ثمر تلخ

کد خبر: ۱۹۹۵۴۵

مامان و زن‌عمو که همدیگر را بغل کرده‌اند، گریه می‌کنند. زن‌های فامیل، عمه فریبا را که روی جنازه آقاجون غش کرده، بلند می‌کنند و روی صورتش آب می‌پاشند. میترا  دختر لوس و مغرور عمه فریبا  که یک تور نازک روی سرش انداخته و یک چسب هم زده روی دماغش، تند و تند شانه‌های عمه را می‌مالد تا حال بیاید. گاهی هم از کنار تور نگاهی به من می‌اندازد و مثل یک هنرپیشه حرفه‌ای آنی می‌زند زیر گریه که ...

آقاجونم مرد ...

وقتی می‌خواهند جنازه را بگذارند تو قبر، عمه مهرانه هم می‌آید کنار عمه فریبا و خودش را می‌اندازد روی جنازه و غش می‌کند.

خلاصه هرکس یک‌جوری عزاداری می‌کند، اما من ... هر کاری می‌کنم گریه‌ام نمی‌آید...

از دبیرستان که برمی‌گردم، تا در آپارتمان را باز می‌کنم، چشمم می‌افتد به بابا که نشسته روی صندلی کنار میز؛ آرنج‌هایش را هم گذاشته روی میز و با کف هر دو دست شقیقه‌هاش را چسبیده. فکر می‌کنم که حتما سرش درد می‌کند. کتاب‌هایم را دست به دست می‌کنم و می‌روم نزدیکش:

طوری شده؟

سرش را که بلند می‌کند، می‌بینم چشماش قرمزه! تا می‌آیم حرفی بزنم، مامان از اتاق خواب می‌آید بیرون و یک بلوز مشکی نو، پرت می‌کند طرفم که:

بگیر بپوش، آقاجونت مرده.

لب‌هایم خشک می‌شود و زبانم می‌چسبد به سقف دهانم. اصلا نمی‌توانم جوابش را بدهم. نگاهم را برمی‌گردانم سمت بابا. با تکان دادن سرش، حرف مامان را تایید می‌کند. حالا می‌فهمم چرا شانه‌هایش تکان می‌خورد.

کتاب‌هایم از دستم می‌افتند. همان جا کنار پای بابا روی زمین می‌نشینم. پاهایم را بغل می‌کنم و سرم را می‌گذارم روی کاسه زانو.

چی شده حالا ... مرگ حقه؛ لازم نیست آبغوره بگیرید.

سرم را برمی‌گردانم؛ مامان را می‌بینم که دست به کمر، کنار آشپزخانه ایستاده.

در حالی که صدایم می‌لرزد، می‌گویم:

آقاجون نمرد، شما کشتینش؛ بچه‌هاش کشتنش.

با این حرف من، صدای گریه بابا بلند می‌شود

از ترس مامان، پیراهن مشکی را می‌پوشم و از اتاق بیرون می‌آیم. فضای خانه پر شده از صدای مامان با دستورهای جورواجوری که می‌دهد. فکر می‌کنم همسایه‌ها هم از لیست بلندبالایی که بابا باید تهیه کند باخبر شدند.

خرما، پودر نارگیل، مغز گردو، شیرینی حلوایی، سلفون و ...

...
سعی کن جنس خوب بخری، جلو مردم آبرومون نره.

بابا با ابروهای گره کرده، همان‌طور که به زمین نگاه می‌کند سری تکان می‌دهد و می‌رود.

شب عمه و عموها، جمع می‌شوند خانه ما، آخه بابا، پسر بزرگه آقاجون است. مردهای فامیل مشغول برنامه‌ریزی مراسم کفن و دفن می‌شوند و زن‌ها هم دنبال تزئین خرما، حلوا و...

تمام این مدت، گوشه‌ای روی صندلی می‌نشینم و نگاهم را مثل میخ می‌کوبم روی صورت تک‌تک آنها.

مامان و زن‌عمو، کنار هم، پشت میز آشپزخانه نشسته‌اند. مامان با لوله خودکار، هسته‌های خرما را درمی‌آورد، زن عمو تکه‌های گردو را جای آنها می‌گذارد و البته نوبت را در گفتن خدا بیامرزد، خدا رحمت کند، رعایت می‌کنند. عمو و بابا مشغول نوشتن کارهای مربوط به تشییع جنازه‌اند. عمه فریبا، دختر بزرگ آقاجان، همان‌طور که به صندلی تکیه زده هرچند دقیقه یکبار به سمت عمو که مشغول نوشتن کارهایی است که باید انجام دهد خم می‌شود و می‌گوید:

براش کم نذارید، مراسم باید آبرومند باشد.

عمه مهرانه همان‌طور که چهار زانو کنج اتاق پذیرایی نشسته ، خودش را تکان می‌دهد و آرام گریه می‌کند.
کاش رو حرفت، حرف نزده بودم. کاش بودی و ....

آقاجون، به پشتی تکیه زده و باد تو گلوش انداخته، دو تا سرفه سه ضرب می‌کند و می‌گوید:

بعد مرگ مادر خدا بیامرزتون، من خیلی تنها شدم.

عمه و عموها یک صدا دم می‌گیرند:

شما تنها نیستین. ما همیشه کنار شماییم.

تعارف بسه، یک سال به حرمت مادرتون، به عزا نشستم. حالا که سال اون مرحومه هم سراومد، می‌خوام زن بگیرم.

قبل از همه، طاقت عمه فریبا تمام می‌شود.

آقاجون چی می‌گین، حالا چه وقت این‌حرف‌هاس. می‌خواین میراث‌خور اضافه کنین؟

من هنوز نمردم که شما میراث تقسیم می‌کنین.

عمه مهرانه دنبال حرفش را می‌گیرد:

اگه فکر می‌کنید تنهایید، می‌توانید برید خونه پسراتون زندگی کنید.

با این حرف، مامان و زن‌عمو که کنار هم نشسته‌اند؛ یک نگاهی به هم و نگاهی به بابا و عمو می‌اندازند.

البته خونه ما قابل آقاجون رو نداره، اما شما که می‌دونید، خونه ما خیلی کوچیکه.

این حرفی است که مامان می‌گوید و زن‌عمو با تکان دادن سرش، تایید می‌کند. آقاجون بدون این که حرفی بزند، بلند می‌شود و می‌رود به اتاقش.

آن روز عمه‌ها و عموها ساعت‌ها حرف زدند و آخر سر میترا، که همیشه سعی می‌کرد خودش را امروزی و به قول خودش به روز نشان بدهد، پرید وسط حرف‌ها و گفت:

چرا خودتون رو عذاب می‌دین، آقاجون رو بذارین خونه سالمندان.

عمه مهرانه درآمد که:

عمه‌جون شما نمی‌خواد دلت به حال ما بسوزه، ما خودمون مشکلمون رو حل می‌کنیم...

مامان حرف عمه را قطع کرد که:

مهرانه جون. نزن تو ذوقش. اونم حق داره نظر بده...

قبرکن‌ها آخرین بیل خاک را هم می‌ریزند و با پشت بیل چند تا می‌کوبند روی قبر. بابا، عمو و شوهر عمه‌ها هرکدام یک تاج گل می‌آورند و می‌گذارند روی قبر.

جمعیت بعد از خواندن فاتحه، کم‌کم متفرق می‌شوند. بابا آخرین فاتحه را هم می‌خواند و از قبر دور می‌شود. من هم پشت سرش راه می‌افتم. مامان خودش را به بابا نزدیک می‌کند، همان‌طور که با گوشه چشم مراقب بود تا من متوجه نشوم، می‌شنوم که به بابا می‌گوید:

هرچی خریدی لیست کن، آخر سر حساب کنیم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها