در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گاهی...
پسرم بزرگ شده است
شبها دیر به خانه برمیگردد
و در خالی ذهنش
تو را برایش قصه میبافم
گاهی به جنگت میفرستم
تمام رودهای جهان
پیراهن خونیات را میشناسند
گاهی به سفرت میفرستم
عکسهای ناگرفته را ورق میزنم
میگذارمت کنار تاج محل
و نیز
هر جای نقشه که بخواهم
گاهی گوری میکنم
و نام تورا بر آن میگذارم
انگشتانم را آتش میزنم
تا تو روشن بمانی
گاهی هلال ماه را به دستانت
میدهم
تا کوه، کوه
فرهاد بیاوری
پسرم بزرگ شده است
درست شبیه تو
پیراهن سپید میپوشد
انگشتانش را دود میکند
به دختران زیادی نمیاندیشد
و در چشمانش همیشه
هوای رفتن دارد
چمدانش را میبندم
تکههای تو را درونش میگذارم
صورتش را به ماه میچسباند
تا شبها که چشمهایم را
به احساس خنک شیشهها میسایم
تو را بهتر ببینم
که پایین آمدهای
تا گلهای چادرم را
از پیچ کوچه برداری
سمانه عابدینی
یک خواهش ناچیز
خسته تر از آنم که کنارم بنشینی
یا خیره به چشمم شوی و عشق ببینی
عاقل تر از آنم که برای دو سه روزی
با نام خود از دفتر من شعر بچینی
من خالیام از عشق ولی از تو چه پنهان
مشتاق نماندم که مرا باز گزینی
یک خواهش ناچیز فقط از تو همین که
شب بر سر خواب من خسته ننشینی
مریم افضلی
دیوار
دستی اگر به صورت دیوار میکشند
آیینهوار عکس رخ یار میکشند
این کوچه را ادامه دهید از همین طرف
منصور بیسری به سر دار میکشند
حتی به روی تخته سنگی به یادگار
نام و نشانی از سر اجبار میکشند
مردان چیره دست زمانه، تبر به دوش
آتش به جان جنگل بیدار میکشند
رجب بذرافشان
چادر تکاندهنده
نباید از خیر آن چادر تکاندهنده بگذریم
از آن روز به این طرف
یک عالمه پس لرزه دیدهایم که موجی شدهاند
یک عالمه رود که راهی
نه، باورمان نمیشود
آن چادر به خاک نمیخورد
ذوالفقار هم در غلاف غصه میخورد، نه خاک
تاریخ هم برای فردای این قبیله آبدیده میشد
از آن روز به این طرف
در دل مردابها
آب از آب تکان نخورده
اما آخرش یک نفر خوابها را میتکاند
اگر از خیر آن چادر تکان دهنده بگذریم
موجها از ما نمیگذرند
مجید اسطیری
رو به حادثهها
آرام کوه رو به خدا ایستاده بود
غرق سکوت، غرق صدا ایستاده بود
تا رو به عشق بال و پر تازه وا کند
مثل پرندههای رها ایستاده بود
پیچیده بود بوی نفاق دوبارهای
مرصاد رو به حادثهها ایستاده بود
آن سوتر از بلندی این کوه؛ آفتاب
مغرور روی پنجه پا ایستاده بود
ناگاه آمدند صف سرافرازها
وقتی که دستها به دعا ایستاده بود
جانی دوباره یافت زمین از نبردشان
شنباد هم نمیرسد آری به گردشان
حیدر منصوری
کتیبه باران
خدا کتیبه باران را نوشت و خواند، بهگوش باد!
شبی که حمله خفاشان، بدام برکه نور افتاد
چه گیسوان پریشانی در این شب متراکم هست
میان خلوت کوهستان خدا نشسته لبالمرصاد
بهچرخ، پنجه جادوگر! هوای خانه مهآلود است
به باد تکیه کن و بر کوه، بهچرخ و هر چه که باداباد!
کبوتران من از مشرق سرقرار تو میآیند
ببینمت که در این میدان توهم تو چه خواهد زاد؟
تپش، گسسته، پریشان، کند، نفس، شکسته، هراسان، تند
از اضطراب تو آنسوتر کمین نشسته تو را فرهاد
و بید شعلهوری در مه به افتخار جنون خندید
و بر بلندی پروازش، نگاه پنجرهها، فریاد!
چه فتح فاخر و شیرینی،بهدستتیشهفرهاد است
هزار خسرو تنها تن به یک محاصره خواهد داد!
سواد گریه ندارد ابر! سواد خنده ندارد برق!
خدا کتیبه باران را، نوشت و دست شهیدان داد!
مرتضی حیدریآل کثیر
به ویرانههای شهر دردمندم قصر شیرین از پس رخداد
آن روز تا دهانه مرداد آمدند
با شیهههای وحشی در باد آمدند
در گورهای تلخ، بیابان غروب شد
همسایهها به هیات اجساد آمدند
آن شب برادران تنی ناتنی شدند
سهمی گرفته از تن اجداد آمدند
مثل هزار سال پریشانی و سکوت
از کوچههای کوفه و بغداد آمدند
این سو چقدر سینه شمردیم روی خاک
آن سو چقدر مرگ نه جلاد آمدند
در آسمان هزار درخت آفتاب شد
و بالهای سرخ به امداد آمدند
آن شب چراغ خانه همسایه سرد شد
و اشکهای شوق به فریاد آمدند
مردان ناشناس، سرکوچههای شهر
در گرم گاه خونی رخداد آمدند
ما نیز تازه از پس رخداد آمدیم
و آب از آسیاب که افتاد آمدیم
محمد ویسی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: