در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خلاصه داستان قسمت اول:
لاووازیه سرآشپز و صاحب رستوران «ماسیون لاووازیه» همراه گروه زیادی از مشتریان دائمیاش در مراسم تدفین مارتین کامیل که او نیز سرآشپز و صاحب رستوران «آوبرگ کامیل» بود شرکت میکند. مرد متوفی رقیب کاری او به حساب میآمد، چون مدتی بعد از بازگشایی رستوران «ماسیون لاووازیه» رستورانش را درست مقابل آن افتتاح میکند و این جریان باعث ایجاد اضطراب و حملههای شدید عصبی در همسر لاووازیه میشود و از همه بدتر اینکه آن دو برای رقابت هر سال مسابقهای با هم برگزار میکنند که اسمش را دوئل میگذارند و در این دوئل مهارتهایشان را به چالش میکشند. نیکول در اثر هیجان زیادی که در نتیجه یکی از این دوئلها به او دست میدهد فوت میکند. لاووازیه که مارتین کامیل را عامل مرگ همسرش میداند در آخرین دوئل فکری مرگبار به سرش میزند تا بتواند انتقام مرگ نیکول را بگیرد. بقیه داستان را در این شماره میخوانیم.
لاووازیه شاهد بود که چطور تابوت آراستهشده رقیبش را در درون زمین نمناک قرار دادند. دیگر خبری از رقابتهای هر ساله نخواهد بود. کامیل اولین و آخرین شکستخورده این رقابتها بود. ایکاش همسرش نیکول زنده بود و شکست کامیل را میدید. مدتی بعد از دوئل مردمی که برای دیدن رقابت آن دو در پیادهرو جمع شده بودند آن روز بعدازظهر کامیل را دیدند که در رستورانش افتاده است. او از پلهها افتاده و مرده بود. او آن روز برای بیدار کردن کارکنان رستوران از خواب بعدازظهر به سراغ آنها نرفته بود. یکی از پیشخدمتها متوجه فقدانش میشود و وقتی به جستجویش برمیآید با بدن بیجان او مواجه میشود. خوشبختانه سربازرس دامیوت و چند نفر از مشتریان دائمی رستوران هنگام رقابت آن دو حضور داشتند. همه میدانستند که قلب کامیل در پی این خفت از کار افتاده است. بنابراین پزشکی قانونی بدون هیچ سوال و جواب اضافی گواهی فوت را صادر کرد.
بوی گلهای رزی که برای مراسم آورده بودند بینظیر بود. لاووازیه هنگامیکه گورستان را ترک کرد و سوار تاکسی شد ناگهان درد عجیبی در خود احساس کرد. تعداد زیادی ماشین پلیس را که کنار خیابان توقف کرده بودند دید. انگار قلبش داشت از حرکت بازمیایستاد. اما بعد متوجه شد که کارمندان عالیرتبه دادگستری که داخل ماشینها نشسته بودند میبایست به سر کارشان بازگردانده شوند. سربازرس دامیوت و دیگر ماموران پلیس از پیش در ماشین نشسته و منتظر بودند. در ذهنش گذشته را مرور میکرد که چطور رقابت هر سالهشان شکل گرفت. 6 سال پیش بود، 7 سال و یا 8 سال پیش؟ کامیل مارتین ادعا کرد که میتواند بهترین غذاها را طبخ کند و با خوردن فقط یک لقمه از آن براحتی مواد تشکیلدهنده آن غذا را تشخیص دهد. لاووازیه در جواب او گفت که هر سرآشپز درجه یکی که سرش به تنش بیارزد باید قادر به تشخیص همه مواد یک غذا و حتی یک ماده غذایی غیرمعمول در غذا گردد.
چند روز بعد کامیل مارتین بعد از اینکه آخرین مشتری ناهار رستوران را ترک کرد، با عجله نزد لاووازیه رفت که او را به رستورانش دعوت کند. لاووازیه دنبال موقعیتی بود تا ثابت کند قادر است همه محتویات غذا را تشخیص بدهد. نیکول عصبانی شد، اما لاووازیه نمیتوانست چنین دعوت چالشبرانگیزی را رد کند.
او و رقیبش وارد میدان رقابت شدند. هر دو روپوش پوشیدند، کلاه سفیدشان را بر سر گذاشتند و مورد مشایعت کارکنان رستوران «ماسیون لاووازیه» قرار گرفتند.
بیشتر همسایهها جمع شده بودند تا ببینند رقابت آن دو به کجا میرسد. پرسنل رستوران «آوبرگ کامیل» لاووازیه را دور کرده و هلش میدادند. کامیل مارتین با احترام لاووازیه را به سمت میز بزرگی که در سالن غذاخوری بود راهنمایی کرد و سرپیشخدمتش را به آشپزخانه فرستاد تا برای مهمانها نوشیدنی بیاورد. چند دقیقه بعد او با ظرفی که رویش را پوشانده بود آمد و آن را جلوی لاووازیه گذاشت. کامیل مارتین با حرکت خاصی ظرف را برداشت.
فورا عطر خوشی فضای سالن را پر کرد. کامیل در حالی که غذا را سرو میکرد، گفت: اسم این غذا را به شما نمیگویم. فقط میتوانم بگویم که 14 نوع ماده غذایی در تهیه آن به کار رفته است. شما باید هر 14 تا را نام ببرید. یک قدم عقب رفت، تعظیم کرد و منتظر ماند.
لاووازیه کمی از گوشت آن برداشت و خورد. فورا فهمید که گوشت خرگوش است. بعد از آن یکییکی به بقیه مواد اشاره کرد و چگونگی طبخ آنها را نیز توضیح داد. در آخر قاشق را پایین گذاشت. کارکنان رستوران «ماسیون لاووازیه» تشویقش کردند و برایش هورا کشیدند. مردمی هم که در پیادهرو ایستاده بودند برایش کف زدند.
سهشنبه بعد لاووازیه همین مسابقه را برای کامیل برگزار کرد. او را به شکل غیرمنتظرهای به رستورانش دعوت کرد و در مقابل دیدگان همه کارکنان غذایی فرانسوی را که 15 نوع مواد در آن به کار رفته بود جلوی کامیل گذاشت.
نیکول نمیخواست در این به اصطلاح «نبرد» حضور داشته باشد. بنابراین به طبقه بالا رفت. اما وقتی کامیل بدون هیچ معطلی همه محتویات تشکیلدهنده غذا را یکی بعد از دیگری نام میبرد، نیکول بالای پلهها نشسته و گوشهایش را تیز کرده بود. بعد از آن بود که در اثر فشار ناگهانی حمله عصبی حالش بد و در رختخواب بستری شد...
وقتی لاووازیه کرایه تاکسی را میداد دید چند تاکسی که بستگان کارکنان هر دو رستوران در آنها بودند نیز توقف کردند. کارمندان جلوی در ورودی رستوران «ماسیون لاووازیه» جمع شده و منتظر ماندند تا او در را باز کند. لاووازیه چشمش به رستوران کامیل مارتین که کرکرهاش پایین بود افتاد.
یکی از پیشخدمتهای رستوران «آوبرگ کامیل» در آنجا را باز کرد. کارکنان آشپزخانه و پیشخدمتها با چهرههایی بهتزده وارد رستوران شدند. باید با وکیل متوفی صحبت میکردند تا تکلیف رستوران را روشن کنند. بیشک کار رستوران بعد از صاحبش متوقف میشد.
لاووازیه وقتی در رستورانش را باز میکرد لبخندی زد و بعد وارد شد. دوباره رستوران «ماسیون لاووازیه» پر از عطر غذاهای متنوع و خوشمزه شد. لاووازیه مثل هر روز، صبح خیلی زود به بازار رفت و وسایل لازم را خریداری کرد. از این که بعد از دو روز دوباره در خیابانهای خلوت راه میرفت لذت میبرد. او مشغولیتهای روزانهاش با کامیل را به دست فراموشی سپرد. لاووازیه پشت میزی که در گوشه سالن بود نشست. با خود گفت کاش نیکول زنده بود تا به اتفاق هم شکست مارتین را به نظاره مینشستند. درست است که در مراسم تدفین کامیل مارتین حضور نداشت اما او همه چیز را با جزئیات برایش تعریف کرده بود. لاووازیه لحظهای از خودش پرسید که آیا نیکول براستی از واقعیت باخبر بود؟ نه، احتمالا خبر نداشت. صدای تلق تلوق شستن ظرفها از آشپزخانه به گوش میرسید.
کارکنان رستوران پشت میز کارشان مشغول غذا خوردن بودند. با خودش اندیشید که بزودی همه کامیل مارتین را فراموش خواهند کرد و همه چیز به حالت عادی برخواهد گشت. در همین لحظه سر و کله جورج سر میزش پیدا شد. یک فنجان قهوه برای او آورده بود. بعد تعظیمی کرد و گفت: نوشجان موسیو.
لاووازیه ناگهان احساس گرسنگی کرد. دستمالی بیرون آورد و بینیاش را پاک کرد. در همین لحظه گل رزی که در مراسم تدفین کامیل مارتین بود به مشامش خورد. دستانش لرزید. دیگر بویی احساس نمیکرد، آیا خیالاتی شده بود؟ یا واقعا دستمالش بوی گل رز میداد؟ قهوهاش را خورد و یک قهوه دیگر هم درخواست کرد.
لاووازیه 3 روز پیش، مثل هر سال در اولین سهشنبه آوریل، غذایی آماده کرد تا رقابت را برای همیشه به پایان برساند. از وقتی که رقابت آنها در انظار عمومی تا حدود زیادی شناخته شده بود و مردم زیادی برای تماشا حاضر میشدند، غذاهای پیچیدهتری از طرف هر دو تهیه و تشخیص مواد تشکیلدهنده آن سختتر میشد. پارسال اولین غذا را کامیل پخته بود، این بار نوبت لاووازیه بود. آن روز بعد از رفتن آخرین مشتری ناهار، جنب و جوش خاصی در رستوران «ماسیون لاووازیه» برپا بود. میزها با رومیزیهای نو آراسته شد. روی میز، وسط سالن، یک سرویس قاشق چنگال نقرهای با یک لیوان گذاشته شد. بجز جین پاول سرآشپز دوم که لاووازیه به کمکش نیاز داشت همه کارکنان از آشپزخانه خارج شدند. مردم از ساعت 3 بعدازظهر منتظر ایستاده بودند و جای سوزن انداختن نبود.
گزارشگران از روزنامهها یا مجلات هریک جداگانه آماده گرفتن عکس بودند. کشیدن سیگار ممنوع بود، اما پیشخدمتها با نوشیدنی از حضار پذیرایی میکردند. گروهی از کارآگاهان که در واقع مشتریان پروپاقرص هم بودند در گوشهای نشسته بودند و کارکنان هر دو رستوران در سالن حضور داشتند.
درست ساعت 5/3 بود که بالاخره کامیل مارتین با روپوش و کلاه بلند سفیدش در خیابان پلاس دافین ظاهر شد.
با کف زدن و هورا کشیدن حضورش اعلام و از او استقبال شد. با غرور و تکبر در آستانه در ایستاد و نگاهی به جمعیت انداخت. گروه فیلمبرداری که از طرف تلویزیون آمده بودند کارشان را شروع کردند. چراغهای روشن فیلمبرداری نورافشانی میکردند. دوربینها روشن شد. جورج در مقابل کامیل مارتین کرنشی کرد و بعد با احترام یک نوشیدنی خنک برایش آورد. کامیل آن را نوشید و با اشاره سر یک لیوان دیگر خواست. جورج لیوان دوم را برای او آورد. در این لحظه لاووازیه از آشپزخانه خارج شد. از جین پاول خواست که از آن سوفلههای بینظیر در بشقابی نقرهای سرو کند. جین پاول با دقت ظرف نقرهای را از روی میز چرخدار مخصوص پذیرایی برداشت. لاووازیه یک برش از آن را در ظرفی که جورج از پیش مهیا کرده بود، گذاشت. جین نیز بشقاب را جلوی کامیل گذاشت. مارتین پرمدعا منتظر بود تا مواد تشکیلدهنده غذا را تشخیص دهد.
لاووازیه گفت: 9 ماده غذایی در این غذا وجود دارد.
کامیل گفت: فقط 9 تا؟ این که خیلی ساده است. بعد چنگال را در دستش گرفت و ادامه داد: سوفله است دیگر؟ مگه نه؟ مسلما اولین ماده تخممرغ است!
***
سروصدا در آشپزخانه بلندتر و مراسم خاکسپاری فراموش شده بود. لاووازیه از خودش پرسید اگر آنها واقعیت را بفهمند چه میشود؟ اما هیچ کس چیزی نمیدانست.
***
وقتی کامیل مشغول خوردن سوفله بود، سربازرس جلو آمد. سکوت همه جا را فرا گرفته بود و کامیل همچنان به خوردن ادامه میداد و محتویات غذا را یکی بعد از دیگری تجزیه و تحلیل میکرد.
وقتی به هفتمین ماده غذایی رسید بشقابش خالی شده بود. تقاضای یک پرس دیگر کرد. لاووازیه دوباره بشقابش را پر کرد و جورج یک لیوان آب برایش ریخت. کامیل خوردن پرس دوم را با اشتها شروع کرد و گفت: شماره 7، بادام چرخشده، شماره 8 کمی مکث کرد، بعد گفت شماره 8؟ آرد گندم! صدای کف زدن کارکنان رستوران «آوبرگ کامیل» بلند شد. یک قاشق دیگر از غذا خورد و ادامه داد: شماره 9، آخرین ماده غذایی. کار کمی سخت شد.
گرهای به ابروهایش انداخت و گفت: تشخیص این آخری خیلی سخت است.
***
سال گذشته ده دقیقه طول کشید تا لاووازیه آخرین ماده را حدس بزند و آن طولانیترین زمانی بود که تا آن موقع صرف تشخیص مواد شده بود. نیکول که دیگر امیدش را برای پیروزی همسرش از دست داده بود ناگهان دچار حمله شدید عصبی شد. با این حمله عصبی قلبش نیز شدیدا دچار حمله شد. این همان آخرین حمله عصبی بود که بعد از مدتی منجر به مرگش شد. هرچند که نهایتا لاووازیه موفق به تشخیص همه مواد شده بود.
***
پیشخدمت بشقاب را جلوی لاووازیه گذاشت و گفت: موسیو، جین پاول غذای مخصوصی را برای ناهارتان تدارک دیده است. ماهی قزلآلای سرخ شده، با سبزیجات تازه و سیبزمینی تزیینشده.
روی پوست برشته ماهی بادام چرخشده پاشیده شده بود و گوشت سفید آن آنقدر نرم بود که براحتی با چنگال جدا میشد...
***
برای کامیل مارتین مسلم شد که مسابقه را باخته و فهمید که مغلوب شده است. در تمام این سالها برای اولین بار بود که شکست میخورد. آبرویش جلوی همه مردم و از همه بدتر جلوی دوربین و در واقع جلوی کل مردم فرانسه ریخته شده بود. دانههای عرق روی پیشانیاش دیده میشد. گزارشگران، فیلمبرداران و کارکنان هر دو رستوران درگوشی با هم پچپچ میکردند.
پیشخدمتهای رستوران «آوبرگ کامیل» با صدای بلند جملههای دلگرم کننده و امیدبخش به او میگفتند. فقط ماموران پلیس و قضات ساکت بودند. لاووازیه به میز تکیه داد و با لحنی ریشخندآمیز به کامیل گفت: و نهمین و آخرین ماده غذایی؟
کامیل مارتین بداقبال سرش را چرخاند و به او خیره شد.
برای چند لحظه جو پر اضطرابی حاکم بود. هیچکس حرف نمیزد. بعد کامیل دستانش را روی میز گذاشت و به سختی بلند شد. آهسته گفت: شما بروید، بروید. بعد تلوتلوخوران با صورتی رنگپریده به سمت در رفت. همه با نگاههایشان او را دنبال میکردند که با چه وضعی در آن آفتاب تند بعدازظهر به طرف رستورانش میرود.
لبخندی تلخ برلبان لاووازیه نمایان شد. او هم انتقام مرگ همسرش را گرفته بود و هم خودش را از شر او خلاص کرده بود.
ولی واقعا آخرین ماده غذایی چه میتوانست باشد؟
لاووازیه نگاهش را از ماهی قزلآلا برداشت و به سربازرس دامیوت که کنارش ایستاده بود، نگریست. جین پاول هم سر میز آمده بود.
سرآشپز دوم که به خاطر تعریف و تمجیدها گل از گلش شکفته بود به لاووازیه گفت: ماهی قزلآلا موسیو. همان که دوست دارید!
سربازرس روبهروی لاووازیه پشت میزی نشست و گفت: به ما نگفتید آخرین ماده غذایی که او نتوانست بگوید چه بود.
لاووازیه تکه ماهیای که در دهانش بود قورت داد، بعد دامیوت ادامه داد: بعضیها میگویند وانیل بوده اما من شخصا معتقدم که نوعی ادویه بوده.
جین پاول از شدت هیجان به خود لرزید و گفت: ادویه! من دیدم که شما آن را روی تخممرغ پاشیدید و بعد آن را در جیب پیشبندتان که در اتاقتان آویزان است گذاشتید. من امروز از همان ادویه روی ماهی شما پاشیدم موسیو.
سربازرس دامیوت رو به لاووازیه کرد و گفت: پس حق با من بود! نهمین ماده یک نوع ادویه بوده، لاووازیه احساس کرد که عرق تمام بدنش را فرا گرفته.
دست و پنجه نرم کردن با مرگ شروع شده بود.
لاووازیه به این فکر کرد که چقدر طول کشید تا سم اثر کند و کامیل مارتین را از پای درآورد...
پایان
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: