روایت یک متهم از جنایت در ساختمان چهار طبقه‌

طاقتم در برابر مشکلات کم بود

«کمرم زیر بار مشکلات زندگی خم شده بود. کم آورده بودم. نتوانستم آن همه فشار را تحمل کنم» اینها جملاتی است که آرتا در آخرین دفاع از خود عنوان می‌کند. او متهم به قتل زنی به نام نادره است و چندی پیش برای انجام محاکمه از زندان به مجتمع قضایی بعثت منتقل شد. وقتی از آرتا می‌پرسم چطور شد که قتل انجام دادی، چندین بار پی در پی ابراز پشیمانی می‌کند و می‌گوید، هنوز هم نفهمیدم چطور شد که آن زن را کشتم.
کد خبر: ۱۹۵۱۱۶

 آرتا خوش‌بیان و از خانواده‌ای با سطح فرهنگی بالاست. خودش درباره موقعیت خانوادگی‌اش توضیح می‌دهد: «پدر و مادرم لیسانس دارند و خودم هم دیپلم. وضع مالی‌مان خیلی خوب بود و هیچ مشکلی در زندگی نداشتیم تا این‌که یک اتفاق ورق را برگرداند.»

اتفاقی که متهم 35 ساله از آن یاد می‌کند سبب شد وضع مالی این خانواده دگرگون شود و آنها از نظر اقتصادی در تنگنا قرار بگیرند: «از آن به بعد بود که باران مشکلات باریدن گرفت. از آن به بعد در خانه‌مان همیشه دعوا بود، هرچه هم تلاش می‌کردیم مشکلات را رفع کنیم موفق نمی‌شدیم. من آن زمان در یک آموزشگاه کار می‌کردم ولی درآمدم کافی نبود بخصوص وقتی که عقد کردم.»

آرتا در حالی که سعی می‌کند با جملات ادبی و لحنی آرام صحبت کند تا به همه بقبولاند یک مجرم حرفه‌ای نیست و با ادبیات و خرده‌فرهنگ تبهکاران بیگانه است، در برابر این سوال که چرا در شرایط بد مالی و خانوادگی تصمیم به ازدواج گرفت، این طور پاسخ می‌دهد: «عاشق همسرم شده بودم. خیلی او را دوست داشتم و فکر می‌کردم بعد از عقد هر طور که شده اوضاع را سر و سامان می‌دهم به همین خاطر شغل جدیدی هم اختیار کردم. کارم این بود که از لابه‌لای  آگهی‌ روزنامه‌ها خانه‌های فروشی را پیدا می‌کردم و می‌خریدم سپس با سودی کم همان خانه را می‌فروختم، اما این کار هم راه چاره من نبود و مشکلاتم بعد از ازدواج صدچندان شد.»

متهم که به هیجان آمده با اشاره از سرباز محافظش که دست‌هایشان به هم زنجیر شده است، می‌خواهد که برخیزد. چند لحظه‌ای مکث می‌کند. نگاهش دورتادور اتاق دادگاه می‌دود و سپس ادامه می‌دهد: «پدر همسرم اصرار داشت هرچه زودتر سر خانه و زندگی خودمان برویم، می‌گفت خوب نیست دختر عقد‌کرده در خانه پدرش بماند. من که هنوز قدرت اقتصادی برای تهیه مسکن مناسب نداشتم از پدرم خواستم اجازه بدهد مدتی در منزل او زندگی کنیم، اما پدرم با این استدلال که برادر جوان و مجرد دارم خواسته‌ام را نپذیرفت. فشار‌های روانی که به من وارد می‌شد بیشتر از تحملم بود و واقعا آشفته شده بودم.»

همان‌طور که آرتا از وضع روانی اش در آن روزگار سخت صحبت می‌کند، مجبور می‌شوم حرفش را قطع کنم تا به ماجرای قتل برسیم: چرا نادره را کشتی؟

«اصلا نمی‌خواستم او را بکشم. نادره قصد داشت خانه‌اش را بفروشد من هم برای بازدید خانه که در یک ساختمان چهارطبقه بود به آنجا رفتم. او چند قدمی از من جلوتر راه می‌رفت تا این‌که یک لحظه وسوسه شدم و با چاقو به طرفش حمله کردم و او را کشتم. بعد از قتل، طلا و جواهرات و موبایلش را برداشتم و فراری شدم.»

همراه داشتن چاقو همیشه یکی از عوامل اصلی وقوع قتل است. آرتا درباره این‌که چرا چاقو حمل می‌کرد، توضیح می‌دهد: «قدرت‌ بدنی‌ام پایین بود و فکر می‌کردم داشتن چاقو باعث امنیتم می‌شود. همیشه چاقو را با کش به ساق پای راستم می‌بستم و بعد از قتل بود که فهمیدم چه تصور و باور غلطی داشتم و داشتن چاقو می‌تواند تا چه حد خطرناک باشد.»

آرتا پس از قتل 7 سال فراری بود. از او می‌پرسم سال‌های فرار چگونه سپری شد و آیا از این‌که هر لحظه ممکن است دستگیر شوی، نمی‌ترسیدی.

«روز بعد ازقتل به شیراز فرار کردم. عذاب وجدان بدی داشتم، اما ازدستگیری و مجازات هم می‌هراسیدم.

به همین دلیل از تسلیم کردن خودم منصرف شدم و از شیراز به شهری دیگر و از آنجا به شهری دیگر نقل مکان کردم. مجبور بودم مرتب محل سکونتم را تغییر بدهم تا شناسایی نشوم. در طی 7 سال در 17 شهر زندگی کردم و البته یک سال را هم در زندان گذراندم.»

یک سال زندانی که آرتا از آن صحبت می‌کند مربوط به اتهام جعل اسناد می‌شود، خودش ماجرا را این طور شرح می‌هد: «بعد از مدت‌ها آوارگی به تهران برگشتم و در اینجا یکی از آشنایانم از من خواست کمکش کنم وام خوداشتغالی بگیرد من هم یک نامه از وزارت کار جعل کردم که البته دستگیر و به سه سال حبس محکوم شدم، اما بعد از سال اول با وثیقه به عنوان مرخصی بیرون آمدم و دیگر به زندان برنگشتم.»

وقتی از آرتا درباره همسرش می‌پرسم، با نگاهی که تاسف و افسوس در آن موج می‌زند به من چشم می‌دوزد و می‌گوید: «در همان سال‌های فرار، همسرم که نمی‌‌دانست من کجا هستم و چه می‌کنم به صورت غیابی طلاق گرفت. اگر آن زن را نکشته بودم، اگر قدرت تحملم را در برابر مشکلات بیشتر کرده بودم تحت فشارهای زندگی تا آن حد به هم نمی‌ریختم الان اوضاع به گونه دیگری بود.»

متهم دوباره از روی صندلی برمی‌خیزد و همگام با سرباز محافظ عرض اتاق را دو سه باری طی می‌کند و دوباره می‌نشیند و پیش از آن که سوال بعدی را بپرسم دوباره اظهار ندامت می‌کند و می‌گوید: «واقعا اشتباه بزرگی انجام دادم، پشیمانم.»

چطور دستگیر شدی؟ آرتا در پاسخ به این سوال می‌گوید: «روز قتل یک کلاسور دستم بود که طی درگیری و کشمکش با نادره از دستم رها و وسایلم روی زمین پخش شد. موقع فرار با عجله وسایلم را جمع کردم، اما ظاهرا گواهینامه‌ام جا مانده بود و پلیس از همان اول هویت مرا می‌دانست و بالاخره از طریق خانواده،خانه مرا پیدا کردند.
آن زمان با دو مرد مجرد دیگر همخانه بودم. اصلا فکر نمی‌کردم بعد از 7 سال کسی دنبالم باشد، وقت دستگیری شوکه شده بودم.»

بعد از سال‌های فرار و رسیدن به بن‌بست آرتا همچنان سعی داشت از زیر بار اتهام بگریزد به همین خاطر قتل نادره را منکر شد: «در بازجویی‌ها قتل را انکار کردم، گفتم آن روز وقتی به خانه نادره رفتم دیدم در باز است داخل شدم و جنازه را دیدم بعد هم از ترس فرار کردم. ماموران این داستان مرا باور نکردند و بالاخره آنقدر سوال و جواب کردند که مجبور شدم حقیقت را بگویم.»

اعتراف به جرم سرآغاز به جریان افتادن پرونده اتهامی آرتا بود، اما رسیدگی به این پرونده همچنان بعد از سه سال ادامه دارد. آرتا طولانی بودن مراحل قضایی را علت به تعویق افتادن صدور حکمش عنوان می‌کند و می‌گوید: «یک بار محاکمه و محکوم شدم، اما دیوان عالی حکم را نقض کرد و افت و خیز‌های پرونده‌ام شروع شد و به همین خاطر هم محاکمه اینقدر طول کشید.»

زندگی پشت میله‌های زندان و ماندن در انتظار مجازات بسیار دشوار و آزاردهنده است. از آرتا درباره آینده‌اش می‌پرسم و او جواب می‌دهد: «پدر و مادر نادره بسیار شریف و باگذشت هستند من دستشان را می‌بوسم و ازشان تشکر می‌کنم چون گفته‌اند درخواست قصاص ندارند من واقعا مدیون و از طرفی شرمنده آنها  هستم. خودم می‌دانم چه کار زشت و نادرستی انجام دادم و کاملا درک می‌کنم آنها چه بزرگوارانه با من رفتار کردند.»

حالا نوبت به مرور اشتباه‌ها می‌رسد، آرتا کمی فکر می‌کند، دستش را بر پیشانی می‌کشد، چشمانش را تنگ می‌کند و می‌گوید: «مشکلات من از وقتی شروع شد که وضع مالی خانواده‌ام به هم ریخت به هر حال همیشه ممکن است اتفاق‌های ناخوشایند در زندگی آدم‌ها رخ بدهد مهم این است که افراد بتوانند این مشکلات را تحمل کنند و تحملشان را از دست ندهند. من متاسفانه طاقتم در برابر سختی‌‌ها کم بود، صبوری نداشتم. اشتباه دیگرم حمل کردن چاقو بود که به همه بخصوص پسرهای جوان توصیه می‌کنم هرگز چنین کاری نکنند.»

 داوود ابوالحسنی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها