در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
معصومه: همسر صابر
فریبرز: مقتول
فتوحی: صاحبکار صمد
از زندان که آزاد شدم دنیا زیر و رو شده بود. خانهها قد کشیده، خیابانها سر ریز شده بودند، شکل و ظاهر مغازهها تغییر کرده و در مجموع طوری شده بود که در محله قدیمی خودم هم احساس غربت میکردم، انگار وارد شهر یا حتی کشوری دیگر شده بودم. مثل آدمی که بشقاب پرنده سوار شده و از آن بالا همه چیز را کج و معوج میبیند، احساس منگی میکردم و ترس برم داشته بود. فردای روز آزادی برادرم من را سوار ماشین خودش کرد تا با هم چرخی در شهر بزنیم. تا صبح نخوابیده بودم و چشمهایم میسوخت. صدایم هم تو دماغی شده بود و قلبم نمیدانم از سر بیخوابی یا به خاطر هول و هراس بود که به قفسه سینه میکوبید. 8 سال از این خیابانها، از مردم، از ماشین و مغازه و پارک دور بودم. صدای بوق و بوی دود اگزوز از حواسم پاک شده بود. 8 سال با کابوس مرگ زندگی کرده بودم و حالا که همه آنها تمام شده بود، نمیفهمیدم چرا آن نفس راحت که باید یکهو از سینه بیرون بجهد و ثابت کند که دیگر آزاد و رها هستم در گلویم حبس شده بود. دلم هوای بهشت زهرا را کرد. قبر پدرم، خاک مادر بزرگم که از دو سالگی من را بزرگ کرده و وقتی زندان بودم مرده بود. با اصرار صابر را وادار کردم برود به طرف قبرستان، گفتم شاید آنجا اشکی بریزم و راه سینه باز شود. گورستان هم تغییر کرده بود انگار که این روزها آدمها بیشتر از قبل میمردند. دو ساعتی طول کشید تا برادرم من را از سر قبر پدر و مادربزرگ بکند، اما هنوز کاملا آرام نشده بودم. قبر فریبرز کجا بود؟ صابر گفت: نمیداند اما از چشمهایش خواندم دروغ میگوید. گفتم بگو. اگر بروم سر خاکش برایم بهتر است. تمام 8 سال گذشته، هر پنجشنبه در زندان برای شادی روحش خیرات داده بودم. صابر گفت: اینجا نیست، بردندش امامزاده طاهر (ع) گفتم برویم. گفت کار دارد من باز جواب دادم و او بهانه دیگری آورد تا این که بالاخره تسلیم شد. سر قبر فریبرز که رسیدیم و چشمم به عکسش که افتاد، بغضم ترکید. یعنی آن موقع که من او را کشتم همین قدر که توی عکس است، جوان بود؟ پشت لبهایش هنوز سبز نشده بود. روی قبر را یک بار، دو بار، سه بار، آنقدر خواندم تا از حفظ شدم. جوان ناکام فریبرز ج 1371 1354. ای کاش پدر فریبرز شرط نمیکرد که هیچوقت نباید به محلهشان بروم اینطوری میتوانستم به آنها خدمت کنم، حاضر بودم حتی بردگیشان را بکنم. همین که پای آن برگه رضایت را امضاء کرده بودند، یعنی این که من حالا جانم را مدیونشان بودم.
آن شب هم تا صبح نتوانستم بخوابم و این بیخوابی تا 10 روز بعد هم ادامه پیدا کرد. چشمهایم گود افتاده بود و زن داداشم میگفت لاغر شدهام هر چه قرص و دارو میداد افاقه نمیکرد. همین که چشمهایم را روی هم میگذاشتم کابوس میدیدم. برق تیغه چاقو، خون، طنابدار، دستبند، چهره فریبرز و... آن موقع که مادرم مرده بود هم همینطور شده بودم. دو سال بیشتر نداشتم و اصلا نمیدانستم مرگ یعنی چه، چرا همه آدمها لباس سیاه پوشیدهاند، غم آخرتان باشد چه معنی میدهد فقط میفهمیدم مادرم نیست و گریه و بیتابی میکردم. بیچاره پدر و مادربزرگ که هیچ جوری نمیتوانستند آرامم کنند. صابر 4 سال از من بزرگتر بود و سعی میکرد خودش را آرام نشان دهد، اما او هم مثل من بیخواب شده بود. 10 سال بعد پدرم فوت و همین ماجرا تکرار شد. 18 ساله که شدم دوباره همین حال به من دست داد. مخصوصا شبهای اول بازداشتگاه و زندان. بیاختیار اشک میریختم و مجبور بودم بیصدا گریه کنم تا بقیه فحش بارم نکنند و داد نزنند که چرا آرام نمیگیری، میخواهیم بخوابیم. چهره فریبرز یک لحظه هم از جلوی چشمهایم محو نمیشد. نمیتوانستم باور کنم او را کشتهام، آن هم بدون هیچ دلیلی. دوستم با او دعوایش شده بود. یک دعوای معمولی که میتوانست بدون هیچ دردسری تمام شود، اما من وارد معرکه شدم. زد و خورد بالا گرفت. دوستان فریبرز هم به کمکش آمدند. چاقویم را درآوردم و... و حالا 26 ساله شده بودم و آن بیخوابی هنوز دست از سرم برنداشته بود. معصومه به صابر اصرار کرد که من را پیش دکتر اعصاب ببرد، رفتم، دارو هم گرفتم، اما نمیتوانستم قرصها را به موقع بخورم یا یادم میرفت یا حوصلهاش را نداشتم. خانهنشین شده بودم و میدانستم مزاحم صابر و معصومه هستم، اما آنها حرفی نمیزدند و چیزی به رویم نمیآوردند. برای گرفتن رضایت و آزادی من خیلی تلاش کرده بودند. کار بچگانه و خطای بزرگ من زندگی آنها را هم آشفته کرده بود.
یک ماه از آزادیام گذشت و اوضاع بهتر نشد. هنوز از رفتن در خیابان، از خرید کردن معمولی و حرف زدن با مردم وحشت داشتم. دوباره پیش دکتر رفتم و دوباره قرص نوشت و دوباره نخوردم. شد دو ماه، سه ماه و چهار ماه. ماه پنجم بود که صابر مرا به خودش به پارک ملت برد و شروع کرد به نصیحت کردن. گفت این طور که نمیشود زندگی کنی. خدا را شکر هر چه بود، تمام شده و حالا تو آزاد هستی. باید بچسبی به زندگی، به کار، حتی درس بخوانی. چه اشکالی دارد اگر دانشگاه بروی، بالاخره که چی. چرا نمیروی باشگاه. مگر یادت نیست زمانی میخواستی، عضو تیم ملی تکواندو بشوی. میخواستی المپیک بروی، مدال طلا بگیری. خب هنوز هم دیر نشده. آن روز صابر آنقدر گفت و گفت و گفت تا بالاخره قبول کردم لااقل قرصهایم را بموقع بخورم. همین هم باعث شد کمی احساس راحتی بکنم. شبها بهتر بخوابم و حتی با کمک یک روانشناس بود که جرات کردم وارد شهر بشوم.
روزی یک تا دو ساعت پیادروی میکردم. در همین گردشهای روزانهام بود که پشت در یک ساندویچی کاغذی را دیدم که رویش نوشته بود به کارگر ساده نیازمندیم. آن روز درباره این نوشته خیلی فکر کردم و نظر صابر و معصومه را هم پرسیدم و قرار شد بروم با صاحب مغازه صحبت کنم. صابر هم با من آمد و بالاخره مشغول به کار شدم. همین که سرم گرم میشد برایم خیلی خوب بود. کمتر فکر و خیال میکردم.
یک سال از آزادیام گذشته بود و من هنوز سربار برادرم و زنش بودم. باید خودم خانهای اجاره میکردم اما پول زیادی نداشتم. در واقع با آن پول یک جین کارتن خالی هم نمیشد خرید. وقتی موضوع را به برادرم گفتم، حرفی زد که مرا شوکه کرد. انگار برق من را گرفته بود. صابر گفت سهم من از ارثیه پدریمان محفوظ است و هر وقت که بخواهم میتوانم از آن استفاده کنم. اصلا فکر نمیکردم بعد از این همه سال از پدرم ارثی به من برسد؛ البته با توجه به قیمتهای آن روزها، پول زیادی نبود ولی به اندازه پول پیش یک آپارتمان 40 متری شد و از آن به بعد مستقل شدم. هیچ کاری بلد نبودم. نه آشپزی، نه تمیز کردن خانه و ... معصومه برنج دم کردن یادم داد و سعی کردم خودم هر طور که شده گلیمم را از آب بیرون بکشم؛ البته یاد گرفتن این کارها چند ماهی طول کشید و از طرفی در ساندویچی هم توانستم خودم را جا بیندازم و دیگر صاحب مغازه هر وقت کار داشت، دکان را به من میسپرد. از این که توانسته بودم کارها را یاد بگیرم و اعتمادش را جلب کنم، احساس رضایت میکردم. درست در روزهایی که همه چیز داشت روبهراه میشد، صاحب ساندویچفروشی بر اثر تصادف فوت شد و پسرهایش مغازه را تعطیل کردند. ماندم بیکار و معطل؛ البته این وضعیت فقط یک ماه طول کشید و در یک ساندویچفروشی دیگر مشغول به کار شدم. 28 سالم شده بود و احساس میکردم، فرصتهای زیادی را در زندگی از دست دادهام.
در موقعیت جوانی قرار داشتم که تازه میخواست زندگیاش را شروع کند. نه تحصیلات درست و حسابی داشتم نه با این وضع میتوانستم تشکیل خانواده بدهم. یاد حرفهای آن روز برادرم در پارک ملت افتادم که توصیه کرده بود درس بخوانم یا مدتها بود که از کتاب و درس فاصله گرفته بودم؛ اما اگر میخواستم پیشرفت کنم یا حداقل کمی از عقبماندگیام را جبران کنم، باید به دانشگاه میرفتم. همان طور که کار میکردم، هر وقت زمان خالی پیدا میکردم، کتاب دستم میگرفتم؛ اما سال اول در کنکور رد شدم. هنوز در ساندویچفروشی کار میکردم تا این که سال بعد به واسطه یکی از دوستانی که پیدا کرده بودم، به یک رستوران رفتم و در آنجا ماندگار شدم تا زمانی که توانستم به دانشگاه بروم و سال اول و دوم را پشت سر بگذارم. تداخل ساعتهای کلاس با ساعت کاری برایم مشکلساز میشد و اغلب مجبور بودم سر کلاسها نروم و یک جوری استادها را راضی کنم که مرا حذف نکنند، در عوض شبها تا دیروقت درس میخواندم و معمولا نمراتم خوب بود. سال دوم دانشگاه که تمام شد، در تعطیلات تابستانی شغل تازهای پیدا کردم. آقای فتوحی، باجناق صاحب رستوران که خیلی به آنجا میآمد، یک شرکت راهاندازی کرده بود که مراسم عروسی و عقد برگزار میکرد. آقای فتوحی من را پیش خودش برد و اول از کارهای جزئی و معمولی شروع کردم تا این که 2 سال بعد همزمان با اتمام دانشگاه سرکارگر شرکت شدم و بعد هم مسوولیت انجام هماهنگیها را به من دادند. سرمان خیلی شلوغ بود و با افراد زیادی کار میکردیم، از فیلمبردار و عکاس تا آشپز و نوازنده و خواننده به واسطه همین شغل بود که دوستان زیادی پیدا کردم. از طرفی چون نوع کارم بهگونهای بود که همیشه در شادی و جشنهای دیگران دخیل بودم، به تدریج آن غم و غصهای که هنوز هر از گاهی به سراغم میآمد، از یادم رفت. حالا 34 ساله شده و هنوز تنها و مجرد بودم، فکر می کردم دیگر از وقت ازدواج من گذشته است، البته معصومه و صابر نظر دیگری داشتند و میگفتند اگر همت کنم و تصمیم جدی بگیرم، میتوانم دختر مناسبی پیدا کنم. مشکل اصلی اینجا بود که در این سالهای اخیر زندگی، تنهایی خلق و خویم را کمی عوض کرده بود و میترسیدم نتوانم حضور یک نفر دیگر را در خانهام تحمل کنم، ولی تا آخر عمر هم که نمیتوانستم مجرد بمانم. از معصومه خواهش کردم خودش برایم آستین بالا بزند، اما قبل از اینکه او گزینه مناسبی پیدا کند خودم با دختری به نام فروزان آشنا شدم که به نظرم بهترین فرد برای ازدواج بود. 26 سال داشت، فارغالتحصیل رشته طراحی صنعتی بود و هر از گاهی در مهمانیهای اعیانی برای طراحی صحنه به ما کمک میکرد. به تدریج احساس کردم به او دلبسته شدهام. همیشه فکر میکردم اینکه یکی عاشق میشود، چطوری است، چه احساسی پیدا میکند و از کجا میفهمد عاشق شده است. تا اینکه خودم مبتلا شدم و بعد از مدتها دلدل کردن بالاخره خودم را قانع کردم سر صحبت را با فروزان باز کنم، البته یکراست سر اصل مطلب نرفتم و اول تمام تلاشم این بود که کمی بیشتر خود را به او نشان بدهم و هر وقت زمان مناسب فرا رسید حرفم را بزنم. فروزان برخورد خیلی خوبی با من داشت و هروقت گرم گفتگو میشدیم، احساس میکردم از صحبت کردن با من خوشحال و خشنود است، اما نمیدانم چرا وقتی بحث خواستگاری و ازدواج را پیش کشیدم بدون اینکه حتی فرصت بخواهد که فکر کند جواب رد داد. شوکه شده بودم. احساس میکردم تیری در قلبم فرورفته است. اگر از من بدش میآمد پس چرا پای صحبتهایم مینشست، شاید نمیخواست همان دفعه اول بله را بگوید، برای همین یک بار دیگر خواستهام را تکرار کردم ولی باز هم همان جواب را شنیدم، این بار با لحنی تندتر. بعد از آن فروزان از من فراری بود و هروقت سفارش کار میگرفت سعی میکرد چشمش به چشم من نیفتد، اما من هنوز عاشقش بودم و روز و شبم را با یاد او سپری میکردم. وقتی از معصومه کمک خواستم گفت بهتر است فروزان را فراموش کنم، اما مگر میشد مگر دست خودم بود. دل را به دریا زدم و برای سومین بار خواستگاری کردم و این بار جنجالی به پا شد که آقای فتوحی من را یک هفته مرخصی اجباری و بدون حقوق فرستاد تا تنبیه شوم و برای همکاران مزاحمت ایجاد نکنم. این رفتار صاحب شرکت برایم خیلی سنگین بود و نمیدانم چرا او را مقصر شکست عشقیام دانستم. سرشار از کینه و نفرت شدم. همهاش به این فکر میکردم که باید از فتوحی انتقام بگیرم، اما همینکه افکارم به بیراهه میرفت یاد سالهای زندان و چهره معصوم فریبرز میافتادم و به خودم نهیب میزدم صمد نکند اشتباه کنی دوباره. یک هفته مرخصی اجباری به پایان رسید ولی من از صاحبکارم سه روز دیگر مرخصی گرفتم و برای اولین بار در عمرم به مسافرت رفتم و دریا را از نزدیک دیدم. لاهیجان شهر بسیار زیبایی بود و هیچ وقت خاطرات سفرم به آنجا را از یاد نمیبرم. بعد از بازگشت به تهران احساس میکردم حالم بهتر شده است، با جدیت بیشتری به کار ادامه دادم و حتی پیشنهاد کردم فتوحی یک دفتر هم در لاهیجان تاسیس کند، البته او با این پیشنهاد مخالفت کرد. حالا دیگر زندگیام در مسیر عادی خودش قرار گرفته و یکنواخت شده است.
اخیرا معصومه دختر یکی از اقوامش را برایم نشان کرده که البته هنوز هیچ چیز معلوم نیست ولی سعی میکنم توقعاتم از زندگی مشترک را پایین بیاورم و اگر آن دختر را مناسب دیدم، ازدواج کنم. این فعلا تنها خواسته من در زندگی است و امیدوارم به آن هم برسم و خانواده خوبی را تشکیل بدهم.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: