در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
وقتی که فوت کرد خوشی و شادی هم از زندگی من رفت. پدربزرگم یک جوری محافظ من بود و بعد از فوتش پدرم اجازه تنها بیرون رفتن را به من نمیداد. تنهایی هم در خانه دیوانه میشدم. برای سرگرم شدنم هر کاری میکردم ولی فایده نداشت. با فراموش شدن پدربزرگم من هم از زندگی پدر و مادرم فراموش شدم. هر چقدر هم که پدر و مادر شما گرفتار باشند ولی باز امکان ندارد تولد تو را فراموش کنند، اما تولد من فراموش شد. مادرم فقط به درس و مشق من اهمیت میداد. معلم خصوصی و کلاس فوقالعاده و... ولی به خودم نه. زندگی من تا یک سال به همین منوال گذشت تا وقتی که با یک دوست آشنا شدم. من اسمش را گذاشتم فرشته چون واقعا فرشته نجات من بود.
آن سال من شاگرد اول مدرسه شدم ولی روزی که از دانشآموزان قدردانی میکردند پدرم و مادرم نبودند. هیچ وقت یادم نمیرود وقتی که به روی سن رفتم تا جایزه بگیرم سرم را انداختم پایین تا یک وقت چشمم به چهره کسانی که میپرسیدند والدینم کجا هستند نیفتد. آنقدر ناراحت بودم که تصمیم گرفتم دیگر به خانه نروم، اما برگشتم ولی تصمیم گرفتم با هیچ کدامشان صحبت نکنم. تازه وقتی به خانه رسیدم یک پیام دلگرمکننده شنیدم.
از طرف پدرم بود: «عزیزم مادرت شب شیفته، منم دیر میام.»، اما با کمک فرشته خودم را پیدا کردم. او بدلی از پدربزرگم بود. معنی و محبت و مهربانی را با او فهمیدم. او به من پیشنهاد کرد نزد یک مشاور برویم. پیشنهادی که من هم به شما میکنم. لابد میگویید مگر ما دیوانه هستیم؟ این همان حرفی است که من به او زدم. ولی او گفت مگر فقط دیوانهها پیش مشاور میروند؟ با مشاوره توانستم درک کنم که دیگران هم مرا دوست دارند. حس کردم وقتش شده با پدر و مادرم صحبت کنم. چون میدانستم از آنها چه میخواهم. ولی هر وقت پیشقدم میشدم و حرف پیش میکشیدم میگفتند همه این کارها برای آینده تو است. البته پدر و مادرم هم حق داشتند.
میخواستند دخترشان راحت زندگی میکند ولی نمیدانستند این راحتی و آرامش چگونه ایجاد میشود. به هر حال هر جوری بود یک شب که مادرم شیفت نبود را برای صحبت با او انتخاب کردم. آن شب خودم غذا را درست کردم تا به آنها بفهمانم چقدر برایم عزیز هستند. حالا مادر و پدرم چقدر از من تعجب کردند بماند ولی بعد از 17 سال توانستم با آنها حرف بزنم. به آنها گفتم من فقیر محبت شما هستم نه پولتان، درسته اگر کار نکنید فقیر پول هم میشویم ولی هر چیزی به اندازه خودش. من فقط حرف میزدم. حرفهایی که این سالها در دلم انبار شده بود. مادرم کم مانده بود گریه کند. پدرم هم فقط نگاهم میکرد. بعد یک دفعه بهم گفت: تو کی این قدر بزرگ شدی؟
نامههایی را که میخوانید دو نفر از خوانندگان خوب نسل سوم یعنی ستاره و زینب برایمان فرستادهاند. هر کدام در جواب دو نامه متفاوت. ستاره نامهاش را در جواب نامه امیر نوشته که در تاریخ 25 تیر به چاپ رسید و زینب نامهاش را در جواب نامه فریبا که در تاریخ 8 مرداد منتشر شد.
مشکلی که این قدر برایم بزرگ بود با یک صحبت دستهجمعی خیلی کوچک شد. فقط با صحبت کردن با پدر و مادرم. حالا مادرم فقط در دانشگاه درس میدهد و به بیمارستان نمیرود. پدرم هم قسمتی از وقتش را به من اختصاص داده است. الان احساس میکنم خوشبختترین دختر دنیا هستم. من همکلاسیام فرشته را داشتم که توانست راهنماییام کند. اگر چنین کسی را ندارید چیزی یا کسی را دارید که مثل پول و مال نیست. اون کس خداست. خدایی که برای همه یکسان است و هیچ وقت تمام نمیشود و تنهایت نمیگذارد. هستی خواهر عزیزم موقعیتی پیش بیاور که بتوانی با پدر و مادرت حرف بزنی. مطمئن باش این طوری لااقل حرفهایت را به آنها زدهای و آنها هم واکنشی نشان خواهند داد. امیدوارم همه کسانی که با وضعی شبیه ما مواجه هستند لااقل در آینده با کودکانشان اینگونه رفتار نکنند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: