گرداب‌

کد خبر: ۱۹۷۸۳۳

یه دختر کوچولو که انگار عروسکشو پشت در از دستش گرفتن. چشمات پر از اشک می‌شه. می‌گه: ازت پرسیدم کی معرفی‌ات کرده. گفتی روزنامه یا نمی‌دونم شاید گفتی هیچ‌کس.

توی دلت می‌گی: گفتم هیچ‌کس، هیچ‌کس. توی دلت می‌گی: فقط بلدی توی دلت حرف بزنی. به برادرت هم توی دلت گفتی نامرد. می‌گه: همون روز استخدامت کردم. تو فکر بودم با اولین حقوقت یه عروسک هم برات بخرم.
می‌خنده و می‌خنده.

تو فقط به راه رفتنش، به اندام ورزیده‌اش و به بلوز تنگش نگاه می‌کنی . چرا نمی‌پرسی چند وقت می‌خواد بمونه. که تکلیف تو چی می‌شه. نمی‌پرسی، خفه‌خون گرفتی. روز اول هم که می‌اومدی سر کار و برادرت گفت: باید حرف رئیستو گوش بدی و دهنتو ببندی. هر چی هم گفت انجام بدی تا کارتو از دست ندی. چرا نپرسیدی هر چی شامل چه چیزایی می‌شه؟ اون روز هم خفه‌خون گرفته بودی. فقط گوش دادی و دهنتو بستی، چشماتم بستی.

می‌گه با کشتی 3 ماه تو راهیم. 3 ماه کم نیست. آنقدر هیجان داره که صداش می‌لرزه. لرزش صداشو خوب می‌شناسی. می‌گه: اونجا توی کمپ می‌مونیم. تمام این مدت شبه. فقط شب. تو شب باید کار کنی‌فیلم بگیری و نمونه‌برداری کنی.

انگشتشو هی جلوی صورتت تکون می‌ده انگار واسه خاطر تو می‌ره. می‌گه همه چی‌رو آماده کنی ببری تا کنفرانس بدی. این یعنی کلی کار.

قبلا هم بهت گفته بود، عین همین حرف‌هارو. ولی حالا یه جور دیگه‌اس. واقعا داره می‌ره و چمدوناش جلوی درن. صورتتو که با دست می‌پوشونی می‌گه  هیچ زنی نمی‌‌تونه با محققی که باید دائم در سفر باشه سرکنه.
می‌خوای بگی حاضری تا آخر دنیا هم که شده باهاش بری. احمقی اگه بگی چون تورو تا سر کوچه هم با خودش نمی‌بره. تو فقط یه منشی هستی، یه کار راه‌انداز بیچاره،‌ یه احمق.

می‌ره آشپزخونه و سوت می‌زنه، هی سوت می‌زنه. چرا ساکتی. چرا نمی‌گی خفه شو. چرا نمی‌گی دهنتو ببند.
با همین صداش، سوت زدنش جادوت نکرد؟ ‌کرد. تو هم فقط گوش دادی مثل حالا. چون تشنه بودی، تشنه صدای کسی که به‌جای این‌که یه بند بهت فحش بده مدام توی گوشت بگه چشم مخملی، افسونم کن، افسونم کن.

دو تا لیوان شربت می‌یاره سر میز. با انگشت یخ‌های توی لیوان رو بهم می‌زنه و می‌گه پاشو. بلند شو این قیافه رو به خودت نگیر. دوباره می‌ذاری بهت دستور بده. دیگه داره می ره، دیگه رئیست که نیست. تو سری خوری دیگه. همیشه بودی. برادرت هم که گفت بسه دیگه وقتشه بری کار کنی و خرج خودتو در بیاری چرا برنگشتی بهش بگی منم از این خونه سهم ارث دارم. می‌مردی تو صورت زنش که ریز‌ریز می‌‌خندید نگاه کنی و بگی اینجا خونه منم هست. می‌مردی بگی اصلا بودن و نبودن من مگه فرقی هم برات می‌کنه؟ می‌مردی بگی؟ آره می‌مردی!؟

احمق، بلند می‌شی. دگمه‌های مانتوتو یکی‌یکی باز می‌کنی. دستشو دراز می‌کنه که مانتوتو بگیره. همین‌طوری وانسا، هلش بده، انگشتاشو گاز بگیر. ناخن‌هاتو توی چشماش فرو کن. یالله یه کاری بکن. مانتو رو ازت می‌گیره و آویزون می‌کنه. و با مهربانی نگاهت می کنه .

نه، نشین اونجا نشین، روی او کاناپه چرمی سیاه لعنتی نشین، می‌شینی. مثل یه عروسک بی‌اراده‌ای. عروسک، عروسک، صدبار بهت گفته عروسک.

هزار بار بهت گفته. چون مثل یه عروسک بازی‌ات داده. لیوانت رو می‌ده دستت. نخور، نخورش،نوشیدنی رو سر می‌کشی. واسه این که فکر می‌کنی این تنها چیزیه که آرومت می‌کنه.  می‌گه دختر خوبی باش. سخت‌ نگیر. این همه مرد. همه‌شون هم عین هم. با یکی شون عروسی کن.

ناامیدکننده‌ای که حتی نمی‌گی چه‌طور می‌تونم. چه‌طور می‌تونم ازدواج کنم؟ طرف ضبط صوت می‌ره. کلیدشو می‌زنه. موسیقی ملایمی توی اتاق پخش می‌شه. بر می‌گرده می‌گه دوره خوبی  بود نه؟ سرتو تکون می‌دی. چرا ساکتی؟ چرا نمی‌گی چه روزهای پر اضطرابی رو گذروندی و چه شبهای پر از کابوسی. یکی با صدای مردونه گرفته‌ای می‌خونه آی آی سرنوشت دریا ماسه‌ها رو می‌بره، شب رو روز می‌بره. تو رو من می‌برم، کجا کجا لا لا لا.
می‌یاد کنارت می‌شینه و می‌گه فردا صبح که رفتم دیگه همه چی‌ رو فراموش می‌کنی. بهت قول می‌دم. می‌‌تونی فراموش کنی؟ می‌تونی؟

بهش بگو داره مزخرف می‌گه، بگو همه حرفاش دروغه. بگو. بقیه شربت رو می‌خوری. از حرف زدن خبری نیست. لال مونی گرفتی.

با انگشت عکس بزرگ روی دیوارو نشونت می‌ده و می‌گه نگاه کن اون جا آخر دنیاس. همه‌اش یخه. قراره برم تو سرما و یخبندون. خیال نکن قراره به من خوش بگذره.

تابلوی روی دیوار هی دور و نزدیک می‌شه. حس می‌کنی از اونجا متنفری. از اون یخ‌های سفید سفید و آسمون آبی آبی. صورتت رو با دستات می‌پوشونی.

تلفن که زنگ می‌زنه از جا می‌پره. گوشی رو
برمی‌داره. توی اتاق راه می‌ره و بلند بلند انگلیسی حرف می‌زنه. بلند شو احمق، بلند شو. چیزی بگو، یه کاری بکن، اتاقو بهم بریز، میزو برگردون، کامپیوترو خرد کن، گلدون پر از گل‌های زرد پلاستیکی رو بکوب به دیوار. یا لااقل بذار برو.

... دریا ماسه‌هارو می‌بره... شب روزو می‌بره... لالالا...  سست می‌شی، توی مبل فرو می‌ری. همه چی ازت دور می‌شن. چمدون، میز، لیوان،‌ تابلو، حتی سیاهی اندامش که دائم می‌ره و می‌یاد یواش یواش محو می‌شن.
چیزی نمی‌بینی، نمی‌شنوی. سر تو روی کاناپه سیاه نکبتی می‌ذاری و چشماتو می بندی. انگار وسط یخ‌های قطبی. تنهای تنها. درست وسط اون همه یخ ایستادی و داری می‌لرزی. برف روی سر و صورتت می‌باره و همین‌طور می‌لرزی.

 می‌گه وقتشه که بری. یه جلسه فوری برام پیش اومده. همین طور بهش زل می‌زنی. می‌گه آدمای مهمی‌اند. درباره سفر. مانتو رو به طرفت می‌گیره و می‌گه زنگ زدم آژانس بیاد. یه پاکت می‌ذاره توی کیفت و می‌گه دیگه هیچ حسابی با هم نداریم.

گیج گیجی. اتاق دور سرت تاب می‌خوره. دلت نمی‌خواد بلند شی. کمکت می‌کنه مانتوتو بپوشی. دگمه‌ها رو جابه‌جا می‌بندی. بازشون می‌کنی و دوباره می‌بندی . صورتت رو بین دو دستت می‌گیری آهسته می‌گه خداحافظ کوچولو.

دیگه تموم شد بیچاره. هیچ کاری ازت برنمی‌یاد.

به طرف در هلت می‌ده. کنار در می‌ایستی و نگاش می‌کنی. ضبط صوت رو خاموش می‌کنه. با عجله لیوان‌ها رو بر می‌داره و توی ظرفشویی می‌اندازه و شیر آب رو باز می‌کنه روشون. از همون جا می‌گه ماشین جلوی در منتظره ‌ها.

یعنی که باید بری. اومده بودی باهاش حرف بزنی. حتی یادت نمی‌یاد چه چیزایی می‌خواستی بگی.

کاغذهای روی میزشو تندتند مرتب می‌کنه. کتاب‌ها رو توی قفسه صاف می‌کنه. چشمت می‌افته به تابلو. تابلوی آخر دنیا. رنگ‌های آبی و سفید تابلو توی هم رفتن. دیگه نه آبی آبیه و نه سفید سفید. نه یخ‌ها یخن و نه آسمون آسمون.

مهیندخت حسنی‌زاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها