عبور

کد خبر: ۱۹۹۵۴۶

پسربچه نالید: مامانی منم می‌آم. صدای زن پایین آمد: تو پیش بابایی بمون و آهسته‌تر گفت: امیدوارم مثل او نشی.

غزال به کفش ورنی براق جفت شده مرد مقابل در آپارتمان نگاه کرد. یک لنگه کفش زن هم بود، دنبال لنگه دیگرش چشم چرخاند، افتاده بود انتهای پاگرد زیر پنجره باریک نورگیر. پسربچه گریه کرد: مامان منو با خودت ببر. غزال به کفش‌های پسربچه نگاه کرد نیم‌بوت سرمه‌ای با رگه‌های زرد. صدای مرد سرد و مغرور آمد: اگه رفتی دیگه بر‌نمی‌گردی. صدای زن به در نزدیک شد، معلومه که بر‌نمی‌گردم. غزال سبد را برداشت و از راه‌پله بالا رفت. لای در آپارتمان خانم تمدن باز بود. صدای کشیده شدن دمپایی خانم تمدن را شنید که با لحن مادرانه به آقای تمدن می‌گفت:‌ شیر ولرم برات آوردم، اما بدون بیسکویت، آقای تمدن با صدای لرزان و دورگه گفت:بدون بیسکویت؟ خانم تمدن گفت: تمام شده باید بخرم. آقای تمدن گفت: پرستار دیر نکرده؟ خانم تمدن گفت: برق رفته در خونه رو باز گذاشتم، کلید در حیاط رو هم که داره.

امروز زودتر میاد چون باید حمامت کنه آقای تمدن گفت: مرد بیچاره خسته نمی‌شه. خانم تمدن گفت: تا جوونه باید تلاش کنه، به سن من و تو که رسید باید دراز به دراز بیفته!

غزال از پاگرد طبقه دوم که رد شد کم‌کم قامت خانم احمدی کامل شد، اول دمپایی شستی قرمز و ساق‌های لاغرش و شلوار جینش که پاچه‌هاش رو بالا زده بود، بعد هم تاپ قرمز کوتاهش. غزال سلام کرد. خانم احمدی خودش رو جمع‌وجور کرد و گفت: سلام غزاله‌جان ترسیدم نکنه مرد باشه. وقتی برق نیست راه‌پله دیگه امنیت نداره. خم شد سبد غزال را گرفت. غزال لب پله نشست.

خانم احمدی دست برد بازوی او را چسبید: پاشو بیا داخل یک دقیقه با هم بشینیم. دستمال را داخل سطل انداخت: این پسره نظافتچی که درست کار نمی‌کنه، پشت سرش باید دستمال نمدار بردارم و بکشم به چارچوب و نرده‌ها. طفلکی بچه است نمی‌شه بهش چیزی گفت. غزال را به داخل آپارتمان کشید و در را بست: چی شده سحرخیز شدی؟ غزال گفت: شوهرم می‌رفت شرکت گفتم منو ببره تره‌بار، صبح سبزی و میوه تازه‌تره.

خانم احمدی سطل و کهنه را داخل حمام گذاشت، دستش را زیر آب گرفت: آخی چه آب خنکی. وقتی آب سرده دلچسب‌تره، این آپارتمان که یک مرد به درد بخور نداره سر به موتورخونه بزنه، حواست نباشه زمستون و تابستون با آب صد درجه دست و بالت می‌سوزه. دست‌های خیسش را به لباسش کشید و خندید: کی می‌خواد این عادت رو ترک کنم خدا می‌دونه، دارم پیر می‌شم و آدم نشدم. بلندتر خندید همراه خنده‌اش صدای موزیک از تلویزیون بلند شد.
دست‌هاش رو به هم زد: برق هم آمد حالا یک قهوه داغ با هم می‌خوریم. صدای تلویزیون را کم کرد و گفت: روشن می‌کنم یک خیاطی، بافتنی، آشپزی یاد بده، همینطور با هر جمله یک سی‌دی جاز تحویل می‌ده و وادارت می‌کنه به ورزش و نرمش کمر. غزال خندید: برای همینه کمرت باریکه. خانم احمدی انگشت سبابه و شستش را از هم باز کرد و دور کمرش گرفت. راستی باریکه؟ امیدوارم کردی. به آشپزخانه رفت. صدای باز و بسته شدن در کابینت‌ها، صدای ظرف‌ها و جز جز قهوه‌جوش با موزیک آرام تلویزیون همراه شد. غزال به بالش مبل تکیه داد و نفس عمیقی کشید. به قاب عکس پسرک روی میز چشم دوخت، لبخندش درست مثل مادرش بود. مشت‌هاش را رو به دوربین گره کرده بود.

خانم احمدی با سینی قهوه برگشت. روی زمین نشست. پاهایش را زیر میز دراز کرد و آه کشید و با خستگی بازوهایش را فشرد. غزال پرسید: چند وقته آقاپسرت رو توی حیاط نمی‌بینم. خانم احمدی فنجان قهوه را به دست غزال داد: خبر نداری فرستادمش خارج؟ غزال قد راست کرد: تنهایی؟ خانم احمدی چشمک زد: نه پیش مادرخوانده‌اش، خواهر شوهرم اونجاست. فرستادمش بره بلکه چیزی بشه. ما که از پسش برنمی‌آمدیم، درس نمی‌خوند. عمه‌اش یه پا هیتلره، آدمش می‌کنه. برنامش رو جورکردیم اول مهر اونجا باشه. غزال پرسید: برنامه‌های درسی اونجا هم مثل ماست. خانم احمدی پارچ کوچک شیر را تعارف کرد: درست اطلاع ندارم و ظرف شکر را تعارف کرد. غزال سرتکان داد: نه. خانم احمدی قهوه‌اش را خورد و فنجان را دمر داخل نعلبکی گذاشت و گفت: عمه‌اش دندون تیز کرده اونو به فرزندخواندگی بگیره. چشم‌های غزال گشاد شد: تو که قبول نمی‌کنی؟ خانم احمدی ابروهایش را بالا برد: به قول احمدی اون تا ابد پسر ماست حتی اگر اسمش بره توی شناسنامه عمه‌اش. وقتی تلفن می‌زنه باباجون، مامان جونی میگه که وقتی اینجا بود یکیش رو نگفته بود. فنجان قهوه غزال را گرفت و دمر داخل نعلبکی گذاشت. دختره و شوهر خارجی‌اش تن به زحمت بچه‌دار شدن نمیدن. اینجوری نداشتن بچه‌اش هم جبران می‌شه. غزال دوباره به عکس پسرک نگاه کرد و گوش تیز کرد، صدای پسربچه طبقه اول را نمی‌شنید. خانم احمدی فنجان غزال را برداشت و نگاه کرد، چند بار سرش را تکان داد و فنجان را به طرف غزال گرفت: ببین یه دختر گیسو کمند با چشمان سیاه و درشت توی فالته. نکنه می‌خوای سی سال رو هم رد کنی بعد؟ بجنب! تنبلی رو بگذار کنار و یک عروس گیسو کمند برای من بیار. هر دو با هم خندیدند. غزال از جا بلند شد: از قهوه متشکرم و از دختر گیسوکمندی که بهم دادی.

منیرالسادات موسوی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها