کلبه احزان شود روزی ز سر سنگ عقابی...

این نامه را بدون ستاره از گرگان برایمان فرستاده و در آن شمه‌ای از روزهای سخت گذشته را روایت کرده است. به احترام این دوست و تمام صبوری‌هایش نامه‌اش را چاپ می‌کنیم تا در دردهایش شریک شویم: «14 سال زندگی سخت و طاقت‌فرسا، حکایتی طولانی دارد. هیچ وقت نخواسته‌ام از گذشته‌هایم یا خاطره‌هایش سخن بگویم یا حتی به آن فکر کنم. چون بی‌اختیار اشک‌هایم فرو می‌ریزد و دیگر نمی‌توانم جلویش را بگیرم.
کد خبر: ۱۹۴۸۵۴

این اشک‌ها فقط به خاطر عقده‌ای است که مدت‌ها در دلم مانده است. وقتی کسی می‌گوید دوست دارم جای تو باشم، او را یک دیوانه فرض می‌کنم. زیرا من فقط ظاهری شاد دارم، ولی باطنم همیشه ناراحت و غمگین است. یک سال و نیم بیشتر نداشته‌ام که قسمتی از موی سر و مژه و ابروهایم شروع به ریختن می‌کند و این روند ادامه داشت و گاهی اوقات بیشتر نیز می‌شد. هفته‌ای 3 الی 4 بار به دکتر مراجعه می‌کردم و این دیگر برایم یک روال عادی شده بود، اما وقتی به مدرسه رفتم با مشکلات بیشتری روبه‌رو شدم. چون بچه مظلومی بودم، همه به من زور می‌گفتند و با این که همیشه نمره 20 می‌گرفتم، ولی با این حال همه مرا به خاطر نداشتن مژه و نیمی از ابرو که ریخته بود، مسخره می‌کردند و می‌خندیدند. و من... من فقط گریه می‌کردم. کسی را نداشتم که از من دفاع کند. این عقده در دلم انبار می‌شد و انبار می‌شد... این وضعیت تا پنجم ابتدایی ادامه داشت. به خاطر همین خیری از کودکی ندیده‌ام و به جای بازی کردن یا نزد دکتر بودم یا مشغول خوردن انوع داروها که البته بعدها به خاطر خوردن همین قرص‌ها دچار مشکل معده هم شدم. کلاس سوم بودم که دکترها گفتند؛ مشکل اعصاب دارم و مجبور شدم، انواع آرام‌بخش و امثال این قرص را استفاده کنم. سرانجام وقتی بعد از 11 سال سختی، بالاخره به لطف خدا خوب شدم، شادی برای اولین به سراغم آمد و فکر کردم دیگر دوران سختی و تنهایی به پایان رسیده است. اما این شادی دیری نپایید و من بعد از یک سال دوباره دچار همان مشکل قبلی شدم. موهای سرم شروع به ریختن کرد و دوباره بدبختی‌هایم شروع شد. دوباره تمسخر، دوباره توهین، دوباره تحقیر. دیگر خسته شده بودم و از خدا می‌خواستم شفایم دهد. خوشبختانه و دوباره به لطف خدا خوب شدم، اما با شروع فصل سرما و باریدن باران و برف، ناگهان‌
‌سر‌دردهای شدیدی به سراغم آمدند. جوری که حتی راه رفتن هم برایم مشکل بود و هر روز از مدرسه به خانواده‌ام زنگ می‌زدند که حال دخترتان بد شده و باید به دنبالش بیایید.

وقتی پیش دکتر رفتم معلوم شد، سینوزیت دارم و دیگر نباید رنگ برف و باران را به خودم ببینم. دیگر نمی‌توانستم زیر برف و باران بایستم و در فصل گرما نیز کولر و پنکه برایم تبدیل به دو خط قرمز شدند که اگر آنها را رعایت نکنم، دوباره مریضی‌ام بیشتر می‌شود. شاید در نوشتن، همه این دردها راحت به نظر برسند، اما تحمل آنها در زندگی واقعی کار خیلی دشواری است. همه به من می‌گویند که آدم صبوری هستم. شاید هم باشم، می‌دانید؟ من تمام کسانی را که باعث ناراحتی من شده‌اند، بخشیده‌ام و از خدا می‌خواهم که آنها را ببخشد. وقتی بچه بودم با خواندن داستان زندگی امامان، صبر آنها را در برابر سختی و مشکلات مشاهده می‌کردم و غبطه می‌خوردم و با خود می‌گفتم، من هم یک انسان معمولی نیستم، خدا مرا دوست دارد و به من توجه زیادی می‌کند. می‌خواستم به تمام بچه‌های دخترانه، پسرانه که سختی زیادی کشیده‌اند، بگویم خدا کسانی را دوست دارد زیاد امتحان می‌کند و سختی‌های بسیاری بر آنها روا می‌دارد تا همان‌طور که گفتم آنها را امتحان کند و صبر و شکیبایی‌شان را اندازه بگیرد. همه ما برای امتحان شدن زاده شده‌ایم و مرگ راه‌حل غلبه بر مشکلات نیست. امیدوارم همه سربلند و پیروز از این امتحان الهی بیرون بیایند. تکه کلام من همیشه این است: از یاد خدا غافل مشو. امیدوارم شما هم هیچ وقت این نکته را فراموش نکنید.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها