این هفته با اولین‌های محمدرحیم اخوت، نویسنده‌

زیستن، یعنی چی...؟!

1 - کنار آمدن با خودش و تنهایی‌اش اولین تجربه‌ای است که از نوشتن کسب کرده، هر کدام از داستان‌‌ها، کوتاه یا بلند، برای او به تعبیر خودش نوعی زندگی دیگر محسوب می‌شود، حالا که فقط یک فرصت برای یک زندگی داریم، ترجیح داده با خواندن و نوشتن داستان و رمان فرصت‌های دیگری را تجربه کند، نوشتن برای او لذتی ماندگار است؛ حسی که همه سال‌ها با اوست.
کد خبر: ۱۹۹۷۱۸

محمدرحیم اخوت نوشتن را از همان جوانی شروع کرد، اما تا برسد به داستان‌هایی که داستان باشد و بشود آنها را خواند، به قول خودش 30 سال طول کشید.

2 - از خود  نوشتی به قلم او: آذرماه 1324، محله احمدآباد اصفهان، در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمد. در همین شهر، و در همان محله، به دبستان«جلالیه» و دبیرستان «گلبهار» رفت. سیکل دوم دبیرستان را (رشته ادبی)‌، در دبیرستان «کازرونی»، محله طوقچی خواند. خانه پدربزرگ پدری‌اش در محله احمدآباد، و خانه پدربزرگ مادری‌اش در محله طوقچی بود. خانه‌هایی که بسیاری از فضاهای داستانی‌اش از این دو خانه بزرگ و فضاهای تودرتوی آن می‌آید.

3 - از وی منتشر شده است: 1378 «تعلیق» (یک داستان بلند)، 1379 «چهار فصل» (بازخوانی شعر)، 1380 «نیمه سرگردان ما» (مجموعه داستان)، «شکارچی خرگوش» (شعر و زندگی تد ‌هیوز و سیلویا پلات) همراه با حمید فرازنده، 1382 «نام‌ها و سایه‌ها» (رمان)، 1383 «خورشید» (یک داستان بلند).‌

4 - هنوز چاپ نشده: یک مجموعه داستان «داستان‌های نانوشته» و رمان «نامه سرمدی» و کتاب «باقی‌مانده‌‌ها» (چند داستان)‌.

اولین شوق زیستن را چه زمانی تجربه کردید؟

مفهوم حس زیستن چندان برایم روشن نیست. اگر منظور شور زندگی و میل به زیستن باشد، قاعدتا نخستین شیونی که نوزاد سر می‌دهد، اولین غلیان بارز آن است و من طبعا آن را به یاد نمی‌آورم؛ اما اولین خاطره‌ای که از شوق زندگی یا حس زیستن در خاطرم مانده، مربوط به زمانی است که در سن 6 یا 7 سالگی، پس از عمل جراحی از بیمارستان مرخص شدم. پیش از ظهر یک روز آفتابی بود و خانواده و چند نفر از اقوام نزدیک برای بردن من به خانه، به بیمارستان احمدیه آمده بودند. یکی از اقوام پرنده‌ای  کبوتری یا یک قمری ‌ برایم هدیه آورده بود. جمع شاد و سرخوش همراهان، خوشحالی ترک بیمارستان، شوق دیدن خانه، حس شیرین بازیافتن سلامت، و قرار گرفتن در مرکز توجه دیگران، برای اولین بار به من فهماند که زندگی با تمام تلخی‌هایش، چیز شیرینی است.

یادتان می‌آید، اولین بار که دست به قلم بردید و داستان نوشتید؟

یادم نمی‌آید اولین مطلبی که نوشتنم چه بود؛ اما یادم است در سال‌های آخر دبستان، داستان نسبتا درازی نوشتم به نام«نسرین». معلوم می‌شود این درازنفسی که در داستان‌های من هست، از همان گام اول بوده است!
یک دفترچه 60 یا 100برگی را پر کرده بودم؛ که به «خوانندگان» امانت می‌دادم بخوانند. 13  12 ساله بودم؛ و داستانی که نوشته بودم، همان طور که انتظار می‌رود، «عاشقانه» بود.

اولین داستانی که از شما چاپ شد؟

از نشریه‌های دیواری دبیرستان که بگذریم، اولین داستانی که از من در یک نشریه چاپ شد، مربوط به دوره سربازی بود با عنوان «تخته و چای و سیگار» در هفته‌نامه فردوسی، سال 45یا 46. با طرحی که برای آن کشیده بودند، جمعا یک صفحه هم نمی‌شد. موضوعش هم مربوط بود به روز تعطیل یک سپاه دانش در حوالی همدان.

و اولین کتابتان کی منتشر شد؟

اولین کتابی که از من منتشر شد، در زمینه ادبیات کودک و نوجوان بود؛ به اسم «شهرک نور»، با نثری آهنگین و همان قصه‌های دیو ستمکار و باقی قضایا. دو چاپ مصور و غیرمصور از آن درآمد؛ و چاپ سوم، با نقاشی‌های خوب داوود زندیان، چاپ و خمیر شد. چاپ اول این کتابچه در سال 50 یا 52 منتشر شد، از سوی انتشارات نقش جهان اصفهان.

اولین شغلی که داشتید؟

آموزگاری. خدمت سپاه دانش که تمام شد، به شغل آموزگاری پرداختم، به روستای «ورزنه» رفتم در حاشیه کویر و نزدیک باتلاق گاوخونی. همان‌وقت‌ها (سال 1348) با نامزدم مرضیه (دخترعمه‌ای که من به او می‌گفتم «مرزه») ازدواج کردم و در یکی از آن ملک‌‌های اجدادی خانه گرفتیم. هر دو پسرم  آرش و مازیار  در همان خانه به دنیا آمدند. «مرزه» اکنون دو سالی ا‌ست که مرا تنها گذاشته است. بعد از پنج سال آموزگاری در «ورزنه»، آمدم به روستایی به اصفهان نزدیک‌تر و همراه با کار آموزگاری رفتم به دانشسرای راهنمایی (علوم انسانی) پس از دانشگاه اصفهان (زبان و ادبیات فارسی). از دانشسرا فوق‌دیپلم و از دانشگاه لیسانس گرفتم و درس خواندن را برای همیشه رها کردم، اما اشتیاق به خواندن و نوشتن که دیگر چاپ هم به آن اضافه شده و آن را جدی‌تر جلوه می‌داد، همچنان بود... و روز‌به‌روز ریشه‌دارتر می‌شد. همراه با آن، کار تئاتر و سرودن شعر و کشیدن کاریکاتور،  کم و بیش، از سرگرمی‌های من بود.

نوشتن در همه این سال‌ها چه حسی به شما داده و می‌دهد؟

حس تلخ و شیرینی که با یادآوری گذشته‌ها از منظر اکنون و بخصوص ساختن موقعیت‌ها و امکانات تحقق‌نایافته پدید می‌آید. هر کدام از داستان‌های کوتاه یا بلند، برای من یک زندگی مضاعف است، نوعی زندگی دیگر که البته مشترکاتی با زندگی شخصی زیسته شده دارد، بی‌این که عینا همانی باشد که بوده. حالا که ما فقط یک فرصت برای یک زندگی داریم، با خواندن و نوشتن داستان و رمان فرصت‌های مجازی دیگری را تجربه می‌کنیم. نه این که زندگی خیلی آش دهن‌سوزی است! هر چه بیشتر بهتر! اما از شوخی گذشته، نوشتن و خواندن داستان، گونه‌های دیگری از زیستن را نشان می‌دهد، تا- احتمالا- درک ما را از حیات، وسیع‌تر و چه بسا عمیق‌تر کند.
خلاصه حسی که من از نوشتن داستان دارم، نوعی لذت ماندگار است؛ که البته روز به روز کاهش می‌یابد، چرا؟ نمی‌دانم. شاید به علت سد و بندی است که بر سر راه انتشار رمان و داستان قرار دارد. به هر حال، نویسنده داستان را به نیت انتشار می‌نویسد. 

اولین مشوق شما در نوشتن چه کسی بود؟

یادم نمی‌آید آن روزها کسی مشوق من در نوشتن بوده باشد، مگر این که کلاس‌های انشاء در مدرسه و توجه همکلاسی‌ها را نوعی تشویق بدانیم. من متأسفانه در خانواده‌ای پرورش یافتم که نه با نوشتن سروکار داشت، نه با خواندن، الا کتاب‌های مذهبی.

اما پدربزرگی داشتم که با نوشتن بیگانه نبود و خط خوشی هم داشت. آن روزها تازه افتاده بودم توی شعر گفتن؛ و پدربزرگ گاهی مختصر تشویقی می‌فرمود. بعدها، در دوم دبیرستان، دو دبیر مشوق من بودند؛ یکی زنده‌یاد محمد صمصامی دبیر ادبیات که خودش هم نویسندگی می‌‌کرد و دو سه تا کتاب چاپ کرده بود. یکی هم دکتر سیدهاشم گلستانی، دبیر فلسفه و منطق که در جوانی من نقش مؤثری داشت.

اولین تجربه که از نوشتن کسب کردید و هنوز همراه شماست چیست؟

اولین تجربه‌ای که از نوشتن کسب کردم به نظرم کنار آمدن با خودم و تنهایی‌ام بوده، این را البته آن روزها نمی‌دانستم؛ اما حالا که فکرش را می‌کنم به نظرم می‌رسد بعضی‌ها با نوشتن یعنی نوشتن داستان، یک فضای مجزا و دلخواه برای خودشان می‌سازند تا در آنجا خانه کنند، از دیگران بگریزند و وقتشان را در جایی و با کسانی بگذرانند که خودشان ساخته‌اند. یک زندگی مجازی که ظاهراً مهارش دست خودمان است. من نمی‌دانم شاعرها و موسیقیدان‌ها نیز چنین دنیایی دارند یا نه؛ حتی نمی‌دانم دیگر داستان‌نویس‌ها نیز به چنین امکان یا موقعیتی اندیشیده‌اند یا نه؛ اما گویا من چنین روحیه‌ای داشته‌ام. نوعی روان‌پریشی که خدا عاقبتش را به خیر کند.

البته این را هم باید اضافه کنم که من نه‌تنها آدم گوشه‌گیر و تنهایی نبوده و نیستم؛ برعکس مراوده‌های فردی و اجتماعی‌ام خیلی زیاد است. بنابراین نمی‌دانم آن روحیه کذایی از کجا آمده؛ گفتم که نوعی روان‌پریشی است، آدم روان‌پریش هم که به مشکلش واقف نیست، اگر واقف بود لابد آن را یک طوری درمان می‌کرد.

زندگینامه خودنوشت‌

نوشتن داستان را از همان نوجوانی شروع کردم؛ اما تا برسد به نوشته‌هایی که بشود خواند، 30‌‌سالی طول کشید.

بعد از دبیرستان، رفتم به خدمت نظام (سپاه دانش) که از پادگان همدان شروع شد و در روستاهای بخش رزن همدان (روستای نینج) ادامه یافت.

خدمت سپاه دانش که تمام شد، به شغل آموزگاری رفتم به روستای «ورزنه» در حاشیه کویر و نزدیک باتلاق گاوخونی. همان‌وقت‌ها (سال 1348) با دخترعمه‌ام «مرضیه»  من به او می‌گفتم «مرزه»  که 3 سالی بود با هم نامزد بودیم ازدواج کردم و در یکی از آن خانه‌های اجدادی خانه گرفتیم. هر دو پسرم  آرش و مازیار  در همان خانه به دنیا آمدند. «مرزه» اکنون 2 سالی ا‌ست که مرا تنها گذاشته است.

چاپ نوشته‌های من از مجله فردوسی، در سال 1346 شروع شد و با نشریه‌های هفتگی و ماهانه‌ دیگر ادامه یافت.
در واقع آدمی خودرو بوده‌ام مثل علف هرزی که هر وقت خاک خشک پیرامونم به نم بارانی تر شده، سری کشیده و خودی نموده‌ام که امیدوارم خودنمایی نبوده باشد. با این همه، از خواندن و باز خواندن نوشته‌های خودم، تا وقتی برود زیر چاپ، و حتی بعد از آن، لذت می‌برم.

زینب کاظم‌خواه‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها