در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هر چه بزرگتر میشدم رنج این دعواها بیشتر میشد انگار تا وقتی که بچهتر بودم به عمق فاجعه بزرگی که در زندگی ما جاری بود پی نمیبردم. وقتی 10 یا 12 ساله بودم برای اولین بار بالاخره به صدا درآمدم. درست یادم هست، وقتی در حال فریاد زدن به سر یکدیگر بودند از پلههای خانهمان پایین آمدم و گلدانی را که برای تزیین گوشه خانه گذاشته بودند را با قدرت هر چه تمامتر روی زمین کوبیدم. صدای آن آنقدر بلند بود که برای لحظاتی همه جا را سکوت فرا گرفت. آنها ساکت شده بودند و با چشمانی خیره به من نگاه میکردند. همه جا را خرده شیشه گلدان بزرگ فرا گرفته بود و من که با پای برهنه با لباس خواب نزدیک آنها ایستاده بودم خیره نگاهشان میکردم. مادرم در چشمانم خیره شده بود و هر چه سعی میکرد نمیتوانست جوابی برای سوالات بیشماری که در ذهنش بود، پیدا کند. چند جای پایم زخم شده بود و شیشهها در اطراف پراکنده بود. من بدون آن که کلمهای حرف بزنم سعی کردم دوباره از پلههای خانه به اتاقم برگردم. شیشهها زیر پایم خرد میشد و خون زمین را برداشته بود. مادرم فریادزنان خودش را به من رساند و مرا از روی زمین بلند کرد و ساعتی بعد در بیمارستان روی تخت خوابیده بودم. این اولین باری بود که به خوبی به یاد میآورم چه طور جلوی پدر و مادرم ناگهان شورش کردم. این اولین بار، هرگز آخرین بار نبود.»
«جیسون اسپیرز» 25 ساله به اتهام به قتل رساندن پدر و مادر و خواهر 10 سالهاش در زندان به سر میبرد. او با شلیک گلوله توانست هر 3 عضو خانوادهاش را از پای در آورد و سپس خودش با پلیس تماس گرفت و به قتلی که مرتکب شده بود اعتراف کرد. گرچه آزمایشها نشان داده است که هنگام وقوع این قتلها او مقدار زیادی موادمخدر مصرف کرده بوده است، اما رای اعضای هیات منصفه برای این پسر که خود مدعی است در کمال صحت عقل مرتکب جنایات شده احتمالا سنگین خواهد بود. برای او که در دادگاه کوچکترین نشانی از پشیمانی در چشمانش دیده نمیشد ظاهرا هر حکمی قابل قبول است، او به گفته خودش مدتهاست که دست از زندگی کشیده است.
«بعد از آن رفتار عجیب من، پدر و مادرم فهمیدند که از دست رفتارهایشان عذاب زیادی میکشم اما انگار فایدهای نداشت. دعواهایشان به جای این که پایانی پیدا کند آرامتر شده بود اما رفتارهای سردشان بیش از قبل مرا آزار میداد. نمیدانم چرا اینقدر روی آنها و رفتارهایشان حساس بودم، چرا اینقدر مهم بود که آیا آنها سر میز شام با یکدیگر حرف میزنند یا نه، برای من که پسر بچهای بودم که باید دنبال بازیگوشیهای خاص خودش میرفت مهمترین موضوع زندگیم آن بود که به محض رسیدن به خانه از مدرسه، خودم را به مادرم برسانم و از نوع رفتارش حدس بزنم که آیا با پدرم قهر است یا آشتی. خودم نمیدانستم چرا، اما مهم بود. چند سال بعد در حالی که مشکلات آنها هرگز پایان نداشت، خواهرم به دنیا آمد. خواهری که فکر میکردم با تولد بیموقع خود بتواند سر و سامانی به زندگی آشفته ما بدهد اما اشتباه میکردم. او در میان هیاهو و سرو صدای زیاد در خانه ما بزرگ میشد و هیچکس کمترین توجهی به او نشان نمیداد. مادرم انگار در دنیای دیگری زندگی میکرد و هر وقت به دنیای واقعیتها که زندگی ما را شامل میشد باز میگشت، بار دیگر دعوای بزرگی با پدرم به راه میانداخت که حالم را بد میکرد. وقتی دبیرستانم تمام شد بعد از 2 سال بالاخره سر کار رفتم. خودم میدانستم که از لحاظ روحی خلاهای زیادی در وجودم هست که باید آنها را پر میکردم. در یک رستوران مشغول به کار شدم و در همان هفتههای اول از یکی دیگر از کارکنان این رستوران که دختری 30 ساله بود خواستگاری کردم. «نیکی» خیلی خوب میدانست که من کوچکترین علاقهای به او ندارم و تنها برای فرار از وضعیت اسفناک روحی که به آن دچار هستم به چنین پیشنهادی دست زدهام، اما در کمال تعجب با پیشنهاد من موافقت کرد. بله گفتن او به من که هرگز از کسی جواب مثبت در زندگیام نگرفته بودم، جای خوشحالی داشت. فوری موضوع را با پدر و مادرم در میان گذاشتم، اما برخلاف آنچه که تصور میکردم با عکسالعمل شدید آنها مواجه شدم. پدرم به حرفی که میزدم خندید و گفت من حتی نمیتوانم یک روز اتاقم را مرتب نگه دارم، پس چطور میتوانم یک زندگی را مرتب و درست راهنمایی کنم و مادرم هم همان چیزی را گفت که خودم فکرش را میکردم. او گفت اگر میخواهم از زندگی مشترک چیزی بدانم بهتر است کمی به زندگی آنها دقت کنم. او گفت که پدرم را عاشقانه دوست دارد اما همه زندگی به عشق ختم نمیشود. باید تفاهم و خیلی چیزهای دیگر وجود داشته باشد که در یک زندگی به راحتی به دست نمیآیند. من حرفهایش را نمیفهمیدم یعنی نمیخواستم که بفهمم، آنچه که برایم مهم بود، آن بود که بالاخره در زندگیام یک نقطه روشن پیدا شده بود که میتوانست امیدوارکننده باشد و آنها آن را جدی نمیگرفتند. بدون حمایت آنها کاری از دستم برنمیآمد زیرا حتی پول خریدن سیگارهای روزانهام را گاهی اوقات نداشتم. گذشت از نیکی برایم سخت نبود، اما این که بار دیگر از سوی آنها به بنبست خورده بودم، اذیتم میکرد. با خودم فکر میکردم در زندگی آنها هیچ نقشی ندارم و کوچکترین توجهی به من ندارند. نمیخواستم زندگیام این طور باشد فکر میکردم با ازدواجی که خواهم کرد همه چیز را تغییر خواهم داد. شدت تنفر من نسبت به همه آنها روز به روز بیشتر میشد.
نمیخواستم حتی لحظهای به روی آنها نگاه کنم. کمکم با اعتیاد به مواد مخدر همه چیز شکل بدتری به خود گرفت. با مصرف مواد سعی میکردم خودم را از این دنیا دور کنم و در دنیایی غرق شوم که واقعیت نداشت. در یکی از همان دفعاتی که بشدت مواد مصرف کرده بودم تصمیم گرفتم از همه آنها که زندگی مرا خراب کرده بودند، انتقام بگیرم. انگار عقده همه این سالها بیرون ریخته بود. میدانستم پدرم اسلحهای دارد که زیر تختش از آن نگهداری میکند. سراغ آن رفتم و نیمههای شب به سوی آنها شلیک کردم. احساس بدی نداشتم فقط حس میکردم تاریکی بیش از قبل مرا فراگرفت درست فکر میکردم. من در تاریکی مطلق فرو رفتم».
مترجم: المیرا صدیقی
منبع: سیبیاس نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: