در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
جیسون آستین جوان به اتهام به قتل رساندن دوست صمیمیاش، برایان ریک به تحمل 25 سال حبس محکوم شد؛ برایان 23 ساله با شلیک 3 گلوله از سوی جیسون بشدت مجروح شد و قبل از رسیدن به بیمارستان بر اثر شدت جراحات وارده جان خود را از دست داد.
عدم تعادل روانی جیسون باعث شد تا پس از یک سال حبس او در زندان، تا زمان تکمیل شدن پروندهاش دادگاه تصمیم بگیرد حبس ابد یا اعدام را برای او منتفی کرده و وی را تنها به 25 سال حبس محکوم کند؛ حکمی که از نظر خانواده مقتول که حتی امید به چنین رایی نداشتند، نقطه امیدی بود که آنها را به قضاوت درست نزدیک میکرد.
«من از نوجوانی خودم کار میکردم و روی پای خودم میایستادم. جدایی زودهنگام پدر و مادرم باعث شده بود که پسری خودکفا باشم و لااقل این را در زندگی بدانم که هیچکس به دنبال کمک به کس دیگری نیست و این خود انسان است که باید هر طور شده گلیمش را از آب بیرون بکشد. وقتی در دوران راهنمایی با پخش کردن روزنامه پول توجیبیهایم را جمع کردم تا برای خودم ضبط صوت بخرم، خیلی خوب به این موضوع رسیدم که اگر قرار است آرزوهای من برآورده شود، هیچ کس بجز خود من نمیتواند این کار را انجام دهد.
هرچه بزرگتر میشدم، وابستگیام به خانواده کمتر میشد. گرچه خانوادهای که از آن نام میبرم، پدر و مادری هستند که هرگز کوچکترین اهمیتی را برای من قائل نبودند و فکر میکردند من فقط مزاحم زندگی آنها هستم.
مادرم که مدام تکرار میکرد هرگز دلش نمیخواسته تا فرزندی همچون من داشته باشد و پدرم که مرد بسیار بیمسوولیتی بود نهتنها کمکی به من نمیکرد و نقشی به عنوان پدر در زندگی من نداشت، تمام سعیاش را میکرد تا اگر میتواند از وجود من استفاده کند. او که بشدت الکلی بود، حتی به پولهای توجیبی من هم رحم نمیکرد و هرگاه مقداری از پولهای ناچیزم را در جیبهایم میگذاشتم، خیلی زود متوجه میشدم که سراغ آن رفته و همه را برداشته است.
زندگی برای پسری که هرگز روی خوشبختی را ندید، برای هیچ کس جذاب نمیتواند باشد. در این شرایط، این تنها برایان بود که مرا درک میکرد.»
برایان ریک بر اثر شلیک گلوله به قلبش جان سپرد. او از 4 سال قبل با جیسون آشنا و این آشنایی به صمیمیتی برادرانه تبدیل شده بود که برای هر دوی آنها بسیار مهم به نظر میرسید. جیسون که هیچ کس را در زندگیاش نداشت، تکیه زیادی به برایان میکرد و حتی به برخی از اطرافیانش، او را برادرش معرفی میکرد. آنها که هر دو از خانوادههای بسیارفقیری بودند، سرنوشتهای مشابهی داشتند که سبب میشد بیش از قبل به یکدیگر نزدیک شوند. رابطه خوب آنها با ازدواج زودهنگام برایان کمی خدشهدار شد و این اولین شوک به جیسون بود.
«او هرگز از این که میخواست ازدواج کند، به من حرفی نزده بود. انتظار داشتم اگر قرار است که زندگی تشکیل دهد و راهش را کاملا عوض کند، لااقل به من که ادعا میکرد دوست صمیمیاش هستم، اطلاع میداد؛ اما این کار را نکرد. او زمانی به من گفت قرار است ازدواج کند که مراسم ازدواجشان را تدارک دیده بود و من به عنوان مهمان دعوت شدم. بخوبی به یاد دارم که آن روز در رستورانی که کار میکردم، خشکم زده بود. وقتی با همسر آیندهاش وارد رستوران شد و این خبر را به من داد، نمیدانستم به او چه بگویم.
از سویی برای این که میخواست زندگی جدیدی را شروع کند، خوشحال بودم و از سوی دیگر حس عجیبی داشتم. نمیدانم شاید حس حسادت بود که فشار زیادی به من وارد میکرد. احساس میکردم لااقل او هم توانسته است برای زندگیاش تلاش و حتی ازدواج کند و من بعد از سالهای سال کار کردن حتی هنوز نمیتوانستم پول خریداری کردن یک ماشین دست دوم را بپردازم. از طرفی هرچه فکر میکردم نمیفهمیدم او چطور توانسته موضوع به این مهمی را از من پنهان کرده و من را آخرین فردی قرار دهد که از این ماجرا مطلع میشود. من از همین موضوع بشدت از برایان دلخور شدم؛ اما به روی خودم نیاوردم و چیزی به او نگفتم؛ اما مشکلی در وجودم بود که مدام روحم را آزار میداد. خوشحالیاش به جای آن که مرا هم خوشحال کند، احساس بدی به من میداد که آن را اصلا دوست نداشتم و نمیپسندیدم، تا بالاخره موضوع مهم مالی بین ما به وجود آمد.»
به گفته جیسون، 6 ماه پس از ازدواج برایان در حالی که رابطه او و دوست صمیمیاش کمرنگتر شده بود و برایان دیگر فرصت آن را نداشت که مدام به درددلها و شکایات جیسون اهمیت بدهد، آنها بر سر یک مساله مالی با یکدیگر برخورد پیدا کردند. برایان ادعا میکرد در طول سالها دوستیشان دستکم 20 هزار دلار پول به جیسون قرض داده است که تصمیم دارد پس بگیرد. حرفی که برایان برای جیسون داشت، غیرمنطقی نبود. او میخواست زندگی مشترکش را بهتر کند و برای این کار احتیاج به پول داشت و ترجیح میداد قرضی که به جیسون داده است را پس بگیرد؛ اما انگار این حرف برایان و خواستهاش برای جیسون بیشتر گران تمام شده بود.
«او به من گفت همه پولهایی را که در این مدت به من قرض داده، یادداشت کرده و میداند که من باید 20 هزار دلار به او پس بدهم. میدانستم که کمکهای مالی زیادی به من کرده است و خودم هم سعی داشتم به محض این که کمی وضعیت باثباتتری پیدا کردم، این پول را به او پس بدهم؛ اما حتی فکرش را هم نمیکردم که درست و در زمانی که میدانست از دست او دلخوری زیادی دارم، از من این پول را بخواهد. او میدانست که من چنین پولی را ندارم و به دردسر زیادی میافتم. از او حالت تنفر پیدا کرده بودم و احساس میکردم او هم یکی دیگر از افرادی است که با وارد شدن به زندگی من، تنها بدبینی و یاس برایم آورده است. برداشتن اسلحه پدرم از منزلش و قتل برایان، تنها تصمیمی بود که به ذهنم رسید.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: