در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حقیقت گمشده داستان سه خانواده را روایت میکند که به واسطه تقدیر به هم ارتباط مییابند گرچه این ارتباط خیلی مستحکم و عمیق نیست و خیلی سطحی از کنار هم میگذرد دکتر کیا که بر اثر حادثه تصادف خانوادهاش را از دست میدهد توسط کلیهای که جانباز شیمیایی همان بیمارستان آقای مقدم به وی اهدا کرده است زنده میماند اما وی نسبت به این گذشت و ایثار اعتراض دارد و معتقد است مقدم با اهدای کلیه به وی نه زندگی که مرگ را به او هدیه کرده است و او مجبور است رنج بزرگی را تحمل کند. مسعود کیا از اینکه خود را مسبب این حادثه میداند دچار عذاب وجدان شدیدی است و حتی یک خودکشی ناکام را هم تجربه میکند. کل فیلم همین کلنجار رفتن وی با خود است و اینکه آخرین چیزی که فرزندانش از این دنیا بردند فریادی است که او بر سر آنها کشیده بود. تا اینکه در نهایت لیلا همسر مقدم با سخنان خود بر سرمزار آنها بر دکتر کیا تاثیر میگذارد که اینقدر خود را ملامت نکند زیرا که تقدیر چنین بود او تجربه امید به زندگی خود را که بعد از شهادت همسرش بدست آورده با او بازگو میکند تا شاید امید به زیستن را در وی برانگیزد. بعد فیلم به صحنهای پرش میکند که دکتر کیا در همان شکل و قیافه گذشته به دانشگاه برمیگردد تا زندگی را بار دیگر از سر بگیرد.
بدون این که قبل از آن فرآیند این بازیابی به تصویر کشیده شود و نحوه کنار آمدن دکتر کیا با واقعیت تلخ زندگیاش حداقل در نشانههای کوتاه به نمایش درآید، اساسا فیلم حقیقت گمشده چندان به دیالوگها و خلق موقعیتهای دراماتیک مبتنی برموضوع قصه بنا نمیشود و کارگردان سعی میکند تا از طریق تصاویر و تاکید که روی چهره و حالات آن دارد فضای درونی آدمهای قصه و رنج و آلام آنها را بازنمایی کند به همین خاطر تاکید دوربین بیشتر بر کلوزآپ قرار میگیرد و ضرباهنگ آن نیز بسیار کند است و همین تاکید و کندی بیش از حد دوربین روی آدمها و حواشی زائد آن باعث ملامت و سردی فیلم شده و در یک جاهایی بیننده را کلافه میکند مثلا سکانس مربوط به پیدا کردن آدرس منزل مقدم آنقدر طولانی و کشدار میشود که گویی کارگردان خواسته با این کار صرفا وقت فیلم را پر کند.
این کندی ریتم قصه و کشآمدن برخی سکانسها اتفاقا با مضمون حادثهای داستان که شتاب و هیجان خاص خود را اقتضاء میکند در تضاد است. مخاطب با توجه به حادثه تصادفی که در ابتدای فیلم میبینند دوست دارد تا هرچه سریعتر گره قصه بازگشایی شود و متوجه شود که بالاخره چه اتفاقی افتاده است در حالی که نظر یک سوم اول فیلم به دلیل پراکندگی و عدم انسجامی که خط داستانی فیلم با نوع تصویربرداریاش به وجود میآورد مخاطب را دچار سردرگمی و گیجی میسازد و ارتباط معنایی بین پلانها و آدمها گنگ و مبهم باقی میماند مثلا تا نیمههای پایانی فیلم هیچ اطلاعاتی راجع به آقای مقدم به مخاطب داده نمیشود و این که انگیزه واقعی او از این کار چه بوده است؟! ضمن این که تناسب فرهنگی و اعتمادی بین او و ظاهر همسرش لیلا وجود ندارد!
همچنین صحنهکه سارا به منزل لیلا میرود تا آمدن همسرش و صدا زدن وی یا برخی سکانسهای مربوط به بیمارستان چه مزیت ساختاری با کلیت قصه و فیلم دارد؟! یا اساسا حضور پیمان و سارا، ارتباط منطقی و مستحکمی با کلیت داستان ندارد و حذف آن آسیبی به فیلم نمیزند.
صرف این که او شاگرد دکتر کیا در دانشگاه تهران بوده یا گاهی واسطه ارتباط وی با لیلا میشود دلیلی بر منطق روایی حضور آنها در قصه نیست! مگر این که موضوع سقط جنین و مخالفت با تولد یک انسان را با عدم رضایت انسانی مثل دکتر کیا از زنده بودن خویش و اساسا مفاهیم تولد و مرگ و زندگی را به طور تلویحی و معنایی به هم ربط داد و به چیدمان قصه منطقی سینمایی بخشید.
جالب این که کارگردان به یک اشتباه فاحش در زمانبندی فیلم توجه نکرده است در سکانسی که دکتر کیا از رفتار روز قبلش با لیلا عذرخواهی میکند میگوید الان یک هفتهای است که از مرگ دخترش گذشته است در حالی که مخاطب بین این دو روز شاهد مرگ دخترش در بیمارستان بوده است با توجه به روایت فعلی داستان این دوگانگی قابل اغماض نیست، اما علاوه بر این نقد بر فرم و صورت فیلم آنچه که منطق داستان را زیرسوال میبرد و آن را به پرسشی عمیق میکشاند محتوی حقیقت گمشده است که نه شگفتی و احساس و تفکر مخاطب را برمیانگیزد و نه اساسا از حقیقت بزرگ و اثرگذاری رازگشایی میکند که فقدان و گمگشتگی آن، به چیزی یا کسی آسیب میرساند.
چه فرقی میکند که کلیه اهدایی به دکتر مسعود کیا متعلق به لیلا باشد یا شوهرش و این مساله با توجه به تعلیقسازی فیلم برای رمزگشایی از حقیقت پنهان قصه بسیار کمعمق و سطحی است. گرچه کارگردان سعی کرده با تکیه بر تصاویر و بازی چهره و پرهیز از دیالوگگویی و رومانتیک کردن داستان از شعارزدگی و احساسگرایی نهفته در این آثار عبور کند، اما نحوه روایت قصه و سکوت حاکم بر فیلم، به حد و اندازه ارزش پیامی که میخواهد در پایان قصه صادر کند نیست و در واقع حقیقت خاصی پنهان نبوده است که فقدان آن به محور فیلم بدل شود.
ضمن این که هر گمشدهای نیازمند جستجو و جویندگی است در حالی که قهرمان داستان اساسا به دنبال کشف حقیقتی نیست و پنهان بودن این راز (نه صرفا یک حقیقت ناب) به بحران او کمکی نمیکند.
حقیقت گمشده بار دیگر ثابت میکند که برای متفاوت بودن یا تجربه خاص در سینما نمیتوان از اصل داستانپردازی و رعایت فرم سینمایی داستان غافل بود.
سیدرضا صائمی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: