گفتگوی توهمی با بارانی که هوس باریدن نمی‌کند

هستم اگر؛ نیستم‌

توی زندگی آدم ممکن است فکر همه چیز را بکند. همه جور اتفاق یا هر حادثه‌ای، اما این که ایادی مشت بر دهان خورده طبق معمول بعد از یک هفته گم و گور شدن بیاید و یک مصاحبه شاعرانه تحویلمان بدهد از آن چیزهایی است که ما اصلا بهش فکر نکرده بودیم. حالا لابد می‌خواهید بدانید چه شده که این ایادی بی‌ذوق بی‌حوصله بی‌احساس ناگهان رفته و یک مصاحبه شاعرانه گرفته، هان؟ حتما حدس می‌زنید عاشقی، قاشقی، چیزی شده ولی ماجرا این چیزها نیست.
کد خبر: ۱۹۹۷۲۹

 ماجرا، قصه قدیمی شیفتگی ایادی مشت بر دهان خورده به چیزی است به نام باران که همین چند روز پیش در تهران بارید و همه را شگفت‌زده کرد. به خاطر همین این شما و این هم مصاحبه ایادی مشت بر دهان خورده با باران.

ایادی: ای دردت به جان بیقرار پر گریه‌ام/ پس این سال و ماه ساکت من کجا بودی؟

باران: آه‌ای ایادی، من همین جا بودم، پشت کوه‌های سر به فلک کشیده البرز که همیشه راه مرا می‌بندند.

ایادی: آه‌ای باران، آنها مگر خودشان کار و زندگی ندارند که جلوی راه تو را می‌گیرند؟

باران: می‌گیرند دیگه ایادی جان، چه کار می‌شود کرد؟

ایادی: آه ‌ای باران... .

باران: خوبه دیگه تو هم، بسه، آه ‌ای باران، آه ای باران... درست حرف بزن ببینم چی می‌گی؟

ایادی: آهان، از اون لحاظ... .

باران: آره از همون لحاظ.

ایادی: حالا می‌شود بفرمایید باران عزیز دل، امسال واقعا تو چرا اینقدر کم شدی؟ اینقدر به ما کم سر زدی؟ مگه نمی‌دونی این دیو پدرسوخته خشکسالی چه بلایی سر ما آورد؟

باران: دست من که نبود ایادی جان. خودت داری می‌گی دیو، نه برگ چغندر.

ایادی: راستش من می‌خواستم با اون هم یک مصاحبه بگیرم ولی روابط عمومی‌اش گفت مصاحبه نمی‌کنه، تحفه!

باران: دیو قحطی بود که رفتی با دیو خشکسالی مصاحبه کنی؟ مگه من مرده بودم؟

ایادی: نه، خدا نکنه، ولی گیرت نمی‌آوردم.

باران: ای بابا، همه چیز به هم ریخته. دیگه هیچ چیز مثل قدیم‌ها نیست. اون وقت‌ها آب دریا درست تبخیر می‌شد، تمیز بود، یه ابرهایی درست می‌کردند عین قند، هلو! سفید و تپل. همچین خپل خپل راه می‌افتادند وسط آسمون دنبال هم آدم حظ می‌کرد، ولی حالا چی؟

ایادی: نگو، نگو، یکی داستان است پر آب چشم.

باران: بله... .

ایادی: اگر باران به کوهستان نبارد/ به سالی دجله گردد خشک رودی، دیگه وای به حال ما که از این چیزها هم نداریم.

باران: آره خب.

ایادی: بارون، بارون، بارونه زمینا تر می‌شه/ گل‌نساء جونم کارا بهتر می‌شه.

باران: خوبه دیگه، هر چی شعر که توش بارون بود را واسه ام خواند. حالا چه اصراری آقا جان؟

ایادی: آخه دست خودم نیست. به قول شاعر، خودت می‌دونی که من چقدر دوستت دارم.

باران: خب حالا نگفتی بالاخره توانستی با این دیو خشکسالی مصاحبه کنی یا نه؟

ایادی:  نه بابا، گفتم که اینقدر ناز و عشوه کردند که حوصله‌ام سر رفت. روابط عمومی‌اش می‌گفت اول باید سوال هارو بفرستی، بعد ایشان اگر دلشان خواست و خوششان آمد تصمیم می‌گیرند با شما مصاحبه کنند. بعد هم اگر سوالی بود که به مذاق ما خوش نیامد، به سلیقه خودمان آنها را عوض می‌کنیم و به هر کدام که دوست داشتیم جواب می‌دهیم. بعد هم باید مصاحبه تیتر یک شود و در صفحه اول کار شود... .

باران: یکی به یکی می‌گه دیو دیگه!

ایادی: دیو چیه؟ بگو یابو. گفتم حالا خوبه دیو خشکسالی است، اگه یه دیو خوب بود چه خاکی می‌خواست به سرش بریزه؟

باران: عقل کل دیو خوب دیگه چه صیغه‌ایه؟ مگه دیو خوب هم داریم؟

ایادی: آره، اینو، اینجا پر از دیو خوبه!

باران: جدی؟ آدم هم می‌خوره؟

ایادی: نه بیشتر مخ می‌خوره.

باران: یعنی از نواده‌های ضحاک ماردوشه؟

ایادی: والله نمی‌دونم، شاید هم.

باران: ای بیچاره ایادی.

ایادی: ببخشید این گوشی من زنگ می‌خوره، چند لحظه... الو... به به، جناب سردبیر، چطورید استاد؟ همین الان ذکر و خیر شما بود.

 داشتم می‌گفتم وجود و حضور شما در زندگی من یکی بدجور سر منشاء خیر و برکت شده... خواهش می‌کنم قربان، واقعیت‌ها را باید گفت... .

باران: پس مگه تو نمی‌گویی که این نوه، نتیجه آژی دهاکه، چه جوری سر منشاء خیر و برکته؟

ایادی: هیییییییییییییییییییس! می‌خوای منو از نون خوردن بندازی؟ عرض می‌کردم جناب سردبیر، ای مه من، ای بت چین.

باران: ای بابا تو که از دیو خشکسالی هم دیوتری، پس بگو چی باعث می‌شه من سالی یک بار هم اینجا نیایم، بیچاره دیو خشکسالی، الکی تقصیرها را می‌انداختم گردن او.

ایادی: صنما، مه ها، نگارا، سردبیرا، بتا، بهارا... .

باران: الو؟ 110؟ آقا لطفا یک دقیقه تشریف بیاورید، یک دیو بی شاخ و دم اینجا است، زودتر جلبش کنید ببرید.

ایادی: الو... سردبیر جان، عرض می‌کردم، ای چشم و چراغ زندگانی... .

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها