منتقد فرنگرفته: شما بیایید مقایسه کنید که در خارج چه تعداد از فیلمها براساس رمانها و نمایشنامهیشان ساخته میشوند. مثلا فیلم...
فیلمنامهنویس پرکار: بین خودمون باشه. خیلی وقته که دیگه ایدهای تو بساطم ندارم. هر چی بوده نوشتم و دادم ساختن. میگن تو این ادبیات فارسی قصههایی هست که میشه ازشون استفاده کرد.
***
تهیهکنندهای بدنهای روزی گوشی تلفن را برداشت و با خشم شمارهای را که از حفظ بود گرفت.
تهیهکننده: علیک سلام. جنابعالی فکر کردهاید که بنده و همکارانمان بوقیم که این قصههای دری وری را به ما قالب میکنین؟
فیلمنامهنویس: به جون عزیزت فیلمنامهاش توپ توپه. کجاش مشکل داره که خاطر حضرتعالی را مکدر کرده؟
تهیهکننده: بفرمایین کجاش مشکل نداره؟ اولش رو که از فیلم تام کروز بلند کردی...
فیلمنامهنویس: کدوم فیلم تام کروز؟ اشتباه میکنین قربان.
تهیهکننده: همون فیلم که سوار هواپیما میشد و عینک ریبن زده بود. قاپ کان؟ راپ تان؟
فیلمنامهنویس: تاپ گان رو میفرمایین. ای بابا این چه ربطی به اون داره.
تهیهکننده: ربطشو من میفهمم که 300 میلیونمو میخوام بذارم پای این پروژه. تو چرا از اساطیر خودمون استفاده نمیکنی؟ این همه قصه داریم توی ادبیات فارسیمون.
فیلمنامهنویس: (سعی میکند جلوی خندهاش را بگیرد) آخه شما فکر میکنین نوشتن قصهای از روی لیلی و مجنون یا خسرو و شیرین یا رستم و اسفندیار کاری داره؟
تهیهکننده: پس چرا داری درجا میزنی و ما رو سر کار گذاشتی؟
فیلمنامهنویس: من بنویسم، شما میتونین بسازین؟ میدونین چقدر دکورش خرج برمیداره، چقدر سیاهیلشکر میخواد، کدوم کارگردانی میتونه این صحنههای مربوط به دنیای قدیم را میزانسن بده؟
تهیهکننده: شما بنویس، اونش با من.
2 ماه بعد
تهیهکننده: ببین من و تعدادی از سرمایهگذاران داریم فیلمنامهات را میخوانیم و توی چند تا از کلماتش موندیم.
بادافره و خود و گرزه گاورنگ و پیلتن و اینها یعنی چی؟
فیلمنامهنویس: معنی اینها را نمیدونین؟
تهیهکننده: دونستن که میدونیم. یادمون رفته.
فیلمنامهنویس: پس باید من هم بیام اونجا تا همه اینها را برات معنی کنم. اینجوری نمیشه که...
تهیهکننده: حالا چرا از این کلمههای قلمبه سلمبه استفاده کردی؟
فیلمنامهنویس: خودت گفتی اقتباس از متون کهن میخوای.
تهیهکننده: حالا این قصه را از کجا اقتباس کردی؟
فیلمنامهنویس: داستان بیژن و منیژه است. فکر کنم نخوندیش، از کتاب رباعیات خیام درآوردم. خوبه؟
تهیهکننده: خوب که بله. بد نیست. من اصولا از هر متن کهنی خوشم میآد.
3 ماه بعد
تهیهکننده: آقای کارگردان! ما اثر فاخر میخوایم بسازیم. چرا فیلمبرداری رو شروع نمیکنین؟
کارگردان: شما فکر میکنین که قصه آپارتمانیه که زود بسازیمش؟ من دارم با طراح صحنهام دنبال لوکیشن مناسب میگردم که فضای اون دوران را تداعی کنه. الکی که نمیشه فیلمبرداری کرد.
تهیهکننده: نمیشه تو همین جاده قم یا بیابونهای شهریار سر و ته قضیه را هم آورد؟
کارگردان: فعلا نه. شاید اگر مجبور بشیم این کار را بکنیم. شما لباس و کلاهخود و اسب تهیه کردید؟
تهیهکننده: نه والله. اون تعدادی که تو خواسته بودی کلی پام آب میخوره. از کجا بیارم بدم؟ نمیتونی یهخرده جمع و جورش کنی؟
کارگردان: نبرد باستانی را با کلاهخود و زره و اسب نگیرم، با چی بگیرم؟ میخوای بگم تیشرت و شلوار جین بپوشن!
تهیهکننده: ببین من یه رفیق دارم که اهل فلسفه و این حرفهاست. میگه زره و کلاهخود رو بیخیال شو و بذار اینها کت و شلوار بپوشن تا پست مدرن بشه.
کارگردان: نه بابا؟ میخوای کلا اسب رو هم بیخیال شو و بذار سوار ماکسیما بشن و به جای شمشیر هم چاقو ضامندار دست بگیرن؟
تهیهکننده: با چاقو موافق نیستم چون فضای کارهای یکی از فیلمسازان قدیمی را به خاطر میآورد.
کارگردان: من همینجا استعفای خودم را اعلام میکنم.
یک سال بعد
خبرنگار: شما به عنوان تهیهکننده معروف سینمای ایران چرا به سراغ اقتباس نمیروید؟
تهیهکننده: بنده با احترام به سینمای فاخر و شریف اعلام میکنم که شدیدا مشتاق ساختن فیلمی از روی یکی از داستانهای شاهنامه هستم.
خبرنگار: پس چرا نمیسازین؟
تهیهکننده: بنده بارها برای ساخت اینگونه فیلمها اقدام کردم اما به دلیل فقدان نویسنده و کارگردانی ماهر از ادامه پروژه منصرف شدم. هماکنون درصدد ساخت فیلمی درباره لقمان حکیم هستم.
غضنفر هالیوودیان
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم