در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نامش رجب است و عراقیالاصل. ولی سالیان سال در ایران زندگی کرده و سابقه کیفری نیز دارد. سرباز ورودش را اعلام میکند و صدای زنجیر سکوت سنگین را میشکند. رجب با نگاهی سرگردان وارد میشود و با اشارهای روی صندلی ردیف جلو مینشیند. رنگپریده و دستهای لرزانش گواهی میدهد که خود از عاقبت و جزای جنایتی که انجام داده آگاه است. محاکمه که به پایان میرسد، فرصتی دست میدهد تا سوالاتی از رجب بپرسم و نخستین سوال رابطه او با مقتول است: «سهراب را میشناختم اما زیاد هم با او صمیمی نبودم. رفاقت من بیشتر با کیوان بود. او در یک خانه قدیمی در محله سرپولک زندگی میکرد. آن روزها تازه از زندان آزاد شده بودم و جایی برای ماندن نداشتم به همین خاطر به خانه کیوان رفتم. در واقع او فقط یک اتاق داشت. صاحبخانه اتاقها را که دورتادور حیاطی بزرگ بود اجاره میداد. بیشتر مستاجرها مجرد بودند. سهراب هم یکی از مستاجران بود که از قبل میشناختمش.»
رجب درباره نوع رابطهاش با مقتول توضیح میدهد: «خیلی رابطه سطحی و مختصری داشتیم. البته ظاهرا سهراب از من خوشش نمیآمد به همین خاطر هم از حضورم در اتاق کیوان ناراضی بود و رفتارهایی میکرد که باعث ناراحتی من میشد به همین خاطر هم در دومین روز اقامتم در آنجا تصمیم گرفتم آن خانه را ترک کنم ولی موقعیتاش پیش نیامد.»
متهم هرچند جملهای که میگوید، کمی مکث میکند. گویی به حافظهاش فشار میآورد تا آن حوادث و ماجراها را به خاطر بیاورد. هنگامی که نوبت به پرسیدن از چرایی و چگونگی وقوع قتل میرسد سرش را پایین میاندازد. در حالی که ابتدا به لکنت افتاده است، میگوید: «من خواب بودم که کیوان به سراغم آمد و بیدارم کرد. گفت در اتاق سهراب اتفاق بدی رخ داده است. خودم را به آنجا رساندم و مقتول را در حال آزار پسری نوجوان دیدم. از این رفتار سهراب خیلی ناراحت شدم و به او اعتراض کردم و خواستم از این کارش دست بردارد و پسرک را رها کند اما سهراب به من فحاشی کرد و باعث عصبانیتم شد.»
رجب در حالی این ادعا را مطرح میکند که دو شاهد جنایت گفتههای او را تایید نکردهاند «وقتی این موضوع را به متهم میگویم، پاسخ میدهد: من آنچه را که دیدم، میگویم. حرفهایم حقیقت است. آن زمان فقط کیوان، سهراب را دیده بود و موقع قتل به جز من کس دیگری حضور نداشت.»
پس از دقایقی اصرار روی علت شروع درگیری، رجب بقیه ماجرا را این طور بازگو میکند: «بلافاصله قمهای را که از قبل در اتاق کیوان گذاشته بودم، برداشتم. سهراب هم به حیاط آمد و دعوای سختی شروع شد و من چند ضربه به سهراب زدم. البته نمیخواستم او را بکشم و فقط میخواستم زخمیاش کنم. سهراب مجروح و غرق در خون روی زمین افتاد و من بشدت وحشتزده شدم.»
رجب پس از قتل بلافاصله از آن خانه قدیمی گریخت و تا 6 سال خبری از او نبود. خودش درباره نحوه فرار از قتلگاه میگوید: «دو نفر از دوستان سهراب با شنیدن صدای فریاد او به حیاط دویدند و خواستند مانع فرار من شوند ولی من با چاقو تهدیدشان کردم و گفتم اگر جلو بیایند آنها را هم میزنم. این طور بود که راه فرار را برای خودم باز کردم و چون میدانستم پلیس به سرعت به دنبالم میگردد به سمت منطقه مرزی رفتم و پس از چند روز توانستم از ایران خارج شوم و به عراق بروم.»
رجب از سرباز محافظش اجازه میخواهد تا سیگاری بگیرد، اما استعمال دخانیات در دادگاه ممنوع است واو که کلافه به نظر میرسد، به ناچار ادامه ماجرا را بازگو میکند وتوضیح میدهد که 6سال در عراق به کارهای مختلف اشتغال داشته و مطمئن بود در آنجا کسی دنبال وی نمیگردد تا این که بالاخره تصمیم گرفت به ایران برگردد.
«فکر میکردم دیگر پرونده مختومه شده و کسی به یاد قتل سهراب نیست. کاملا مطمئن بودم اگر به ایران برگردم مشکلی برایم پیش نمیآید. با این فکر بود که راهی تهران شدم اما هنوز چند ماهی از بازگشتم نگذشته بود که مرا دستگیر کردند.»
هر چند رجب پیش از این تجربه زندان را داشت اما این بار اتهامش قتل عمد بود و میدانست مکافاتی سخت در انتظارش است. او درباره وقایع بعد از دستگیری میگوید: «پارسال مرا دستگیر کردند و به اداره آگاهی بردند اول ازموضوع قتل ابراز بیاطلاعی کردم اما آنقدر بازجویی ادامه یافت تا دیدم انکار بیفایده است. اول این که دو شاهد علیه من وجود داشت و دوم این که من دو قطعه عکس خودم را در اتاق کیوان جا گذاشته بودم و عکسها در پرونده وجود داشت و نمیتوانستم ادعا کنم من آن رجب تحت تعقیب نیستم و مرا اشتباه گرفتهاند. بعد از این که به قتل اعتراف کردم من را به دادسرای امور جنایی بردند. سه یا چهار جلسه بازجویی شدم تا این که مرا به زندان فرستادند تا در انتظار محاکمه بمانم.»
از رجب درباره علت به تعویق افتادن محاکمهاش میپرسم و او جواب میدهد: «این به خاطر مسائل حقوقی و قانونی بود. ظاهرا یک بار پروندهام را به دادگاه کیفری فرستادند اما آنها گفتند چون قتل قبل از زمان تشکیل این دادگاه بوده من باید در جای دیگری محاکمه شوم. وقتی پرونده را به اینجا دادگاه عمومی فرستادند، گفتند پرونده های قتل باید در دادگاه کیفری رسیدگی شود. آخرسر پرونده را به دیوان عالی کشور فرستادند تا مشخص شود من کجا باید محاکمه شوم. این مراحل حدود یک سال طول کشید.»
وقتی نوبت به تعریف کردن از شرایط زندان میرسد، رجب سری تکان میدهد، آهی میکشد و میگوید: «زندان، زندان است. سخت است اما کاری نمیشود کرد. باید تحمل کرد. سختیهای خود زندان به کنار. این که آدم نداند سرنوشت و تکلیفش چیست خودش آنقدر آزاردهنده است که شرایط را سختتر هم میکند. خیلی از متهمان در زندان اوضاعی مثل من دارند. دوری از خانواده، سرنوشت و آیندهای نامعلوم و...»
صدایش میلرزد و دیگر به حرفش ادامه نمیدهد. وقتی بلند میشود تا همراه سرباز محافظ از دادگاه بیرون برود، ناگفته اعلام میکند از نظر او این گفتگو به پایان رسیده است. در همان حالت ایستاده آخرین سوال را میپرسم: حالا چه احساسی داری و درباره کاری که انجام دادهای چه فکر میکنی؟
«من به خاطر آن پسربچه با سهراب دعوا کردم، ولی به هر حال نباید او را میکشتم. اولین چیزی که در دعوا به ذهنم رسید این بود که سراغ قمه بروم. درزندان خیلیها مثل من هستند یک لحظه عصبانی میشوند و چاقو در دست میگیرند. این کار خیلی خطرناک است. بعضیها فکر میکنند کار به قتل نمیرسد و فقط طرف را میترسانند یا نهایتا زخمیاش میکنند، در حالی که این یک اشتباه بزرگ است و کسی نباید این طور فکر کند.
آدم تا میتواند باید کاری کند که از دعوا و درگیری دور باشد.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: