بازی آخر این ماجرا؛

حدس بزن چه‌کسی قاتل است؟

نوشته:‌ مایک مارمر بخش پایانی مترجم:‌ سهراب برازش‌
کد خبر: ۲۰۱۸۱۶

خلاصه قسمت اول:

غروب زیبای یکی از روزها در جامائیکا فریاد مرگبار سقوط جورج فارنهایم از طبقه دوازدهم هتل فضا را پر می‌کند. لحظاتی بعد ویرجینیا، همسرش، شوکه و خیره روی کاناپه نشسته و تازه به فکرش می‌رسد که مرگ جورج می‌تواند یک حادثه تلقی شود و نه قتل عمد. بازرس وارنیگ برای بازپرسی‌های معمول با او به گفتگو می‌نشیند.
ویرجینیا از مشاجره لفظی که پیش از حادثه بین آن دو رخ داده بود، می‌گوید و این که همسرش گاهی دچار سرگیجه و سردردهای شدید می‌شده. او می‌گوید به محض این که مشاجره‌شان شدت می‌گرفته بچه‌ها را به بازی همیشگی‌شان که از خودشان درآورده بودند دعوت می‌کرده تا از هراس و نگرانی دورشان کند. تا این که صدای فریاد همسرش آنها را به سمت بالکن می‌کشاند. پایان ماجرا را در این شماره می‌خوانیم.

بازرس وارنیگ بلند شد و بی آن که حرفی بزند به بالکن رفت، نگاهی به پایین انداخت و برگشت. گفت: آخرین لحظات قبل از مرگ حال شوهرتان خوب بود؟ چیزی راجع به خودکشی به شما نگفته بود؟

 اُ، نه.

ویرجینیا ناگهان احساس پشیمانی کرد. او به این موضوع فکر نکرده بود که مرگ جورج می‌تواند خودکشی هم تلقی شود. اما حالا دیگر این امکان از دست رفته بود.

بعد نگاه پرمعنایی به او انداخت.

بازرس در ادامه پرسید: منظورم این است که از نظر روحی  روانی سالم بود؟ حالت‌های غش یا سرگیجه به او دست نمی‌داد؟

ویرجینیا پاسخ داد: چرا،‌ اتفاقا یکی از دلایل سفرمان نیز همین موضوع بود. او خیلی کار می‌کرد. بارها این نکته را به او گوشزد کرده بودم. گهگاهی از سردرد و سرگیجه شکایت می‌کرد و من فهمیده بودم که او به استراحتی طولانی نیاز دارد... به همین خاطر بود که به جامائیکا آمدیم.

ویرجینیا با خودش فکر کرد، عالی بود، با وجود این همه خطر، دروغ گفتن چقدر راحت بود. بازرس نکاتی را در دفترش یادداشت کرد و با احترام گفت: می‌دانم که این سوالات شما را اذیت می‌کند. البته چند دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد. مطمئنم که هیچ توضیحی را از قلم نمی‌اندازید، اما وظیفه ما ایجاب می‌کند همه چیز را مورد بررسی قرار دهیم.

لحظه‌ای سکوت کرد و بعد ادامه داد: همانطور که خودتان هم می‌دانید دور بالکن شما نرده‌ای به ارتفاع نوزده سانتی‌متر کشیده شده. بعید به نظر می‌رسد که مردی از بالای چنین نرده‌ای به پایین سقوط کند...

ویرجینیا ناآرام و دستپاچه شده بود.

 مگر این که دچار سرگیجه شده باشد. ببینید، خانم فارنهایم، یکی از پیشخدمت‌ها که اسمش پارسون است، آن پایین در حال کشیدن رومیزی‌های تراس بوده، احتمالا او صدای فریاد همسرتان را  همان طور که خودتان هم شنیده‌اید  شنیده است و دیده که شوهرتان سرش گیج رفته و از روی نرده‌ها به پایین سقوط کرده. اما او می‌گوید که به نظر نمی‌آید شوهرتان سقوط کرده باشد.

ویرجینیا ناگهان یکه خورد. آیا کسی دیده بود که چه اتفاقی افتاده!

وارنیگ گفت: البته ما از پارسون پرسیدیم که آیا او جز همسر شما شخص دیگری را هم در بالکن دیده است، اما او گفت کس دیگری را ندیده.

 منظورتان این نیست که ...

وارنیگ خندید و گفت: البته که نه. اما حرفه ما ایجاب می‌کند که همه چیز را بررسی کنیم. البته اظهارات پارسون خیلی ملاک نیست. چون اولا پارسون درست زیر بالکن شما بوده و طبیعتاً  نمی‌توانسته آنجا را خوب ببیند و دوم آن‌که پارسون فکرکرده که همسر شما برای تمدد اعصاب و آرامش به بالکن آمده. او می‌گوید که همسر شما در هوا چنان دست‌وپا می‌زده که انگار... انگار می‌خواسته یه‌جوری خودش را نجات بدهد. بدیهی است که...

موجی از امیدواری در وجود ویرجینیا جاری شد. هنوز امیدی بود که بتواند روی این قتل سرپوش بگذارد!

بازرس گفت:... پارسون تعبیر درستی از تلاش عاجزانه شوهر شما هنگام سقوط نداشته، شاید او فقط تصور کرده که همسرتان در جستجوی نجات است.

با آمدن ادموند رشته افکار بازرس از هم گسیخت. او با صدایی گرفته و هیجان‌زده چیزی به بازرس گفت. وارنیگ به اتاق بازگشت. چند لحظه‌ای به ویرجینیا نگاه کرد و بعد گفت: عذر مرا بپذیرید. می‌خواستم چند لحظه دیگر وقتتان را بگیرم. این‌طور که می‌گویند گویا شاهد دیگری وجود دارد.

موج امیدواری در وجود ویرجینیا از بین رفت. در‌حالی‌که لبهایش را محکم به هم می‌فشرد روی کاناپه نشست، تمام سوالات و احتمالات به سرعت از ذهن آشفته‌اش عبور کرد.

وارنیگ دوباره به اتاق برگشت و به سرعت به طرف او رفت. چهره‌اش مثل قبل نبود، پرسید: خانم فرانهایم آیا پیش از فوت همسرتان شما با هم مشاجره لفظی داشتید؟

ویرجینیا با صدایی آرام پاسخ داد: بله‌

وارنیگ قانع نشد و در ادامه گفت: خانم و آقای‌هارت می‌گویند که شما و همسرتان یک دعوای مفصلی داشتید.
احتمالا صدایتان هم خیلی بلند بوده. گویا همسرتان با صدای بلند چیزهایی درباره «مردن» گفته...

 کل جر و بحث ما احمقانه و مسخره بود...

بازرس نگاه پرسشگرانه‌ای به ویرجینیا انداخت.

سپس ویرجینیا ادامه داد: مسخره که نه، منظورم این است که چیز مهمی نبود همسرم می‌گفت؛ سفرمان را نیمه‌تمام رها کنیم و برگردیم. اما من و بچه‌ها دوست داشتیم بمانیم. دعوا از همین‌جا شروع شد. جورج هم گفت هر وقت که من مردم شما هر کاری که دوست داشتید بکنید. اما چون او به هر حال بزرگ خانواده بود تصمیم گرفته بودیم که به حرفش گوش کنیم و برگردیم. ویرجینیا سعی کرد لبخندی بزند.

چهره بازرس کمی ملایم شد و به ویرجینیا گفت: اما در اینجا نکته‌ای وجود دارد، خانم فارنهایم. شما گفتید که هنگام حادثه روی کاناپه نشسته بودید و گفتید بچه‌ها با شنیدن صدای پدرشان فریاد زدند و پیش ما آمدند و شما را کشان‌کشان به بالکن بردند.

ویرجینیا حرف‌های بازرس را تایید کرد.

بازرس وارنیگ لبخندی زد و گفت: لطفا اجازه بدهید چند سوال هم از بچه‌ها بپرسم. ویرجینیا شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: بسیار خوب، اما لطفا...

وارنیگ گفت خیالتان راحت باشد. بعد بچه‌ها را صدا کرد.

با ورود بچه‌ها به سالن ویرجینیا لبخند محبت‌آمیزی به آن دو زد.

وارنیگ با صدایی ملایم از آنها پرسید: می‌دانید که امروز چه اتفاقی افتاده؟

مارک و آمی با حالتی جدی گفتند: بله!

بازرس با حالتی محبت‌آمیز گفت: امروز، وقتی فریاد پدرتان را شنیدید... یادتان می‌آید؟ آن دو با چشمانی کودکانه به بازرس خیره شده بودند.

وارینگ ادامه داد: وقتی صدای پدرتان را شنیدید فریاد زدید و مادرتان را صدا کردید... او را کشان‌کشان به بالکن بردید، مگه نه؟

بسیار متین و جدی پاسخ دادند: بله‌

یادتان هست که آن لحظه مادرتان کجا بود؟

مارک جواب داد: درست همین جا که الان نشسته.

وارنیگ پرسید: دقیقا همین جا؟

آمی گفت: بله، ما هم مشغول بازی بودیم.

وارنیگ پرسید: بازی؟

ویرجینیا گفت: البته این بازی را ما از خودمان درآوردیم...

در این لحظه بود که ترس وجودش را فرا گرفت. با خودش فکر کرد نکند که این بازی کار دستش بدهد.

وارنیگ بی‌غرض و دوستانه پرسید: چه بازی‌ای؟

مارک توضیح داد: ما همیشه با مامان این بازی را می‌کنیم. خیلی جالب است. ما یه چیزی می‌خریم... یا یه چیزی می‌سازیم... یا یه کاری می‌کنیم... بعد می‌گوییم: حدس بزن!

بازرس وارنیگ تکرار کرد: حدس بزن؟

آمی گفت: درسته. مامان می‌گه، (حدس بزن امروز چه کاری برایت کرده‌ام!) بعد ما چیزهای عجیب و غریب را حدس می‌زنیم. یا برعکس.

وارنیگ گفت: ادامه بده.

مارک گفت: امروز هم که مامان و بابا... در همین لحظه مارک کمی مکث کرد و بعد ادامه داد: با هم دعوا کردند، مامان گفت بهتر است برویم و بازی کنیم.

بعد نگاهی به آمی انداخت و باز افزود: بنابراین من و آمی به اتاق رفتیم تا یک سورپریز برای مادر پیدا کنیم. مامان هم همین‌جا ماند تا برای ما پیدا کند.

وارنیگ با آرامش گفت: و بعد صدای فریاد پدرتان را شنیدید و با عجله پیش مادر آمدید. او هم اینجا روی کاناپه نشسته بود مثل حالا.

آمی با لحن کودکانه حرف‌های بازرس را تصدیق کرد و گفت: او روی کاناپه نشسته بود. ما می‌خواستیم سورپریزمان را حدس بزند. می‌خواهید بدانید که سورپریزمان چه بود؟

بازرس وارنیگ خندید و گفت: نه! درست نیست که رازتان را فاش کنید. من فقط می خواهم بدانم که آیا درست به خاطر آوردید که مادرتان کجا بود؟

و رو به ویرجینیا کرد و گفت: من فکر می‌کنم به این ترتیب همه چیز تمام شد، خانم فارنهایم.

تنها یک بررسی قضایی، آن هم بعد از تشخیص علت فوت، وجود خواهد داشت.

 فکر می‌کنید باز هم حضور بچه‌ها لازم باشد؟

 بعید به نظر می‌رسد.

وارنیگ با بچه‌ها دست داد و از آنها  خداحافظی کرد.

پیش از رفتن گفت: معذرت می‌خواهم خانم فارنهایم. امیدوارم خیلی اذیتتان نکرده باشم. می‌دانم که پذیرفتن این اتفاق غم‌انگیز برای شما وحشتناک است. من هم با سوالاتم باعث آزار بیشتر شما شدم! اما چه کنم که وظیفه‌ام بود.

ویرجینیا گفت: می‌فهمم. من هم از شما متشکرم که با مارک و آمی با ملایمت صحبت کردید.

وارنیگ خداحافظی کرد و همراه تیپل از  آنجا خارج شد.

ویرجینیا مدتی را آرام و بی‌حرکت روی کاناپه نشست و باورش نمی‌شد که همه چیز تمام شده. لبخندی به بچه‌ها زد.

آمی که با کنجکاوی به مادر می‌نگریست از او پرسید: مامان سورپریز تو چیست؟

مارک هم با حالتی مایوس گفت: به ما نگفتی که برایمان چه کار کرده‌ای. فراموش کردی؟

ویرجینیا آهسته و غم‌انگیز گفت: نه، فراموش نکرده‌ام.

بزودی برایشان تعریف می‌کرد که چه کار کرده بود. هر وقت موقعش می‌شد، دور هم می‌نشستند و برای آنها  تعریف می‌کرد که کجای بازی امروز غلط بود.

نه، فراموش نکرده بود. همان‌طور که آن لحظه را فراموش نمی‌کرد، وقتی مارک و آمی او را تکان دادند و فریاد زدند: حدس بزن! او مثل جن‌زده‌ها پرسید: چی را؟ صورت‌های زیبای بچه‌ها از خوشحالی کاری که برای مادر انجام داده بودند می‌درخشید و منتظر سورپریز مادر بودند. آنها  ویرجینیا را کشیدند و به بالکن بردند. بعد به نرده‌ها اشاره کردند و یکصدا فریاد زدند: حدس بزن، ما امروز چه کاری برایت کرده‌ایم؟

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها