در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
***
کل دار و ندار ما در این دیار فانی که همان یک فروند پیکان جوانان قرمز گوجهای است که توی محل زبانزد خاص و عام است. تا به حال در یک زمستان سابقه نداشته که صبحها بیشتر از یک استارت موتورش روشن شود. تا به حال هم با دست هیچ بنی بشری برای هل دادن به صندوق عقبش اصابت نکرده. خدا خیلی هم با ما یار بوده که همین اواخر توانستیم برای آن نمره ایران تهیه کنیم.
همین چند هفته پیش هم بود که دادیم رینگهایش را به موازات زمین پایین کشیدیم که نشان دهیم چقدر خاکی پاکی هستیم، روکشهای صندلیاش را هم دادیم شتری رنگ دوختند و چهار حلقه لاستیک فابریک دور سفید دادیم زیرش انداختند و ماشین شد عروس. نه که ماشین عروس. خود ماشین شد عروس! از داخل ماشین هم که قبلا گفته این که هر زمینهای مورد علاقه ماست برای همین زیر نایلون رودری هایمان از عکس فردین و کانت و هگل گرفته تا حسین رضازاده و هدیه تهرانی و آریشا سابان (معادل هدیه تهرانی در هند) چسباندهایم. یک دستگاه رادیو ضبط فول سیستم هم دادهایم روی آن نصب کردهاند و یک جفت باند هم عقب آن کار گذاشتهایم به قاعده یک خاور خربزه! کافی است صدای آن را تا درجه چهار زیاد کنی که بلندگوی مسجد شاه و شیپورچی اصغربوقی ورزشگاه آزادی بزنند گاراژ. در مورد سیستم تهویه داخل آن هم گرچه به پای زانتیا نمیرسد چون اگر بخواهیم برسد باید چیزی نصب کنیم که هر ماه باید برویم تعمیرگاه محسن گریس، برای تعویض سرسیلندر و پیستون، برای همین به یک عدد پنکه فسقلی قناعت کردیم که تابستانها بالای سرمان مثل موتور توپولوف قاروقور میکند و حداقل پسگردنمان را مثل یخ در بهشت خنک میکند. در حال حاضر هم با این عروس گوجهایرنگ در خیابانهای پایتخت به شغل شریف مسافرکشی مشغولیم. البته نه خیال کنید مشکلات مالی داریم، صرفا به دلایل جامعهشناسی و مردمشناسی و برای این که در بطن جامعه و میان مردم حضور داشته باشیم این شغل را انتخاب کردهایم. گرچه برای نیل به این هدف مجبور شدیم بدهیم یک نوار سیاه شطرنجی از نوک کاپوت ماشین تا بیخ صندوق عقب آن بکشند که پاک ضایع کرد به نمای خارجی ماشینمان و کلاس ماشینمان یکی دو درجه افول کرد.
با توجه به این که قبلا هم عرض کردیم که آدمی هستیم که دوست داریم از هر چیزی که دوروبرمان میگذرد خبر داشته باشیم و برایمان هم فرقی نمیکند که موضوع سیاسی باشد یا هنری یا علمی یا فرهنگی یا اجتماعی، مهم این است که ما باید خبر داشته باشیم برای همین هم رادیوی ماشینمان از خروسخوان صبح الی شغالخوان و غروب روشن است و مدام از این موج روی آن موج ورجه ورجه میکند، معمولا از رادیو جوان راس ساعت 5 صبح شروع میکنیم و رادیو پیام و رادیو فرهنگ و رادیو خبر و رادیو سراسری را هم دور میزنیم و در پایان هم با رادیو شبانگاهی ماشین را پارک میکنیم توی گاراژ و خلاص.
اصولا این روشن بودن رادیو یکی دو تا مزیت دارد؛ اول این که آدم حوصلهاش سر نمیرود و مجبور نمیشود که برای پر کردن اوقات فراغت برود سراغ این موسیقیهای بکوب بکوب غربی و دستش به لاییکشی باز شود و کار به جاهای باریک بکشد. دوم این که آدم از خرج کتاب و روزنامه میافتد و کلی در هزینهها صرفهجویی میشود. سوم این که آدم همیشه اطلاعاتش بهروز است. همراه یکی از همین مسافرهایی که میرفت سمت تجریش و آن طرفها «آپ تودیت» میشود. تازه گاهی اوقات کلی هم بحث میکنیم. بعضی مسافرهایمان و معمولا هم آنها کم میآورند. مثل همین هفته پیش که یکیشان راه آچاربوکس حدود 45 دقیقه به طور منطقی توجیه کردیم و ایشان هم نظرات ما را کاملا تصدیق فرمودند.
به هر حال الان از همه چیز سردر میآوریم و حساب همه چیز دستمان است. از آخرین تحولات جنگ گرجستان گرفته تا نرخ سود سهام بازار بورس تا مشخصات شماره پای فرزند دیوید بکام و رسوایی اخلاقی سلمان رشدی و خیلی چیزهای دیگر که اگر خواستید از ما بپرسید کافی است توی مسیر دروازه غار تا چیذر منتظر یک پیکان جوانان گوجهای باشید که یک نوار شطرنجی مشکی گند زده به نمای بیرونی است.
دست راستتان را بالا آورده صدا بزنید تاکسی!
رادیو تاکسی اصغر گوجه به صورت آنلاین در خدمت شماست.
اصغر گوجه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: