تقدیم به کلاس اولی‌ها

تک نوشته‌ای برای 12 سال زندگی ...

نمی‌دونم این تک نوشته رو می‌خونید یا نه، ولی تورو خدا، بخونید ... گناه دارم، می‌میرم، جوون مرگ می‌شم، رو دستتون باد می‌کنم... شب اول قبر، نکیر و منکر ...! دلتون سوخت؟! حالا می‌گم؛
کد خبر: ۲۰۲۴۰۲

می‌خوام وسط روز که عالم و آدم دنبال یه لقمه نون، صبح تا شب، شسصت پاشون می‌ره تو چششون و یا پس از ساعت‌ها نوش جان کردن مزه گرما و فحش و خستگی و آویزون موندن تو صف CNG و ....، یه قصه بگم براتون.

یه قصه از اون قدیما. دور دورا.

اون موقع که جزغله بودین، کوچولو بودین، مامانی بودین... به کفش می‌گفتین، کشف ... به قاشق می‌گفتین، گاشگ... به تریلی می‌گفتین، تلیلی...به مدرسه می‌گفتین، مردسه...

آره، از اون موقع...ولی مگه یادتونه؟!...یادتونه؟... عمرا...دروغ می‌گید!...چی؟... حرف (...) نزنید!... پس قصه من چی؟!...

حالا چون اصرار می‌کنید...

یکی بود، یکی نبود ...غیر از یه عروسک کوچولوی کچل که اسمشو گذاشته بودم، «حسنی» و کل صورتشو خودکار کشیده بودم، هیچ چی نداشتم.

صبح که از خواب پا می‌شدم ...

یادش بخیر اون شعره....

»صبح که از خواب پا می‌شم... یه کمی نرمش می‌کنم، تو باغچه ورزش می‌کنم...

صدا می‌زنم مامان جون، چایی رو بریز تو فنجون...

وقتی چایی رو نوشیدم، مامان و بابا رو بوسیدم...

می‌رم مهد ترانه، بدون هیچ بهانه...»

ولی این فقط شعر بود. مهد کجا بود. صبح که پا می‌شدم با زهرایینا، لی لی بازی می‌کردیم، کش بازی می‌کردیم، خاله بازی می‌کردیم، قایم باشک و اله کلنگ ... فقط بازی می‌کردیم، تا این که یه روز ...

«ببین اصغر آقا، این بچه امسال می‌ره مدرسه. دو ماه بیشتر نمونده. مدرسه پول می‌خواد. بچم مانتو می‌خواد. کفش می‌خواد. کیف می‌خواد. لوازم تحریر می‌خواد...»

»مدرسه» ...

مفهومش برام غریب بود. نمی‌دونستم چیه. آخه تا اون موقع، فقط حسنی رو می‌شناختم و زهرا و سمیه رو با اقدس خانم و زری خانم که ماماناشون بودن.

«اصغر آقا تا الان با همه چیت ساختم. با جیب خالیت. بوی گازوییل لباسات. دستای سیات. بد خلقیات. با همه چیت. ولی از این بچه نمی‌گذرم. بچم داره می‌ره کلاس اول. نمی‌خوام جلو بقیه کم بیاره. حالا خود دانی...»

«کلاس اول»...

قرار بود کجا برم؟! ... مامان یه جوری حرف می‌زد که انگار می‌خوان منو بفرستن یه جای دیگه، یه جای دور.

دلم می‌خواست از پشت زیرپرده‌ای آشپزخونه بپرم بیرون، بگم «آهای مامان، مدرسه کجاست؟»

اون شب تا صبح به مدرسه فکر می‌کردم.

زهرا دو سال از من کوچیک‌تر بود.

صبح که شد ...«زهرا می‌دونی مدرسه کجاست؟»

«آره، مامانم گفته، ولی الان که نمی‌گلم، یک، دو، ...، نمی‌دونم، ولی، مامانم می‌گه، چند سال سال دیگه، می‌ریم توش درس می‌خونیم.»

«می‌ریم توش درس می‌خونیم؟»

«مامان مدرسه کجاست؟»
 
«دخترم، مدرسه جایی که می‌ری باسواد بشی تا تو سری خور نشی. می‌ری با سواد بشی تا مثل من و بابات بی‌سواد نمونی. می‌ری سواددار بشی که بفهمی از یه من ماست چقدر کره می‌گیرن تا کسی کلاه سرت نذاره. می‌ری ...»

حالیم نمی‌شد...

حسنی رو گرفتم بغلم و تا آخر تابستون اون سال، بی‌خیالش شدم. بی‌خیال مدرسه. فقط وقتی بچه‌های اون یکی پس کوچه رو می‌دیدم که با مامان باباهاشون می‌رفتن کیف صورتی می‌خریدن، کفش می‌خریدن، کتاب دفتر می‌خریدین، یه جورایی می‌فهمیدم که مدرسه، قشنگه...

«حسنی! باید صورتتو تمیز کنم، می‌خوایم با هم بریم مدرسه، گریه نکنیا، من پیشتم، تازه، انقدر اونجا خوشگله، همه کیف دارن، کفش نو دارن، سوادم یاد می‌گیرن، نمی‌دونم شاید موهم در بیاری، پسرم، پسر خوبی باشیا، خوب؟!...»

31 شهریور 1368

«لیلا، مامان، بیا»...

مامانم گفت: «ببین دخترم، فردا باید بری مدرسه، می‌ری کلاس اول.»

بغض کرد... بغلم کرد... گریه کرد...

«مامانیه من، فردا می‌خوای بری که بزرگ شی، خانم شی، بشی لیلا خانم»...

گریه کرد...بغلم کرد...بغض کرد...

«مامان قربونت بره، خودت می‌دونی که ما بی‌پولیم، ولی لیلامون می‌خواد خانم شه، بابایی و من که کم نمی‌زاریم، حالا چشماتو ببند»...

12 سال بعد، تازه وقتی دانشگاه قبول شدم، فهمیدم که قالیچه آشپزخونه رو فروخته بودن تا پول اون مانتو و شلوارو کیف و دفتر مداد و دربیارن...اون موقع‌ام، بغض کرد...بغلم کرد...گریه کرد...

اول مهر 1368

صبح زود بود...هیچ وقت اون موقع بیدار نشده بودم، ولی خوابم نمیومد...

«بیا مامان، زود باش...قربون اون موهای خوشگلت برم... ببین چقدر ماه شده...بیا اینم لقمه نون پنیر، زنگ تفریح باید بخوری... دختر خوبی باشیا...می‌دونم، دخترم می‌خواد، شاگرد اول شه...حرف خانم معلمتم گوش بده»...

«خانم معلم»...

هنوز غریب بود... دست مامانو گرفتم...چادرشو به سرش کشید...

«یعنی باید از این به بعد دست خانم معلمو می‌گرفتم؟!»

مامان گفت: «خیلی مهربونه»...

«اگه مهربون نبود چی؟ اگه دیگه نمی‌تونستم برگردم خونه چی؟ اگه مامانم گم می‌شد چی؟ اگه حسنی گریه می‌کرد چی؟ کش بازی چی؟ اگه دفترامو پاره می‌کردن چی؟...

نمی‌دونم این همه «اگر» چه جوری تو کلم جا شده بود...

کاش مامان از مدرسه بیشتر برام می‌گفت...

دست حسنی رو گرفتم تو دستم، رفتیم...خیابون پر بود از اونایی که مثل خودم بودن ...مانتو شلوار سرمه‌ای، کیف صورتی، کفش نو...همشون خوشحال بودن...ولی منو حسنی دلمون گرفته بود...

تو راه مدرسه هی تکرار می‌کردم؛ «حسنی، می‌خوای بری درس بخونی، بزرگ شی، آقا شی، گریه نکنیا»...

به یه ساختمون رنگی رنگی که رسیدیم، مامان وایستاد ...گفت: «اینم مدرسه، رسیدیم.»

«مدرسه»...

یه نگاه به مامان کردم، یه نگاه به حسنی، یه نگاه به مدرسه...

جلوی در مدرسه، دست مامانمو سفت گرفته بودم ... وایستاده بودم...مامان وایستاد...تو فکر بودم که یهو از پشت یکی دستشو کشید رو سرم...

«سلام عزیز دلم... خوش اومدی...منتظرت بودیم...نمی‌خوای با مامانی خدافظی کنی...بیا گلم، دست قشنگتو بده به من...»

دستش خیلی گرم بود...خیلی خیلی گرم بود

«یعنی خانم معلم، این بود؟!»

مامان گفت: «برو دخترم، دست خانم معلمو بگیر، برو...»

دست مامانو ول نکردم... یهو یکی صدام زد...

«لیلا، بابا جون، خدا به همرات»...

خندیدم... بابام بود...بوسم کرد، نازم کرد، گفت: «خوب جایی داری می‌ری، دخترم...دوست دارم، بابایی.»

دست مامانو ول کردم...آروم شدم... حالا دوتاشون بودن...

اون خانومه دستمو گرفت...دستش خیلی گرم بود، خیلی خیلی گرم...

به حسنی نگاه کردم... می‌خندید...دستشو گذاشتم تو دست مامان...

رفتم...

همه اون تردیدها رو پشت در مدرسه جا گذاشتمو رفتم...

رفتمو 12 سال بعد از سفر برگشتمو دیدم که حسنی هنوز بزرگ نشده، ولی بازم می‌خندید...

منبع - ایسنا

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها