شد.
یکی از دلایلی که قریبیان در سالهای پس از انقلابی به چهرهای مقبول در سینمای ایران تبدیل شد، نوع باز و اهمیت فیلمهای پیشینش بود. او با پیشینه همکاری با مسعود کیمیایی مورد احترام تماشاگران جدی سینما بود. در سالهای پس از انقلاب اسلامی، قریبیان گزینه بسیار خوبی بود برای بازی در نقشهای متفاوت؛ از روستایی سرکشی که علیه خانهای ظالم قیام میکند، تا یک نظامی شهرنشین که مسوولیت حفظ امنیت مردم را دارد.
همکاری قریبیان با مهدی صباغزاده در «سناتور» باعث ساخته شدن فیلمی شد که هم در سینماها فروش خوبی کرد و هم علاقهمندان به سینما را نسبت به جایگاه بازیگرش کنجکاو کرد. پس از فیلمهایی از این دست بود که فرامرز قریبیان به جایگاهی در حد یک ستاره دست یافت و آن را در سالهای دهه شصت حفظ کرد. در همین فیلم «سناتور» او همبازی یکی دیگر از ستارههای سینمای آن زمان بود. اگر قریبیان در نقش آدمهای جاافتاده و مقتدر به محبوبیت رسیده بود، بیژن امکانیان در نقش جوانان آسیبپذیر و کمی رمانتیک مشهور شد و این دو در کنار اکبر عبدی در فیلمهای کمدی و جمشید هاشمپور در فیلمهای اکشن، ستارههایی بودند که تماشاگران را به سینماها میکشاندند. در همین دوران بود که قریبیان در نقش اصلی فیلم معروف «کانیمانگا» بازی کرد و فروش فوقالعاده این فیلم، بر محبوبیت این بازیگر افزود. قریبیان در سالهای اوج ستاره بودنش، ایفاگر نقش شخصیتهایی بود که نه به نسل جوان تعلق داشتند و نه در شمار سالخوردگان به حساب میآمدند. وضعیتی که بازیگران مشهور زیادی در آن به شهرت و مقبولیت رسیدند. این سن و سال با این که مناسب ایفای نقشهایی عامهپسند نبود اما همین که تماشاگر میدید بازیگر اصلی یک فیلم در محیط خانواده تعریف میشود و دغدغههای او محدود به روابط عشقی و کینهتوزیهای مرسوم نیست، اعتماد بیشتری به فیلم میکرد. ضمن این که سابقه قریبیان در کار با بزرگان سینما و نیز تجربهای که در این سالها اندوخته بود، در بسیاری موارد به یاری فیلمسازان میآمد. در دهه شصت تماشاگران سینما میدانستند که فیلمهای قریبیان در مقایسه با فیلمهایی که ستارههای دیگر آن سالها در آنها بازی میکردند، از حداقل استانداردهای لازم بهرهمند است. این استاندارد متاثر از قصه خوب، کارگردانی حسابشده و البته بازی قوی بازیگر است. شناخت قریبیان از جنبههای فنی سینما و نیز دلبستگیاش به سینمای قصهگوی جهان باعث شد تا در همان سالها نخستین فیلمش را در مقام کارگردان جلوی دوربین ببرد.
«جدال در تاسوکی» نوعی ادای دین هنرمندانه به «جدال در اوکیکورال» اثر جان استرجس بود. این فیلم اگر چه در زمان خودش آن چنان که شایستهاش بود مورد توجه قرار نگرفت اما امروز که آن را میبینیم، احساس نمیکنیم که از زمان ساختش حدود بیست سال گذشته است. قریبیان کارگردانی در سینما را در دهه هفتاد با فیلم «چشمهایش» ادامه داد که آن هم از اقبال بد سازندهاش مورد توجه قرار نگرفت. روایت این فیلم با الهام از قصههایی مشابه «داشآکل» باب تازهای را در سینمای ایران گشود. این فیلمها که در کنار توجه به ذائقه تماشاگر عام، حاوی نگاه تازه کارگردان به شیوه قصهگویی هم بودند که باعث شدند ذهنیتها درباره ظرفیتهای سینما بیشتر تغییر کند. اما قریبیان را همچنان یک بازیگر میشناسیم؛ کسی که اولا فیلمسازیاش را به طور مستمر ادامه نداد و ثانیا اهمیت فیلمهایی که ساخت در مرتبهای پایینتر از بازیهایش قرار میگیرند. «میخواهم زنده بمانم» یکی از آخرین فیلمهایی بود که با شرکت قریبیان به عنوان یک ستاره به فروش بسیار خوبی دست یافت.
پس از موفقیت این فیلم بود که مسعود کیمیایی پس از سالها برای کارگردانی اثر تازهاش «ردپای گرگ» بار دیگر از قریبیان دعوت به همکاری کرد و بازی او در کنار مرحوم جلال مقدم و گلچهره سجادیه به موفقیت این فیلم کمک زیادی کرد. صحنه معروف این فیلم را به خاطر داریم که قریبیان سوار بر اسب در خیابانهای تهران پیش میرود و سرانجام برای هدف شخصیاش، مبارزهای که آغاز کرده بود را به سرانجام میرساند. همکاری این دو دوست قدیمی با فیلم «تجارت» و «رئیس» ادامه پیدا کرد.
در آخرین فیلم به نمایش درآمده کیمیایی، قریبیان نقش پدری را بازی کرد که برای رهاندن فرزندش از باتلاقی که در آن گیر افتاده، به هر دری میزند. در سالهای اخیر بازی او را در فیلم «بچههای ابدی» ساخته پوران درخشنده را هم در خاطر داریم که آنجا هم نقش پدری دلسوز را بازی میکرد. حالا هم مجموعه «روز حسرت» با بازی قریبیان در حال پخش است و هنوز چشمان نافذ این بازیگر در کنار بازی کمنقصش میتواند هر بینندهای را پای این سریال بنشاند. شاید امروز زمان آن رسیده باشد که از فرامرز قریبیان به خاطر سالها فعالیت خلاقانه و موثر در سینمای ایران، یک تجلیل رسمی صورت بگیرد چرا که او یکی از سرمایههای سینمای ماست.
امان جلیلیان
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: