یک داستان شگفت درباره انقلاب اسلامی

جنبش انقلابی ملت ایران به رهبری امام خمینی قدس سره ، بی گمان از جمله حوادث بی نظیر در تاریخ این مرز و بوم است که توانست با دستی خالی از هر گونه تسلیحات نظامی
کد خبر: ۲۰۰۶۴
، اما متکی به الطاف و عنایات الهی ، به عمر رژیم پهلوی (که تا بن دندان مسلح بوده و قدرتهای بزرگ شرق و غرب نیز مدافع آن بودند) پایان بخشد و بساط شاه و شاه بازی را برای همیشه از این سرزمین برچیند.
پیرامون علل و عوامل مادی و ظاهری انقلاب بهمن 1357 ، تا کنون فراوان سخن رفته است و جا دارد که درباره ابعاد ناشناخته و پنهان این جنبش تاریخ ساز نیز که رهبر فقید انقلاب ، آن را «انفجار نور» و «معجزه الهی» می نامید تحقیقاتی صورت گیرد. در جریان انقلاب اسلامی چه در دوران شروع و گسترش 15ساله خونبار آن ، و چه در دوران پس از پیروزی که به تاسیس جمهوری اسلامی و ستیز سخت و مستمر همه جانبه آن با قدرتهای استکباری انجامید شواهد و دلایل بسیاری وجود دارد که در مجموع حاکی از عنایات خداوند و حضرت ولی عصر(عج) به ملت و کشور به پاخاسته ایران است و نشان می دهد که آن تحرک عظیم وبی سابقه در تاریخ ، بدون پشتیبانی ها و مددهای غیبی نبوده است . در این زمینه ، برخی از حکایات عبرت انگیز تاریخی در مبادی جریان انقلاب و در سالهای سیاه ستمشاهی رخ داده که در آن میان نکته بسیار مهم و جالب توجه ، مکاشفات و رویاهای متعددی است اشخاص نگران از اوضاع کشور دیده اند که در برخی از آنها حتی به عمر رهبر فقید انقلاب پس از پیروزی انقلاب نیز اشاره شده است! به دو مورد از این رویاها، یا مکاشفات شگفت ، اشاره می کنیم:
1- آقای علی اشرف والی ، از نقاشان و هنرمندان زبردست معاصرند که با یک واسطه (مرحوم آشتیانی) از شاگردان کمال الملک بوده و مخصوصا شمایل زیبایی که از حضرت امیر علیه السلام کشیده اند، پسند اهل ذوق افتاده است . آقای والی در عصر یکشنبه 21فروردین 1373 شمسی در منزل خویش در شمال تهران به حقیر اظهار کردند: در ایامی که رهبر فقید انقلاب اسلامی ، امام خمینی ، دچار ناراحتی شدید قلبی شده و بدین منظور از قم به تهران منتقل و در بیمارستان قلب بستری و تحت عمل بودند، یک شب آقای کاظم متحدین (پدر محبوبه متحدین) نزد من آمد و گفت : می خواهم خدمت آقای خامنه ای بروم ، شما هم می آیی با هم برویم؛ گفتم :بلی ، من هم به ایشان ارادت داشته و دوست دارم ایشان را ببینم ، با هم به منزل ایشان می رویم . حرکت کردیم و تقریبا ساعت 9شب وارد منزلشان شدیم که در خیابان ایران قرار داشت . ایشان حضور نداشتند و ما حدود 3ربع ساعت منتظر شدیم و حتی می خواستیم برخیزیم و برویم که شام آوردند و خوردیم و پس از صرف شام ، ایشان آمدند. پس از احوالپرسی ، آقای متحدین از ایشان پرسیدند: حال امام (خمینی) چگونه بود؛ وایشان با ناراحتی شدیدی گفتند: دکترها خیلی نومیدانه صحبت می کنند، حال آقا خوب نیست . آقای والی افزودند: می دانید که امام در فاصله اوایل بهمن تااواسط اسفند 58 در بیمارستان قلب بستری بود و هنوز حدود یک سال بیشتر از پیروزی انقلاب نگذشته بود. من گفتم : آقای خامنه ای ، شما اضطراب و التهاب خاطر نداشته باشید، حال امام خوب خواهد شد و ایشان 11سال پس از انقلاب حیات خواهند داشت ! آقای خامنه ای از حرف من تعجب کردند و پرسیدند: آقا، شما از کجا این مطلب را می گویید؛! (با آن وضع نگران کننده امام در بیمارستان ، و نیز شرایط بحرانی انقلاب و کشور در آن زمان ، برای ایشان و هر کسی ، بسیار عجیب بود که شخصی قاطعانه بگوید: امام خوب خواهد شد و 11سال پس از انقلاب نیز عمر خواهد کرد!). گفتم : آقا، من هستم ، شما هم هستید، چنانچه غیر از این که گفتم شد، شما حق دارید بیایید و مرا دروغگو و کذاب بخوانید و هر چه دلتان می خواهد درباره من انجام دهید. لزومی ندارد من قسم بخورم ، باید زمان بگذرد تا صحت و سقم گفته من روشن شود. مطمئن باشید که حال امام بهبود خواهد یافت و ممکن هم هست که بعدا چند بار دیگر هم حالشان به هم بخورد؛ اما قطعا وجود مبارک ایشان پس از انقلاب ، 11سال عمر خواهد کرد. مطلب یادداشت شد و گفتگو به مسائل دیگر کشید. آن شب گذشت و حدود 20تا 30روز دیگر، مجددا من به خدمت آیت ا خامنه ای رسیدم و ایشان گفتند: فلانی ، من مطلب شما را در بیمارستان به امام گفتم که یکی از دوستان شما می گوید شما پس از انقلاب ، حداقل 11سال زنده خواهید ماند و «الله یضاعف لمن یشاء» هم دارد. امام گوش دادند و چیزی نفرمودند. سپس آقای خامنه ای از من خواستند راز دستیابی به این حقیقت را به طور مبسوط برایشان شرح دهم و پرسیدند: آیا با علم اعداد یا جفر و این گونه امور به این مطلب رسیده اید؛ گفتم : خیر، هیچ کدام از اینها نیست ، اطلاع من در نتیجه خواب عجیبی است که 13سال پیش از بازگشت امام به ایران یعنی در سال 1344 شمسی دیده ام ، و خواب را به شرح زیر توضیح دادم : در سال 1344، بعد از تبعید امام خمینی به خارج از کشور، من در یک بحران شدید به سر می بردم و نگران اوضاع بودم . تا این که یک شب در عالم خواب ، شخصی را دیدم که از یک بالکن بلند، که آن طرفش هواپیما بود، پایین آمد و پس از طی پله های زیادی که پایین بالکن بود به مستقبلین که من هم جزوشان بودم نزدیک شد و با یک یک آنان دست داد تا به من رسید. ادراک و دریافت من در عالم خواب ، این بود که ایشان حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله هستند و از یکی از غزوات برمی گردند. نکته ای که جلب توجه می کرد آن بود که اولا حضرت عمامه ای که بر سرنهاده و لباس و ردایی که بر تن کرده بود، از نوع عمامه و لباس و ردای معمول روحانیان (چه شیعه و چه سنی) نبود و به سبک خاصی بود. ثانیا روی مژه ها و ابروها و عمامه و شانه و سینه و آستین های ایشان گرد و غبار نشسته بود و چونان مسافری به نظر می رسید که از راه برسد و پر از گرد و خاک راه باشد. باری ، وی با تک تک کسانی که به استقبال آمده بودند مصافحه نمود و خوش و بش کرد تا به من رسید. سپس با من نیز مصافحه کرد و در حالی که من از مشاهده این واقعه ذوق زده شده و می گریستم ، سر در گوش من نهاد و 3بار به طور واضح و بلند و مسجل فرمود: صبر کن ، صبرکن ، صبر کن ! و بعد با لحنی آهسته و به طور پیاپی فرمود: صبر، صبر، صبر، صبر... تا نفسشان قطع شد. آنگاه حرکت کرده و رفتند و من نیز در عالم خواب به دنبالشان دویدم . آقای والی ، که از ذکر آن خواب شگفت ، سخت منقلب شده بود، گفت : عزیزم ! نمی دانم به چه زبان صحبت کنم . حضرت می رفتند و من نیز اشک ریزان به دنبالشان می دویدم و می گفتم : بلغ العلی بکماله کشف الدجی بجماله حسنت جمیع خصاله صلوا علیه وآله !در راه ، حضرت برگشت و با تبسمی ملیح به من نگریست و من گفتم : شفیع مطاع نبی \ کریم ... و بالاخره ایشان رفتند و رفتند تا به 11تن زن محجبه رسیدند که به هیئت زنان مراکشی بودند، با لباس سفید و بدن پوشیده ، که فقط چهره آنها، آن هم از بالای ابرو تا پایین بینی ، معلوم بود. جلوی پایشان نیز ریل و خط آهن بود. حضرت در کنار آنها ایستادند تا مثلا قطار بیاید و ایشان بروند. و در این حال از خواب پریدم . در اندیشه بودم که این چه خوابی است که من دیدم؛! برخاستم و 2رکعت نماز شکر گزاردم که در طول عمرم توفیق الهی نصیبم شد که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بدین گونه در خواب بر من تجلی کنند. نشستم و فکر کردم و گفتم : حضرت ، در کنار 11زن محجبه ایستادند تا قطار بیاید و بروند. زن در خواب ، تمثیل دنیا است ؛ مقصود از این 11زن ، باید 11بار گردش دنیا باشد. آنها هر یک قطعه ای از زمانند که باید بگذرد تا موقع رفتن او برسد. سپس با خود گفتم : این یک حادثه و واقعه ای است که 11سال باید زمان بگذرد تا اتفاق بیفتد. پس از بیداری نیز باز حالت بسیار عجیبی به من دست داد که «خواب در بیداری» بود و در آن حالت چنین تعبیری به ذهن من رسید و این تعبیر در جان من نشست و رسوخ کرد؛ اما این که چه واقعه ای ، و مربوط به چه شخصی است ، سالها بر من مجهول بود (عکس امام نیز ممنوع بود و چنان نبود که در جامعه پخش بوده و در دسترس همگان قرار داشته باشد که من تطبیق کنم). آقای والی افزودند: خواب فوق در سال 1344رخ داد که تا آمدن امام از پاریس به ایران 13سال طول کشید. وقتی که امام وارد فرودگاه تهران شدند و عکس ایشان را در فرودگاه به من نشان دادند، دیدم بسیار شبیه صورت همان کسی است که 13سال پیش در خواب دیده بودم که از بالکن پایین آمد و با یک یک ما دست داد و به سمت آن 11زن رفت و منتظر قطار شد! همانجا با خود گفتم : این فردی که با این قیافه و هیئت از سفر آمده ، قطعا 11سال دیگر عمر خواهد کرد و بعد هنگام ارتحال وی فرا خواهد رسید. آقای والی همچنین گفتند: من تا مدتها می پنداشتم که مبداء این 11سال عمر امام را بایستی از همان زمان ورود به فرودگاه تهران بگیرم و لذا گمان می کردم که ایشان در بهمن سال 1368 از دنیا خواهند رفت . ولی بعدا دیدم که فوت ایشان 11سال پس از بازگشت به ایران ، ولی 8ماه زودتر از بهمن ماه 68اتفاق افتاد، آنگاه با توجه به گردآلود بودن چهره و عمامه و لباس آن شخص مسافر در خواب سال 1344 متوجه شدم که باید اولا این 11سال در واقع 11سال قمری است و باید کاهش سال قمری را نسبت به سال شمسی درنظر بگیرم و ثانیا مبدا این 11سال را از دوران اقامت امام خمینی در عراق و احیانا هجرتش به کویت و پاریس بگیرم . ایشان همچنین افزودند که : مقام معظم رهبری از خواب مزبور، و نوید من در سال 1358به ایشان ، کاملا مسبوقند و آن را چندین بار برای دیگران نقل کرده اند (پایان کلام آقای والی).

علی ابوالحسنی (منذر)
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها