jamejamonline
صفحه نخست عمومی کد خبر: ۱۹۹۶۴   ۰۸ بهمن ۱۳۸۱  |  ۱۶:۱۷

آنچه در زیر می آید ، بخش دوم و پایانی این گفتگوست که «لامع السحر» ، شاعر جوان لبنانی با وی انجام داده است و در فوریه 1994در مجله الشراع بیروت به چاپ رسیده است .گفتنی است ، این مصاحبه اولین بار است که در ایران ترجمه می شود.

فرهنگ لغت چه اهمیتی در ساخت اشعار تو دارد؛
زبانی را که من با آن کار می کنم ،در سوپرمارکت ها پیدا نکرده ام و از فروشگاه های «شانل» یا «کریستین دیور» یا «والنتینو» نخریده ام . زبان شعرم را با انگشتانم ، نخ به نخ به هم بافته ام . بخیه به بخیه ، گره به گره ، اگر غیر از این بود، این لباس شعرم که با گوشت جسمم در دهه 40میلادی جوش خورد، از حرکتهای سوررئالیستی و حوادث امروز آن زمان تاثیر می پذیرفت . ولی شعر، طبیعتا، هنر انسانهای نابغه و برجسته است و یک هنر مردمی به تمام معنای کلمه نیست و هم اکنون می بینم که «ابوطیب المتنبی» با آن عظمتش شهرت و محبوبیتی کمتر از «احمد عدویه» دارد.
آیا اشکال شعر در این است که با انسانی که وجود ندارد ، سخن بگوید ، چرا؛
هنگامی که در باره شعر برجسته صحبت می کنیم ، یعنی آن را طبقه بندی کرده ایم . و من ضد طبقه بندی در تمام شکلهای سیاسی ، اجتماعی و هنری آن هستم . همان طور که مطرب بودن برای پادشاهان و امرا را نفی می کنم ، شاعر بودن برای پادشاهان را نیز نفی می کنم . هر چند که تشبیه شما به «ابوطیب المتنبی» به «احمد عدویه» به نظرم عجیب و غریب می آید. مردمی بودن «المتنبی» یک نوع مردمی بودن فرهنگی و ریشه دار است . همان مردمی بودن چاپلین ، ادیت پیاف ، و شارل آزناووراست . در حالی که مردمی بودن «احمد عدویه» رنگی از خیابان ها و کوچه های پایین شهر دارد و اما نوآوری شعری ، مشکلی است که گره آن ، دست من نیست . بلکه با خودش است و زمانی است که این مشکل را باید با زبان ، باشعر و با مردم حل کرد. در حال حاضر آنچه وجود دارد، این است که آنچه هست اوراق مثبتی است که ناقصند و نوازندگان آنها هم وجود ندارند و سیرت آنها هنوز نوشته نشده است.
«ادونیس » و «محمود درویش » خیلی سعی کرده اند ، هر دو یا جداگانه ، به نوبل دست یابند ، اما شما با وجود این که در لندن هستی در شهری که خود فرهنگ می سازد از دور یا نزدیک نمی شنویم در دریافت جایزه و یا حتی در ترجمه کارها سعی و تلاش کنی . با توجه به این که آیا شاعر زمان ما، نمی خواهد صدایش را به گوش دیگران برساند؛
من هیچ اعتقادی به بازاریابی در شعر ندارم . یا عرضه آن به هواداران در مزایده های بین المللی و نه لندن به من بزرگی و مجد داده است . بزرگی شاعر اول و آخر در شعرش است . اما ترجمه شعرم به زبانهای دیگر که من شیفته آن نیستم ، چرا که ترجمه شعر من به انگلیسی ، فرانسوی ، اسپانیایی و ایتالیایی ، تصویری نیمه از چهره من ارائه خواهد کرد، نه تمام چهره من . هم اکنون در غرب خواندن شعر متوقف شده و تمام وقتها ساخت رایانه و هواپیماهای مافوق صوت و موشکهای قاره پیما اختصاص یافته و اگر هم تصادفا شعری خوانده می شود ، یک شعر اسرائیلی است ، نه شعر عربی.
بعضی از ناقدان شما را متهم می کنند که «زن» برایت یک جنس قابل فروش است . نظرت چیست؛
من هیچ پاسخی به این مزایده های حرفهای بازاری بی ارزش ندارم ، چرا که بازار نقد در پیش روی ما بسته است.
«زن» در فرهنگهای مختلف دارای برداشت های مختلفی است ، زنی که می جنگد ، زنانی که کار می کنند و عشق آنچه که در دهه 50میلادی وجود داشت اکنون در قصاید تو چه چیزی است؛
زنی که می جنگد یا اتومبیل می راند و مهندس است و یا به درجه دکترا دست می یابد ، از زن بودن خود نمی تواند استعفا کند. شعر وظیفه ندارد که در وزارت کار و امور اجتماعی به دنبال آمار و مشکلات زنان باشد. وظیفه شعر جستجو در برق چشمان شعله دار در کتاب «چشمان الیزا» فرانسوی و یا در چشمان «فاطمه» است که برگهای تنباکو در باغهای جنوب لبنان را جمع می کند. وظیفه شعر آن است که شعر باشد. جدای از کتابهای قرن بیستم پیش از میلاد یا قرن بیستم بعد از میلاد. به نظرم عشق از زمان مادر ما «حوا» تاکنون هیچ تغییر جوهری نکرده است .
نزار قبانی شاعر «زن» و شاعر «عشق» در دهه های 50 و 60میلادی بوده ، هنگامی که قصاید شما را می شنوم ، می بینم که هیچ فرقی بین امروز و گذشته شما نیست ، چرا؛
من نمی فهمم که منظورت چیست که دوباره این سوال را مطرح می کنی . آیا می خواهی من علیه خودم انقلاب کنم . یا این که شعر به تصور تو مدل اتومبیل است که هر سال عوض شود؛ انسان که نمی تواند تعداد انگشتان دستش و یا ستون فقراتش را به خواسته خودش تغییر دهد. هر شاعری رنگی دارد که با آن آشناست و آن را می شناسد. دارای نشانه هایی است و علامتی دارد و بویی مشخص در آن هست . این قاعده هم حتی برای نقاشان و موسیقیدانان وجود دارد. رایحه پیکاسو از تابلوهایش احساس می شود و همین طور بتهوون از سمفونی هایش و المتنبی از فوران رایحه قصایدش .
شعر همه اش شگفتی است و شما بیش از همه این مساله را آزموده اید و اگر در تمام شعرهایتان سرگشتگی وجود دارد ، اما در آن ابداع و غربتی خاص هست . چرا این شگفتی در مقابل شعر نوی شما با باریک بینی همراه است؛
من در مقابل هیچ کس فرض نکرده ام که با خواندن «متنهای آزاد» من شگفت زده شوند. اینها تمرین های نیمه شعری محضی است که آنها را می نویسم و تنها برای تکان دادن به خیال خود و نگه داشتن لیاقت و توانایی ادبی ام بوده . اگر من در دهه 50 و 60 تو را شگفت زده کرده ام ، دلیلی ندارد همچنان شگفتی ات تا دهه 90 باقی بماند. چرا که اگر شگفتی تبدیل به یک عادت بشود ، دیگر چیزی در آن نیست . آنچه که مهم است ، هر شاعری فراز و نشیب هایی ، سیاه و سفیدهایی ، تابستان و زمستانی دارد و من هیچ ادعایی ندارم که مردی برای تمام فصول هستم.
در قصیده «استراتژی» چنین می گویی :
می مانم تا بخوانم
علی رغم وزش و زاری باد...
و ریزش باران
و آنها به دنبال قصیده می دوند
مانند سگهای (اسرائیلی) که به دنبال بو هستند...
اکنون در زمانی که تو برای شعر و نویسندگی به یک همزیستی با اسرائیل دعوت می شوی ، آیا نتیجه ای برای شعر و نویسندگی باقی می ماند؛

من نمی دانم چرا در مقابل هر چه که اسرائیلی است ، احساس کمبود می کنیم همیشه ما از عقل و هوش و نبوغ و فناوری آنها سخن می گوییم . حتی برای یک بار هم در ذهن ما تصور نمی شود که اسرائیل بزودی توسط 200میلیون عرب در یک لقمه بلعیده خواهد شد. این دیدگاه واقعا مریض و زورگویانه است و این یعنی این که ما نه سلاح جنگ داریم و نه سلاح برای صلح کردن . زمانی که ما شب و روز در فکر مرگ هستیم ، به این معناست که ما مستحق زندگی نیستیم . من با اطمینان می گویم که فرهنگ عربی پیشرفته تر از فرهنگ عبری است . تعداد شعرای عرب بیشتر از شعرای اسرائیلی است ، تازه اگر کسی راهم بیابید. تاریخ به ما گفته است که اقلیت های یهودی همیشه در حاشیه دولتهای عربی می زیسته اند و هیچ وجود فرهنگی ثبت شده ای هم نداشته اند ، تازه چیز ثبت شده ای هم نداشته اند. از همین جاست که دایما از تعبیر جنگ حذفی و تهاجم فرهنگی اسرائیل استفاده می شود که استفاده ای کاملا غلط و مبالغه آمیز است و هیچ کس نمی تواند در صورتی که من به خودم و فرهنگ و تاریخ تمدنم اطمینان داشته باشم ، مرا از صحنه حذف کند . گربه اسرائیلی نخواهد توانست 22کشور عربی را که هیکلی به اندازه فیل دارند، بخورد و باعث تاسف هم هست که بگویم فرهنگی که از گربه همسایه می ترسد ، آن فرهنگ نفسانیتی موش وار دارد.
به نظر شما ، شعر به مفهوم عام آن یعنی دیوان شعر عرب می تواند از تمام تکنیک های جدید علمی بی نیاز باشد و یا این که رایانه می تواند شاعر آینده ما باشد؛
از ذهنت چیزی به نام «دیوان شعر عربی» را دور کن ، چرا که شعر عرب چیزی ندارد که بتوان آن را جمع کرد. نه شعر، نه نثر و نه جامعه عربی و نه ام کلثوم . حتی من از روزی می ترسم که اعراب بخواهند زبان عربی را به عنوان زبان دوم بیاموزند. از این که رایانه بخواهد شاعر شود ، چندان تعجب نمی کنم . آن هم در زمانی که علم می خواهد ژن دایناسور منقرض شده را بعد از 100میلیون سال بارور کند.
اخیرا جایزه دستاوردهای فرهنگی «سلطان العویس» را به شما اهداء کرده اند ، آن هم به دلیل تمام آثار شعری و نثری که طی سالهای 1944 تا 1994 بوده. از شنیدن این خبر چه احساسی داشتید؛
اهمیت این جایزه از آنجاست که از سوی هیچ حکومتی یا دولتی به من اهدا نشده است و به نظرم جوایز دولتی و حکومتی چندان شرف و ارزشی ندارند؛ چرا که یک حکومت معمولا عادت به حکومت کردن خود دارد، برای شعرا و یا متفکران یا مخترعان هم وقتی برای آنها باقی نمی ماند. جایزه «سلطان العویس» جایزه ای است که یک شاعر عربی به شاعر عربی دیگر اهداء کرده و هیچ شرط و شروطی از پیش برای شاعر تعیین نکرده است و یا شرطبندی هم نیست و این معنای بزرگ تمدن و انسانی آن است . من به جایزه «سلطان العویس» افتخار می کنم ؛ چرا که جایزه ای است که دست و زبان و صورتش عربی است و آن را برتر از جایزه نوبل سوئدی می دانم . این جایزه مرا در قید نگه نمی دارد ، بلکه مرا آزاد می کند. این پاداش شعر برای خودش است.

مترجم : هما فولادگر
 
ارسال نظر
* نظر:
نام:
ایمیل:

یادداشت

بیشتر

گفتگو

بیشتر

پیشنهاد سردبیر

بیشتر
وضعیت قرمز گیشه

سینما سال جدید را هم با بحران شروع کرده و ظاهرا مردم هنوز رغبتی به فیلم دیدن ندارند

وضعیت قرمز گیشه

پیشخوان

بیشتر