تقابل جلال با بهائیت‌

در شهریور سال 45 شاپور راسخ (از عناصر سرشناس بهائیت و معاون سازمان برنامه و بودجه در عصر هویدا)‌ طی مقاله‌ای که در مجله راهنمای کتاب نوشت، به تبلیغ ضمنی بهائیت پرداخت و نوشت: «اخیرا نیز دو جنبش مهم مذهبی ایرانی، جهانگیر شده...» است.
کد خبر: ۲۰۰۳۳۷

زنده یاد جلال آل‌احمد در نامه‌ای تند و کوبنده به مدیر مسوول آن مجله در اعتراض به این امر ضمن تمسخر «معجزات این تخم دو زرده» (یعنی بهائیت)‌ خطاب به مدیر مسوول نوشت:

«... کلمه مسوول را که آن بالای مجله نوشته‌ای به رخت می‌کشم و به یادت می‌آورم که وقتی دارند مذهب رسمی مملکت را می‌کوبند و غالب مشاغل کلیدی در دست بهائی‌ها است... از سرکار قبیح است که زیر بال این اباطیل را بگیرید و این بنده خدای «راسخ» که یک عمر جان کنده تا جامعه‌شناس شناخته شود؛ این جوری خودش را لو می‌دهد. آخر این حضرت چطور جرات می‌کند در دنیایی که هنوز سوسیالیسم و کمونیسم را با آن کبکبه و دبدبه (از روس و اروپای شرقی تا چین و ماچین...) نمی‌‌توان مذهب جهانگیر دانست این مذهب سازی بسیار خصوصی و بسیار دربسته و بسیار ترقی‌ساز و زداینده اصالت‌های بومی را «مذهب جهانگیر» بنامند؟».

کارنامه 3 ساله، جلال آل‌احمد، کتاب زمان، صص 213  212.

خجالت کشیدم

جلال به زبان ساده دلایل پیوستن و گسستن خویش از حزب توده را چنین شرح می‌دهد:
روزگاری بود و حزب توده‌ای بود و حرف و سخنی داشت و انقلاب می‌نمود و ضد استعمار حرف می‌زد و مدافع کارگران و دهقانان بود و چه دعوی‌های دیگر و چه شوری که انگیخته بود و ما جوان بودیم و عضو آن حزب بودیم و نمی‌دانستیم سر نخ دست کیست و جوانی‌مان را می‌فرسودیم و تجربه می‌‌اندوختیم. 

برای خود من، «اما» روزی شروع شد که مامور انتظامات یکی از تظاهرات حزبی بودم که به نفع ماموریت «کافتارادزه» برای گرفتن نفت شمال راه ‌انداخته بودیم از در حزب (خیابان فردوسی)‌ تا چهارراه مخبرالدوله با بازوبند انتظامات چه فخرها که به خلق نفروختم، اما اول شاه‌آباد چشمم افتاد به کامیون‌های روسی پر از سرباز که ناظر و حامی تظاهر ما،‌ کنار خیابان صف کشیده بودند که یک مرتبه جا خوردم و چنان خجالت کشیدم که تپیدم توی کوچه سیدهاشم و بازوبند را سوت کردم.

در خدمت و خیانت روشنفکران، 1357،
2/ 175.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها