در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
البته گاهی اشتباه و خطای ما عمدی است و گاهی غیرعمدی. به هر حال نتیجه یکی است و آن هم اینکه باید قبول کنیم که متحمل خسارت و زیان مالی یا جسمی یا روحی و روانی شویم. درست مثل اتفاقی که برای من افتاد و من ندانسته و ناخواسته اشتباه کردم، آن وقت نتیجهاش 6 ماه سرگردانی بود. گرچه بچههایم معتقدند اسم کار من اشتباه نیست، اسمش سادگی است. به هر حال،ماجرا از این قرار است:
پارسال تقریبا همین موقعهای سال بود، دم غروب در اتوبان نیایش، نرسیده به گردش به راست بزرگراه شهید چمران، موتورسیکلت سواری را دیدم که توقف کرده و بطری خالی، از همین بطریهای پلاستیکی آب در دست دارد که به خودروهایی که از سمت غرب در حرکت بودند اشاره میکند که یعنی بنزین تمام کرده و نیاز به بنزین دارد موتورسوار 28 27 ساله به نظر میرسید، قیافه کارگرهای ساختمان را داشت و وقتی من سرعتم را کاملا کم کردم که به راست بپیچم، در نگاهش چنان التماس و درماندگی دیدم که بیاختیار چند متر جلوتر و درست سر سرازیری گردش به راست توقف کردم، خیلی جای خطرناکی بود، اما دست خودم نبود. آن نگاه ملتمسانه کار خود را کرد. وقتی توقف کردم دیدم مرد جوان در حالی که بسختی راه میرفت و انگار پای راستش آسیبدیده است به طرف من آمد و کلی عذرخواهی کرد و گفت: خیلی ببخشید، بنزین تمام کردم، الان نیمساعته ایستادهام اما هیچ ماشینی توقف نمیکنه. هوا داره تاریک میشه.
من جواب دادم: خب بد جاییه. ماشینها سرعتشان زیاد است نمیتوانند بایستند.
آن جوان جواب داد: نه بابا، انسانیت کمرنگ شده، این ماشینهای مدل بالا که اهل مروت و مردانگی نیستند.
من گفتم: اینطور نیست.
او جواب داد: چرا، شما هم اگر پراید نبودید، نمیایستادید. البته سن و سال شما نشان میدهد که دنیا دیدهاید و میفهمید انسانیت یعنی چه؟
همه این حرفها را در حالی میزدیم که من از ماشین پیاده شده بودم و او گاه و بیگاه ناله میکرد.
گفتم: تصادف کردید؟
گفت: پای راستم شکسته بود، از داربست افتادم تا چند روز پیش تو گچ بود، مجبور شدم بازش کنم ولی درد میکنه.
در این فاصله ماشینهای زیادی بوقزنان از کنار ما گذشتند و حتی یکیشان نزدیک بود با موتورسیکلت که دهمتری عقبتر بود تصادف کند.
من گفتم: ببخشید، متاسفانه من شلنگ ندارم که از باک برایتان بنزین بکشم.
او جواب داد: خودم دارم، ترک موتوره الان میآورم.
و بعد کشانکشان رفت که شلنگ را بیاورد. من دیدم سربالایی به سختی راه میرود. گفتم:
شما باشید من میآورم.
او تعارف کرد و به راهش ادامه داد. اما من دلم سوخت و تندی رفتم که شلنگ را بیاورم یا اصلا موتورسیکلت را حرکت دهم و کنار ماشینم بیاورم، اما هنوز به موتور نرسیده صدای استارت ماشینم را شنیدم، برگشتم دیدم، ای دل غافل یارو پریده پشت رل، تا به خودم آمدم، گاز داد و رفت و من ماندم حیران و پریشان کنار یک موتورسیکلت، اصلا گیج و منگ بودم، نمیدانستم چه کار کنم، یک لحظه به ذهنم رسید به پسرم امیرحسین زنگ بزنم، با تلفن همراه شمارهاش را گرفتم تا خودش را از جنتآباد به من رساند، سهربع و یک ساعتی طول کشید. هیچی دیگه دست از پا درازتر موتورسیکلت را گذاشتم تو وانت پسرم امیرحسین و یک راست رفتیم کلانتری محل و ماجرا را شرح دادیم. آنها موتورسیکلت را ضبط کردند و پروندهای تشکیل دادند که بعدها معلوم شد موتورسیکلت دزدی بوده و اتفاقا بنزین هم داشته است. بگذریم در مدت 5 ماه من بارها و بارها به ترمینالهای کشف اتومبیلهای سرقتی نیروی انتظامی مراجعه کردم بلکه در بین اتومبیلهای کشف شده ماشین خودم را پیدا کنم که متاسفانه اثری از آن نبود. مدتی گذشت تا اینکه به دنبال کشف یک باند باسابقه سرقت خودرو، ردپای ماشین من پیدا شد و ماشینم را که حسابی از آن کار کشیده بودند و حتی پلاک جعلی روی آن نصب شده بود در شهرستان رشت شناسایی کردم. اما در این مدت من و خانوادهام چقدر غصه خوردیم و من از طرف بچهها و همسرم چقدر سرزنش شدم که چرا این اینقدر آدم سادهای هستم بماند.
هر چه گفتم: آخه بابا من که کف دستم را بو نکرده بودم از کجا باید متوجه میشدم که یارو، دزد است.
آنها جواب میدادند: از همان جایی که رانندگان بقیه ماشینها فهمیده بودند و توقف نکردند الا تو.
به هرحال من از این اتفاق خیلی افسرده شدم نه برای ماشینم که الحمدالله پیدا شد، نه برای انسانیت، برای همدردی. واقعا بعضیها چقدر بیانصاف هستند و چقدر از انسانیت دورند که با کارهای خود، اصول انسانی را در دیگران میکشند. چرا این بیانصافها به انسانیت شلیک میکنند.
سیدابوالفضل- ک - ازتهران
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: